با هر قدم روی این شن های طلایی ، به لب دریا نزدیک تر می شدم . در این قدم زدن هم امید را حس می کردم و هم یاس . امید دیدارش و حس نا امیدی که او نمی آید . چه روز و چه شب ، هر وقت که به سوی ساحل می آیم ، ناامیدی بر امیدم حمله می برد . ولی زور امید خیلی بیشتر است . غیر از این بود ، نگهبانی اش از انتظار خیلی وقت پیش تمام شده بود . هر چقدر که بیشتر ََجلو می رفتم ، سیاهی دریا که از سیاهی شب متفاوت بود ، بیشتر به چشم می آمد و صدای این موج ها کمی از دلتنگی من کم می کرد .
به نزدیک ساحل که رسیدم ، طبق عادت نشستم ؛ زانوهایم به زیر چانه ام گذاشتم و به دریا خیره شدم . نسیم سردی از دریا می آمد . موجی را دیدم که تا نزدیکی قوزک پاهایم می رسید . ولی از لمس پاهایم ناتوان بود . نگاهم را به همین جذر و مد ساده گره زدم . آب بالا می آمد و دوباره پایین می رفت . دوباره و دوباره . این تکراری که تا ابد ادامه داشت مثل انتظار من .
چند وقت می شد ؟ نمی دانم . از وقتی به قصد ماهیگیری به دریا رفته بود و گفته بود شب بر می گردد ، احتمالا ماه ها گذشته است . مردم بندر هر روز با صحبت های آگاهانه و کنایه های در گوشی به انتظار من شلاق می زدند ؛ ولی اهمیتی نمی دادم . چرا کسی باید به حرف آن مردم احمق اهمیت بدهد . مردمی که هنوز به آن خرافات احمقانه اهمیت می دهند ، می گویند بر نمی گردد . چگونه ؟ آیا نمی دانند که او از بهترین ماهیگیران شهر است ؟ همین مردمی که از ماهی هایی که هر دفعه به تورش می افتادند ، تعریف می کردند ؛ چگونه می توانند از نیامدنش حرف بزنند ؟ من هنوز هم امید دارم .
کاش امیدم را در همین آب خفه می کردم ... نه این چه حرفی است . چرا این فکر به سرم آمد ؟ این حس نا امیدی هیچوقت من را رها نمی کند . ولی من می دانم که بر می گردد . بیشتر روز در همین ساحل به انتظار می نشینم . ولی شب ها به خاطر حرف خود او امیدم بیشتر می شود . می دانم غیر منطقی است . ولی خب دل است . دل دیوانه مگر منطق سرش می شود ؟ شب ها در همین حالت خوابم می برد و صبح ها با صدای ماهیگیرانی که به دریا می روند ، از خواب بیدار می شوم . تا به الان چند بار خواسته اند به من کمک کنند و با من حرف زده اند ؛ سعی داشتند که من را از ساحل دور نگه دارند . ولی من بر این جا ماندن اصرار ورزیدم . اوایل فقط نگاه های عجیب به من می کردند ؛ ولی به مرور زمان بی تفاوت شدند .
چشمم به صدف حلزونی در سمت راست پایم افتاد . آن را ندیده بودم . احتمالا آب دریا آن را با خود آورده بود . آن را برداشتم و کنار گوشم بردم . صدای دریا ... کنار دریا هستم ولی باز دوست دارم به صدای این صدف گوش دهم . امان از تو ... همان روزی که اولین بار تو را دیدم ، در همین ساحل در حال گوش دادن به صدای صدف حلزونی بودم . دیدم که قایق را با زحمت به ساحل می آوردی . چشمم به تو افتاد . موهای سیاه مجعدت ، آن لباس سفید ساده و چشم های به رنگ دریایت .
نمی دانم چه شد که به تو علاقه پیدا کردم . ولی از همان روز اول با همه متفاوت بودی . حرف زدنت . لباست ... انگار مال این دنیا نبودی . حرف هایت از روی هوا نبود . چشم هایت به راحتی درون آدم را می دیدند و لبخندت تمام غم هایم را مانند همین موج دریا می شست . ولی خود تو معلوم بود چیزی را در دل پنهان می کنی . می توانستم از نگاهت بگویم . نگاه هایی که از همه چیز خسته اند . گرچه اصلا نمی توانستم تشخیص دهم چه مشکلی داری و هیچ وقت هم چیزی نمی گفتی . حتی اگر اصرار می کردم . فکر این که خودت را ... نه ... لطفا ... این فکر درست نیست . تو بر می گردی مگر نه ؟ تو که مرا برای همیشه تنها نمی گذاری ؟ نه نه نه نه .
از سرجایم بلند شدم ، پاهایم درون آب گذاشتم و در خط ساحل شروع به حرکت کردم . به امید این که حس سردی آب مرا از این فکر کردن راحت کند . راه رفتن روی صدف های کوچکی که زیر پاهایم بود ، حس خوبی می داد . صورتم را به سمت دریا برگرداندم . فقط سیاهی بود و به بالا که نگاه کردم ، ستاره ها در آسمان شب پیدا بودند . برای مدتی راه می رفتم و به دریا نگاه می کردم ، به امید این که صدای پارو زدن قایقی را بشنوم .
