وقتی صحبت از موفقیت یک کتاب به میان میآید، اولین تصویری که در ذهن بسیاری از ما نقش میبندد، ویترینهای شلوغ کتابفروشیها، برچسبهای «چاپ صدم» و لیستهای پرفروش نشریات معتبر است. در دنیایی که با اعداد و ارقام محاصره شده، بسیار وسوسهانگیز است که کیفیت را با کمیت بسنجیم و تصور کنیم هر کتابی که بیشتر فروش رفته، لزوماً «موفقتر» است. اما اگر کمی از فضای بازار فاصله بگیریم و به عمق دنیای ادبیات نگاه کنیم، متوجه میشویم که موفقیت، چهرههای بسیار متفاوت و گاه متناقضی دارد که لزوماً با ترازوی مالی همخوانی ندارند.
بیشک، فروش بالا یک موفقیت تجاری غیرقابلانکار است. این یعنی نویسنده توانسته با مخاطبان گستردهای ارتباط برقرار کند. اما تاریخ ادبیات پر است از آثاری که در زمان انتشار، حتی هزینهی کاغذشان را هم در نیاوردند، ولی بعدها به ستونهای تمدن بشری تبدیل شدند. «گتسبی بزرگ» اثر اسکات فیتزجرالد، مثال بارز این مدعاست. فیتزجرالد در حالی از دنیا رفت که فکر میکرد یک نویسنده شکستخورده است؛ چرا که کتابش در زمان حیات او تنها چند هزار نسخه فروخت و نقدهای متوسطی دریافت کرد. اما امروزه این کتاب به عنوان یکی از بزرگترین رمانهای قرن بیستم شناخته میشود و سالانه میلیونها نسخه از آن به فروش میرسد. موفقیت برای فیتزجرالد نه در زمان حیاتش، بلکه در «ماندگاری» و «تأثیرگذاری ابدی» او بر ادبیات رقم خورد.
از سوی دیگر، باید از خود بپرسیم هدف از نگارش یک کتاب چیست؟ گاهی موفقیت یک اثر در تغییر دادن مسیر زندگی انسانها یا حتی ساختار یک جامعه نهفته است. کتاب «کلبه عمو تام» نوشته هریت بیچراستو را در نظر بگیرید. اگرچه این کتاب فروش بسیار بالایی داشت، اما موفقیت واقعی آن نه در ثروت نویسنده، بلکه در برانگیختن وجدان عمومی جامعه آمریکا علیه بردهداری و نقش آن در جرقه زدن جنگ داخلی آمریکا بود. در اینجا موفقیت با واحد «تغییر اجتماعی» سنجیده میشود، نه صرفاً تیراژ.
همچنین، مثالهایی وجود دارد که نشان میدهد فروش بالا لزوماً به معنای تحسین منتقدان یا غنای ادبی نیست. بسیاری از کتابهای «عامهپسند» یا زرد، با استفاده از فرمولهای تکراری و بازاریابی هوشمندانه به صدر جدول فروش میرسند، اما پس از چند ماه به فراموشی سپرده میشوند. در مقابل، نویسندگانی مثل فرانتس کافکا را داریم که هیچگاه به دنبال بازار نبودند. کافکا حتی میخواست دستنوشتههایش بعد از مرگش سوزانده شود. او در زمان خودش از نظر تجاری «ناشناخته» بود، اما امروز مفاهیم «کافکایی» ان او را به دلیل نفروختن کتابهایش در زمان حیات، ناموفق دانست؟
برای بسیاری از نویسندگان، موفقیت به معنای «رضایت درونی» و «بیان صادقانه» است. نویسندهای که توانسته باشد پیچیدهترین احساسات یا عمیقترین افکار خود را به دقیقترین شکل ممکن روی کاغذ بیاورد، به پیروزی بزرگی دست یافته است. تمام کردنِ نوشتنِ یک کتاب، خود نوعی موفقیت است که نباید آن را دستکم گرفت.
البته این به معنای نفی ارزش فروش بالا نیست؛ چه بسا شاهکارهایی مثل «هری پاتر» که همزمان دنیای تجارت و دنیای تخیل کودکان (و بزرگسالان) را فتح کردند. اما نکتهی کلیدی اینجاست که نباید اجازه دهیم «فروش»، تنها خطکش ما برای اندازهگیری قد و قوارهی یک اثر هنری باشد. موفقیت یک کتاب، مانند یک منشور است؛ از یک زاویه فروش میدرخشد، از زاویهای دیگر قدرت تغییر اجتماعی، از سویی دیگر نوآوری در زبان و از سوی دیگر، آرامشی که به روح خواننده هدیه میدهد.
کتابها موجودات زندهای هستند. برخی مانند شهابسنگ، ناگهان میدرخشند و تمام توجهات را جلب میکنند و برخی مانند بذری کوچک سالها در سکوت زیر خاک میمانند تا سرانجام به درختی تنومند تبدیل شوند. موفقیت واقعی زمانی رخ میدهد که یک کتاب، فراتر از عدد و رقم، بتواند در گوشهای از ذهن یا قلب مخاطبش، خانهای همیشگی برای خود بسازد.
بخشی از درک ما از دنیای مدرن است. آیا میتو