در یوتیوب یک ویدیو دیدم که درباره اثرات درمانی نوشتن بود. جالب بود. متنش را اینجا آوردم:
امروز میخوام التماس کنم که دربارهی زندگیت بنویسی. میدونم التماس کردن قشنگ نیست، ولی بازم این کارو میکنم چون این یک چیز، زندگی من رو بیشتر از هر درمانی تغییر داد.
حالا وقتی از نوشتن حرف میزنم، منظورم داستان شلوغ، پیچیده و نامطمئنِ زندگی واقعی توئه. همون چیزهایی که با خودت حمل میکنی ولی بهندرت بلند میگی. همونها.
پس اگه تازه با من آشنا شدی، سلام، من کریس هستم. نویسندهی پرفروش نیویورک تایمز و مربی سلامت، و بیش از ۲۰ ساله که با سرطان مرحلهی چهار زندگی میکنم؛ که این یعنی وقت زیادی داری تا چیزهایی رو امتحان کنی که شاید واقعاً کمککننده باشن.
و ماجرا اینه: من اصلاً قصد نداشتم نویسنده بشم. اتفاقی واردش شدم، چون ناامید بودم.
باشه، بریم عقب تو زمان. درست بعد از تشخیصم، توی آپارتمانم در نیویورک بودم و تلفنم یک لحظه هم قطع نمیشد. دوستان و خانواده و همکاران و آدمهایی که از راه دور شنیده بودن توی زندگیم چی میگذره. همه میخواستن بدونن: «حالت چطوره؟ چی شده؟ دکترا چی گفتن؟ کاری هست که بتونن برات بکنن؟»
و من براشون تعریف میکردم. از روز ولنتاین میگفتم، چون همون روز تشخیص داده شدم. از این که مرحلهی چهارمه، از این که درمان و علاجی نداره. و هر بار که این داستان رو میگفتم، انگار دوباره همون تشخیص رو تجربه میکردم. انگار داشتم خودم رو بارها و بارها دوباره تروماتیزه میکردم، بدترین لحظهی زندگیمو دوباره زنده میکردم فقط از سر لطف به کسایی که دوستم داشتن.
و یک روز دیگه توانش رو نداشتم. واقعاً دیگه نمیتونستم. پس کاری رو کردم که هر آدم خستهای میکنه: همهچیز رو نوشتم توی یک ایمیل گروهی و برای همه فرستادم. تمام. گفتمش. و اینطوری بود که «آپدیتهای سرطان سکسیِ دیوونه» شروع شد. ایمیلهای گروهی بودن. خیلی خودمونی و یهکم تند و تیز. راه من بود برای در جریان نگه داشتن بقیه بدون این که هر بار زخم رو دوباره باز کنم.
ولی یه اتفاق غیرمنتظره افتاد. مردم شروع کردن جواب دادن. گفتن ایمیلهام خندهدار و صمیمیه و حتی الهامبخشه. اما چیزی که منو شگفتزده کرد این بود که نوشتن واقعاً داشت کمکم میکرد. هر بار که دکمه ارسال رو میزدم، سبکتر میشدم، انگار بالاخره داشتم میفهمیدم واقعاً چی داره سرم میاد.
چند ماه بعد رفتم یه صومعه ذن توی نیومکزیکو. صبر کن! صومعه ذن آخرین جایی بود که قبل از این ماجرا میرفتم. ولی سرطان یهجوری اولویتهاتو بههم میریزه. راستش من نیاز داشتم ذهنم رو مرتب کنم، سیستم عصبی بههمریختهم رو آروم کنم و بفهمم با بقیهی عمرم چی کار میخوام بکنم، هر چقدر که طول بکشه.
