چرا هنوز از تماشای سقوط هیتلر لذت میبریم؟

همه ما پایان داستان را میدانیم؛ هیتلر در پناهگاه خودکشی میکند و آلمان شکست میخورد. اما چرا فیلم سقوط با وجود این آگاهی تاریخی، هنوز هم مثل یک اثر جنایی پرتعلیق، ما را تا آخرین لحظه روی صندلی میخکوب نگه میدارد؟ راز این جذابیت در لایههای پنهانی روایت آن نهفته است.
اولین چیزی که در این فیلم ما را غافلگیر میکند، شکستن تصویر هیولای کارتونی از هیتلر است. ما با هیتلری روبهرو میشویم که دستانش میلرزد، با منشیاش مهربان است و با شفقت به سگش غذا میدهد. این ترفند هوشمندانه به ما یادآوری میکند که شرارت نه در موجودات فرازمینی، بلکه در کالبد یک انسان معمولی و ضعیف نهفته است و همین موضوع، تماشای او را ترسناکتر میکند.
اگر به روند داستان دقت کنیم، میبینیم که همه چیز از یک لحظه کلیدی شروع میشود؛ زمانی که در روز تولد هیتلر، برای نخستین بار صدای توپخانه ارتش روسیه در قلب برلین شنیده میشود. تا آن لحظه، جنگ چیزی دوردست بود، اما از این ثانیه به بعد، امنیت پناهگاه فرو میریزد و سوال اصلی در ذهن همه شکل میگیرد: ماندن یا فرار کردن؟
کمی که جلوتر میرویم، به آن صحنه مشهور فریادهای هیتلر در اتاق نقشه میرسیم. جایی که او پس از آگاهی از اجرا نشدن دستوراتش، برای اولین بار با صدایی لرزان اعتراف میکند که جنگ شکست خورده است. این لحظه دقیقاً همان جایی است که مسیر درام تغییر میکند؛ از اینجا به بعد ما دیگر شاهد یک فیلم جنگی برای پیروزی نیستیم، بلکه نظارهگر یک تراژدی درباره نحوه مواجهه با نابودی مطلق هستیم.
در ادامه، داستان به مرحلهای میرسد که هیتلر کاملاً از واقعیت جدا میشود. او روی نقشههای کاغذی، ارتشهایی را جابهجا میکند که دیگر وجود خارجی ندارند و دستور مقاومت تا آخرین نفر را صادر میکند. این شکاف عمیق بین توهمات داخل پناهگاه و واقعیتهای خونین بیرون، تعلیق عجیبی ایجاد میکند. ما میبینیم که در طبقات زیرین زمین، آداب معاشرت و آرامش برقرار است، در حالی که چند متر بالاتر، خیابانهای برلین به جهنمی برای سربازان کودک تبدیل شده است.
ضربه نهایی زمانی وارد میشود که هیتلر میفهمد نزدیکترین افراد و وفادارترین یارانش به او خیانت کردهاند و در حال مذاکره با دشمن هستند. این اتفاق آخرین رشتههای امید را در او پاره میکند و او را به بنبستی میرساند که هیچ راهی جز خروج از صحنه ندارد. این انزوای مطلق، مقدمهای میشود برای آن پایان تلخ و تاریک در اعماق زمین.
نویسندگان فیلم از یک ترفند طلایی دیگر هم استفاده کردهاند و آن حضور تراودل یونگه، منشی جوان هیتلر است. او چشمان بیگناه ما در این جهنم است. ما از زاویه دید او ابتدا مجذوب قدرت میشویم و سپس گامبهگام در باتلاق سقوط فرو میرویم. او نمادی از بخش بزرگی از مردم است که دیر متوجه فاجعه شدند.
فیلم سقوط به ما نمیگوید چه شد، بلکه نشان میدهد که چگونه قدرت مطلق میتواند یک انسان را به مرز جنون و انکار بکشاند. این اثر نه داستانی درباره جنگ، بلکه مطالعهای روانشناختی درباره لحظه احتضار یک ایدئولوژی است. تماشای این فیلم به ما یادآوری میکند که وقتی حقیقت قربانی توهم میشود، سقوط حتمی است؛ حتی اگردرمستحکمترین پناهگاههای جهان پنهان شده باشیم.