ویرگول
ورودثبت نام
میوز
میوزتا وقتی که تلگرام برگرده‌.
میوز
میوز
خواندن ۳ دقیقه·۵ روز پیش

نشخوار های روز های اخیر بنده

شکسته و بریده ام و در حالی که فریاد میزنم "نمیتوانم بنویسم نمیتوانم چیزی بکشم" اشک از چشمانم جاری میشود، چون خوب میدانم آن اشک ها بخاطر ناتوانی دستانم نیست به هر حال آن‌ها خوب میشوند.

اشک ها بخاطر ناتوانی دستان سرنوشتم است، چون توان درست کردن مسیر را ندارند. اشک ها بخاطر ناتوانی چشمان سرنوشتم است، چون توان دیدن مسیر را ندارند. اشک ها بخاطر ناتوانی زبان سرنوشتم است، چون اجازه صحبت ندارد. اشک ها بخاطر پاهای سرنوشتم است، چون دیگر توان قدم برداشتن ندارند. اشک ها بخاطر مادرم، مادرهاست. اشک ها بخاطر جوان های درمانده‌ست. اشک ها بخاطر خون هاست.

اشک ها بخاطر افکارم است که جز درد چیزی برای فکر کردن ندارد.


ساعت ۴ صبحه و من یکی از خسته کننده ترین روز ها رو داشتم ولی خوابم نمیبره.

بعد از هجوم کلی احساس به وجودم، حتی با وجود پذیرفتنشون حتی با وجود سوگواری کردن حتی با وجود تلاش برای امیدوار بودن، هنوز هم حالم خوب نیست. احساس میکنم دارم تحلیل میرم و ذره ذره از وجودم داره کم میشه تا وقتی که تموم شه.


ساعت ۲ صبحه و من مجددا یکی از خسته کننده ترین روز ها رو داشتم، فردا هم یکی از خسته کننده ترین روز هارو خواهم داشت، ولی هنوز هم خوابم نمیبره.

امروز هم خوشحال بودم، امروز هم گربم رو تماشا کردم هم هنر رو لمس کردم. با مردم صحبت کردم و دوست پیدا کردم. پس روز خوبی داشتم. ولی بی خوابم، به یه خواب عمیق از روی خستگی فرو نمیرم. الان چند نفر دیگه بیخوابند؟ چند نفر از ۸۰ میلیون نفر .. یا نه ۷۹۹۵۰۰۰۰ میلیون نفر بیخوابند؟


امروز برای ثبت نام کنکور کافی نت رفتم، از ته قلبم میخواستم توی اون پاساژی که هیچ مغازه ای جز اون کافی نت نمونده بشینم و گریه کنم.

اینکه مجبورن صداهای نحسی رو که از بلندگو های کنارشون پخش میشه رو تحمل کنن. اینکه ویو ای که باید تحمل کنن نحس ترین چیز توی دنیاست. (مجبورم سانسور صحبت هام رو بگم تا بلکه منتشر بشن.) نا امیدی و خستگی و مهربونی رو توی چشمای اون آقاعه دیدم. مجبورم با ادم هایی معاشرت کنم که انگار توی ایران نیستن، انگار ایرانی نیستن. انگار خونی روی این کاشی نریخته. از ابراز نکردن خشمم خسته ام. از اینکه وقتی خشمم رو ابراز میکنم انگار دارم کار عجیبی میکنم خسته ام. مگه شما خشمگین نیستید؟ مگه به فکر آینده‌اتون نیستید؟ حتی ادم هایی هم که سطحی ان، حتی ادم هایی هم که دنیاشون کوچیک هست، برای دنیای کوچیکشون ناراحت و عصبانی ان.

واقعا دلم میخواد برم اون پرچم‌هارو پاره کنم، صندلی هارو توی سرشون بشکنم، اب جوش چایی رو توی گلوشون بریزم تا حتی نتونن فریاد بکشن. واقعا عصبانی ام. خشمم تموم نمیشه و نمیدونم چیکار میتونم بکنم. (ویرگول جان مطمئن باش هیچوقت قرار نیست همچین کاری بکنم و فقط تصورات ذهنیمه انجام دادنشون جرم محسوب میشه نه فکر کردن! معلومه که منظور من اون کشورای غربی‌عه.)


ببخشید که فقط خشم و ناراحتیم رو اینجا مینویسم. باید بگم که با وجود همه این ها از خودم و هممون که هنوز زنده ایم و سعی میکنیم امید رو توی چیزای کوچیک پیدا کنیم و به زندگی ادامه بدیم افتخار میکنم و ممنونم. امیدوارم همه همینطوری ادامه بدیم، هیچ چیزی مثل قبل نمیشه ولی خب ماهم ایرانی ایم! ایرانی هایی با کلی زخم که ادامه دادیم و همیشه ادامه میدیم. مرسی که خوندید.🫂

متن رو هم نمیخونم چون ممکنه پشیمون بشم از گذاشتنش پس از همین الان معذرتخواهی کنم اگه غلط املایی یا نوشتاری ای توش بود. چون اینا قرار بود فقط برای خودم بمونن.

هنرخشماحساساتنشخوار
۱۱
۵
میوز
میوز
تا وقتی که تلگرام برگرده‌.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید