پارت پنجاه و سه
خانه ای که زنده است🏡👽
به اصرار یلدا و مادرش به خونشون رفتم
پدر مادر من که همش بیمارستان بودن
از فرشاد و مهراب حسابی تشکر کردیم کلی بخاطر ما اذیت شدن این سه روز
اوناهم گفتن کاری داشتیم بهشون بگیم
با یلدا رفتیم داخل خونشون مادرش کلی ازم پذیرایی کرد
و بعد خوردن ناهار با یلدا رفتیم تو اتاقش تا چرت بعد از ظهر بزنیم
خداروشکر دیگه امروز اتفاقی برامون نیوفتاد نکنه ارامش قبل از طوفانه
هوف نگین خفه شو دیگه فکرای منفی نکن
سرمو تکون دادم و بایلدا روی تختش دراز کشیدیم دستامو گذاشتم زیر سرم
یلدا که خوابید ولی من خوابم نمیبرد به سقف نگاه میکردم
به اینکه یعنی اخرش قراره چی بشه ما زنده میمونیم یا میمیریم
ما اون جن رو نابود میکنیم یا اون مارو میکشه
با صدای اس ام اس گوشیم از فکر درآومدم و به صفحه گوشی نگاه کردم
اقا پلیسه پیام داده بود
سلام خانم مجد خوبید اتفاقی نیوفتاده
جواب دادم: سلام ممنون خوبیم نه خداروشکر فعلا اتفاقی نیوفتاده
پیام اومد
خداروشکر منم دیگه جواب ندادم
دیگه کم کم داشت خوابم میگرفت
قرآن تو کیفمو برداشتم شاید این کنارمون باشه
نتونن اذیتمون کنن
پلکام سنگین شد و به خواب عمیقی فرو رفتم
رمان #داستان #نویسنده #زهرا_سالاری
پلکام سنگین شد و به خواب عمیق فرو رفتم