مغازهداری را تصور کنید که بدون توجه به تعداد مشتریهای روز قبل، کرکره مغازه را بالا میکشد. او چراغها را روشن میکند، زمین را جارو میزند، ویترین را مرتب میکند، جنسها را جلو میآورد و حتی اگر لازم باشد، چیدمان را تغییر میدهد. برای او مهم نیست که دیروز فروش خوبی داشته یا نه؛ او میداند اصل ماجرا «حضور داشتن» است. مغازهای که باز است، شانس فروش دارد، اما مغازهای که بسته است، حتی بهترین اجناس دنیا را هم نمیتواند بفروشد.
حالا اگر این تصویر را به دنیای نویسندگی بیاوریم، به یک واقعیت مهم میرسیم. بسیاری از نویسندگان فقط کتاب مینویسند، اما مغازهداری نمیکنند. آنها ماهها یا حتی سالها وقت صرف نوشتن یک کتاب میکنند، آن را منتشر میکنند و بعد منتظر میمانند تا مخاطب آن را پیدا کند. در حالی که در دنیای شلوغ امروز، هیچچیز خودبهخود دیده نمیشود. کتابی که معرفی نشود، دقیقاً مثل کالایی است که در انبار مانده و هرگز به ویترین راه پیدا نکرده است.
نویسندهای که میخواهد دیده شود، باید یک تغییر ذهنی جدی ذهنی برای خودش ایجاد کند. او باید بپذیرد که فقط تولیدکننده محتوا نیست، بلکه صاحب یک مغازه است. کتاب او محصولش است و صفحههای اجتماعی، وبلاگ یا هر بستر ارتباطی دیگر، ویترین مغازهاش هستند. همانطور که مغازهدار هر روز ویترینش را تغییر میدهد تا توجه رهگذران را جلب کند، نویسنده هم باید هر روز بخشی از دنیای فکری خود را به نمایش بگذارد. یک جمله از کتاب، یک پاراگراف کوتاه، یک ایده، یک تجربه از مسیر نوشتن؛ اینها همه همان چیدمان ویترین هستند.
بزرگترین اشتباهی که بسیاری از تولیدکنندگان محتوا مرتکب میشوند، این است که فعالیت را وابسته به نتیجه میکنند. اگر پستی بازخورد خوبی بگیرد، ادامه میدهند و اگر نگیرد، دلسرد میشوند. اما مغازهدار حرفهای اینگونه فکر نمیکند. او نمیگوید چون امروز مشتری کم بوده، فردا چراغها را خاموش میکنم. او میداند اعتماد و توجه مشتری در طول زمان ساخته میشود، نه در یک روز یا یک هفته. نویسنده هم باید همین نگاه را داشته باشد. تولید محتوا یک اتفاق مقطعی نیست، بلکه یک فرآیند مداوم است.
مغازهدار فقط اجناس را نمیچیند، بلکه با مشتریها حرف میزند، نیازشان را میفهمد و سعی میکند تجربه خوبی برایشان بسازد. نویسنده هم نباید فقط متن منتشر کند و برود. باید سؤال بپرسد، نظر بخواهد، گفتگو ایجاد کند و به مخاطب نشان دهد که پشت این نوشتهها یک انسان واقعی وجود دارد. همین ارتباط ساده، بهمرور حس اعتماد ایجاد میکند و مخاطب را به خواننده وفادار تبدیل میکند.
نکته مهم دیگر این است که نویسنده نباید از معرفی کار خودش خجالت بکشد. بسیاری از نویسندگان فکر میکنند اگر زیاد درباره کتابشان صحبت کنند، کارشان حالت تبلیغاتی و آزاردهنده پیدا میکند. اما واقعیت این است که اگر خودتان کتابتان را جدی نگیرید و آن را به دیگران نشان ندهید، کسی هم بهطور تصادفی آن را کشف نخواهد کرد. مغازهدار جنسش را پشت پرده پنهان نمیکند؛ آن را در بهترین جای ویترین میگذارد تا دیده شود. نویسنده هم باید همین کار را انجام دهد.
در کنار اینها، تنوع در محتوا هم اهمیت دارد. مغازهای که همیشه یک شکل باشد، بعد از مدتی برای مشتری تکراری میشود. نویسنده هم نباید فقط یک نوع محتوا تولید کند. میتواند از متنهای کوتاه، فایلهای صوتی، ویدیوهای کوتاه یا حتی روایتهایی از پشتصحنه نوشتن استفاده کند. این تنوع باعث میشود مخاطب احساس کند با یک جریان زنده و پویا روبهرو است، نه یک اثر ساکن و بیحرکت. باید این واقعیت را پذیرفت که دنیا منتظر هیچ نویسندهای نیست. این شاید جملهای تلخ باشد، اما کاملاً واقعی است. مخاطب با انبوهی از محتوا روبهرو است و تنها چیزی که باعث میشود شما در ذهن او بمانید، حضور مداوم شماست. این حضور است که کمکم کنجکاوی ایجاد میکند، کنجکاوی به توجه تبدیل میشود، توجه به اعتماد و در نهایت اعتماد به خرید و خواندن کتاب.
تفاوت اصلی بین نویسندهای که دیده میشود و نویسندهای که فراموش میشود، اغلب در استعداد یا حتی کیفیت کار نیست، بلکه در استمرار است. همانطور که مغازهدار موفق کسی است که هر روز در مغازهاش را باز میکند و چراغها را روشن نگه میدارد، نویسنده موفق هم کسی است که هر روز دیده میشود، هر روز چیزی برای ارائه دارد و هر روز ارتباطش را با مخاطب حفظ میکند.
نوشتن کتاب فقط نیمی از مسیر است. نیم دیگر، این است که نگذارید کتابتان در تاریکی بماند.