پارت پنجاه و هشتم
خانه ای که زنده است 🏘👽
از زبان یلدا
فرشاد با سرعت میروند مهراب هم به بیسیم زدو گفت که چه اتفاقایی افتاده
نگین اروم نشسته بود و نفس های عمیق میکشید منم داشتم به اتفاقات چند لحظه پیش فکر میکردم واقعا ما چقدر دل و جرعت داریم
کم کم از شهر دور میشدیم هممون اروم تر شده بودیم بخاطر اینکه صبح زود بیدا ر شده بودیم ،خوابم میومد سرمو به شیشه ماشین تیه دادم و نفهمیدم کی خوابم برد
با متوقف شدن ماشین از خواب پریدم وایستاده بودن تا بنزین بزنن کمرم و گردنم بدجور درد گرفته بود از ماشین پیاده شدم در طرف نگین رو هم باز کردم و گفتم : بفرمایین مادمازل
نگین : حالا چون با ادبانه و مثل ادم ازم درخواست کردی بهت افتخار میدم دستمو بگیری
ابرو بالا انداختم : بیا پایین بابا
نگین با خنده پایین اومد مهراب هم برای سرویس رفت فرشاد هم رفت تا بنزین بزنه یه سوپر مارکتی جلوتر بود
با نگین به سمتش رفتیم. داشتمدچیپس و پفکارو نگاه میکردم که صدای یه پسره اومد.
#رمان #داستان#نویسنده #زهرا_سالاری
داشتم چیپس و پفکارو نگاه میکردم که صدای یه پسره اومد