پس اونجا بودم. توی یه اتاق خیلی کوچیک، با یه تخت کوچیک، یه میز کوچیک، یه صندلی. همه وعدههام رو با راهبا میخوردم، روزی سه بار باهاشون مدیتیشن میکردم. و بینش دنبال یه چیزی برای کار کردن میگشتم، یه پروژه، یه کار خلاقانه که کمکم کنه همهچیز رو بفهمم یا حداقل حالم رو بهتر کنه.
و همون موقع دیدمش. ته مجلهی Glamour، یکی از معدود چیزهای غیر بودایی که همراهم بود، یه فراخوان مقاله برای یه مسابقه بود. فکر کنم جایزهش ۵۰۰ دلار بود یا چاپ شدن توی مجله. مهم نبود. چیزی که مهم بود این بود که یه پروژه داشتم، یه جایی برای ریختن همهی آشوب توی سرم. و نوشتن تنها راهی بود که به نظرم میرسید میتونه اینو سر و سامون بده.
پس نشستم پشت اون میز کوچیک توی اون اتاق کوچیک با یه صندلی و شروع کردم نوشتن درباره تشخیصی که گرفته بودم، دربارهی جوون بودن و مجرد بودن و ترسیدن و این که نذارم سرطان تعریفکننده من باشه. دربارهی چیزهایی که داشتم یاد میگرفتم و چیزهایی که داشتم از یاد میبردم و جهنمی که تازه از سر گذرونده بودم. هفتهها، شاید ماهها روی اون مقاله کار کردم.
برنده نشدم. حتی یادم نمیاد چطور فهمیدم. احتمالاً فقط سکوت، جیرجیرکها. له نشدم. سرکش شدم. اولین فکرم این بود: اینطور نیست که من یا داستانم به اندازهی کافی خوب نباشیم. این مسابقه برای من خیلی کوچیکه. شاید متکبرانه به نظر بیاد، میدونم، ولی از سر غرور نبود. یه چیز عمیقتر بود. یه جور شهود. یه جور دانستن درونی. یه چیزی کلیک کرد. این قرار نبود یه مقالهی ۵۰۰ کلمهای باشه که ته یه مجله دفن بشه. این بزرگتر از این حرفها بود.
یه دوربین قرض گرفتم و شروع کردم فیلم گرفتن. هیچ ایدهای نداشتم دارم چی کار میکنم. توی مسیر همهچیز رو یاد گرفتم.
و اون مقاله شد یه مستند. و اون مستند شد یه کتاب. و اون کتاب شد هفت کتاب، یه کل حرفه و یه زندگی که هرگز براش برنامهریزی نکرده بودم.
اما این قراردادهای کتاب یا پلتفرم نبود که منو عوض کرد. این فرایند بود. نوشتن شد قویترین ابزاری که تا حالا برای شفای خودم استفاده کردهام.
حالا اینو درباره خودم فهمیدم، و شاید دربارهی تو هم درست باشه: من همیشه نمیدونم چی فکر میکنم تا وقتی که ننویسمش. همیشه نمیدونم چی حس میکنم یا چی میخوام تا وقتی که ننویسمش. و بعضی وقتها نمیتونم واضح بشم یا تصمیم بگیرم تا وقتی که کلمات رو روی کاغذ نیارم.
بعضیها سریعن. بداهه حرف میزنن. همیشه میدونن توی هر لحظه کجا ایستادن. من اینطوری نیستم. من باید بجوم و خرد کنم و هضم کنم و دوباره بجوم و خرد کنم و هضم کنم، چون من پردازشگرم و نوشتن راه پردازش منه.
تا حالا دربارهی «اوراکل دلفی» شنیدی؟ در اصل اولین لایفکوچ بوده: یه معبد یونان باستان که مردم از همهجا میاومدن برای راهنمایی توی بزرگترین تصمیمهای زندگیشون. ولی قبل از این که جواب بگیری، باید از کنار این کلمات حکشده روی سنگ رد میشدی: «خودت را بشناس». اول خودشناسی، بعد خرد.
و سقراط حتی فراتر رفت و گفت: «زندگیِ ناآزموده ارزش زیستن ندارد». شاید یکم افراطی باشه، ولی سقراط یه اسطوره بود. و من فکر میکنم نوشتن همین کار رو میکنه. این راهیه که زندگیت رو بررسی کنی. صفحه، واقعیتِ چیزی که واقعاً داره میگذره رو بهت نشون میده. نه فقط داستانی که به همه میگی، بلکه حقیقت زیر اون داستان.
و چرا این مهمه؟ چون نمیتونی چیزی رو که نمیبینی تغییر بدی. فقط واکنش نشون میدی یا الگوها رو تکرار میکنی، تصمیمها رو بر اساس ترس یا عادت یا این که فکر میکنی «باید» چی کار کنی میگیری.
پس اگه داری فکر میکنی: «باشه کریس، ولی من نویسنده نیستم.» من هم نبودم. خودم گفتم. من یه دانشجوی ادبیات انگلیسی بودم که از مدرکش استفاده نمیکرد و از آپارتمانش ایمیل گروهی میفرستاد چون طاقت یه تماس تلفنی دیگه رو نداشت.
لازم نیست آماده باشی. و لازم نیست اجازهی کسی رو داشته باشی، حتی اجازهی من. ولی اگه چیزی داره نگهت میداره، این سه تا چیز رو یادت باشه:
شمارهی یک: مهمترین حروف بعد از اسمت «زندگی» هست، با حروف بزرگ. به مدرک، قرارداد نشر یا تأیید کسی نیاز نداری. زندگیِ واقعیِ شلوغ و باشکوه و زیبای تو صلاحیت توئه. داستانها، تجربهها و شخصیتت چیزیه که هیچکس دیگه نداره. اگه زندگی کردهای، چیزی برای گفتن داری، و احتمالاً یه نفر اون بیرون هست که لازم داره اینو بشنوه.
شمارهی دو: خام بنویس. صدات باارزشترین دارایی توئه، پس سانسورش نکن و صیقلش نده تا یه چیز بیروح، بیمزه بشه. میدونم، میشینی مینویسی و یهو سعی میکنی شبیه یه «نویسندهی واقعی» حرف بزنی. خشک میشی و از کلماتی استفاده میکنی که هیچوقت بلند نگفتی. بعد تعجب میکنی چرا رو صفحه مرده. همونطوری بگو که واقعاً میگی. همونطوری که به بهترین دوستت سر قهوه میگی. هموناست که مردم بیشترین ارتباط رو باهاش میگیرن. هیچکس نسخهی تمیز و باسوادنمای تو رو نمیخواد. زگیلها و خردت رو میخوان. و اگه گیر کردی، اینو امتحان کن: برو یه پیادهروی و صداتو ضبط کن که داری بلند فکر میکنی، بعد همونو بنویس.
شمارهی سه: ذهنِ مبتدی یه هدیهست. اگه تا حالا این کار رو نکردی، عالیه. تو مثل برف دستنخوردهای. کلی عادت بد برای از یاد بردن نداری. بدبین نیستی یا درگیر محافظت از یه تصویر از خودت نیستی. میتونی کاملاً نو شروع کنی. پس فصل یکِ خودت رو با فصل بیستِ یکی دیگه مقایسه نکن. و کارت رو با چیزی که قبلاً انجام دادی و فکر میکنی بهتر بوده مقایسه نکن. دقیقاً همونجایی هستی که باید باشی.
ببین، لازم نیست یه تشخیص دراماتیک داشته باشی تا داستانت ارزش گفتن داشته باشه. لازم نیست برندهی مسابقه بشی یا کتاب بنویسی یا حتی با کسی به اشتراک بذاریش. فقط باید حاضر باشی حقیقت و بافت زندگی خودت رو کشف کنی.
پس من دارم التماس میکنم: اتاق کوچیکت رو پیدا کن، یه صندلیت رو پیدا کن و شروع کن به نوشتن.