مردم می گویند بهتر است این موقع شب کنار دریا نباشی . انسان های خرافاتی با آن افسانه ها و داستان هایشان . هیولاهای دریایی ، زن سفید پوشی که روی دریاها راه می رود و ... . این ها فقط افسانه اند . چگونه آن حکایت های ملوانان که معلوم است فقط برای سرگرم کردن بقیه ، یا محبوب کردن خودشان ساخته اند را باور می کنند ؟
برگشتم و به شهر نگاه کردم. تقریبا همه چراغ های خانه ها خاموش شده بودند و احتمالا همه خوابیده بودند . لعنت به این مردم . حتی بعد از گمشدنت زحمت این را ندادند که به دنبالت بگردند ؛ چون نمیدانستند به کدام بخش دریا برای ماهیگیری رفته بودی . لعنت به آن ها . تمام عمرم میان یک مشت آدم خودخواه زندگی می کردم . همیشه میان آن ها حس تنهایی داشتم . تو وقتی بودی این حس تنهایی را از بین می بردی .
هر روز با هم ماهی ها را به بازار می بردیم و می فروخیتم . آن تمیز کردن ماهی ها ، آن نمک سود کردن ها ... تمام آن لحظات را از ته دلم دوست داشتم . هنوز هم دوست دارم که از روی شوخی من را از قایق به داخل آب هل بدهی . خنده هایت ؛ آن لحظه که این کار می کردی ، از ته دل بود . آن تلاش برای رقصیدن روی قایق را آن شب یادت می آید ؟ اولش می ترسیدیم . زمانی شروع به رقص کردیم ، با هر حرکت ما قایق تکان می خورد . ولی به مرور اهمیتی ندادیم و در رقص غرق شدیم . با هر حرکت ارتباط من با این دنیا کمتر میشد و در عوض آن در عشق بیشتر غرق می شدم . ماهیگیری که شکارش را به جای بیرون کشیدن ، در عمق بیشتری فرو می برد .
ناگهان صدای حرکت آرام قایقی را شنیدم . یک لحظه انگار امید تمام وجود من را آتش زد . به عقب برگشتم. نور فانوسی از دور آرام آرام به سمت من نزدیک می شد . شاید خودش بود . اسمش را فریاد کشیدم .خودش است . قطعا خودش است . به سمت آن حرکت کردم و بیشتر در آب فرو رفتم . نور نزدیک تر شد و قایق به وضوح دیده میشد . یک پیرمرد در قایق با پارویی بلند که دستش بود ، ایستاده بود و ردایی کهنه به رنگ خاکستری در تنش بود . ریش و موهایش به سفیدی ماه بود . چشمانی طلایی رنگ داشت و نگاه جدی اش هر کسی را ساکت می کرد . تا به الان چنین چشمانی ندیده بودم . زبانم بند آمده بود . چندثانیه در سکوت به او خیره مانده بودم . آن پیرمرد چه کسی بود ؟ این موقع شب این جا چه می کرد ؟
_ تو ...
سعی کردم حرفی بزنم . ولی صدایم من من کنان بود .
_ تو ... چه کسی هستی ؟
_ چه حدسی می زنی ای زن جوان ؟
صدایش محکم بود . ناگهان حس کردم آب اطراف پاهایم بالاتر آمد . این مطمئنا به خاطر جذر و مد نبود . ناگهانی بود . چرا این اتفاق افتاد ؟
_ من هیچ ایده ای ندارم که تو چه کسی هستی . این موقع شب اینجا چه کار می کنی ؟ آیا ماهیگیر هستی ؟ یا از یک کشتی با قایق به اینجا آمده ای ؟
پیرمرد گفت : ماهیگیر هستم . ولی از کشتی به اینجا نیامدم . برای دیدن تو به اینجا آمده ام . لحنش آرام بود . پارو در دست چپش ناگهان به آب تبدیل شد و به دریا پیوست . شوکه شدم . چطور ؟... چطور همچین چیزی ممکن بود. ناگهان فکری مانند صاعقه به سرم زد .
_ تو ... ممکن نیست . آن داستان ها فقط اسطوره اند .
نفسم بند آمده بود .
_ ماهیگیران شب که در سیاهی بی پایان دریا پرسه می زنند . می گویند آن ها ستارگان شب هستند که به زمین نزول کرده اند . ستارگان تبعید شده ای که شکل انسانی با فانوسی همراهشان به خود گرفته اند .ماهیگیران و دریا نوردان حکایت هایی از آن ها نقل کرده اند . حتی برخی ادعا می کنند که آن ها را دیده اند ، در حالی که در شب با قایقشان به پیش می روند . تبعید شدگانی که برکتشان شامل تو می شود یا نفرینشان .
آب اطراف من به شکل عجیبی سرد شد . نگاه پیرمرد بر من مانده بود . ناگهان سکوت را شکست : حرف هایت درست است ؛ انتظار این شناخت را از تو نداشتم ... در این موقع شب در ساحل منتظر کسی هستی ؟
_ از کجا این را می دانید ؟
می دانستم که باید با احترام حرف بزنم . او احتمالا یک موجودی ماورالطبیعه بود که مقابل من ایستاده بود . ولی پنهان کردن ترس در صدایم سخت بود . پیرمرد با دلسوزی گفت : دلتنگی مانند آتشی سیاه ، که به آسمان زبانه کشیده بود از دور دیدم . جویای علت آن شدم که با تو مواجه شدم .
_ آری منتظر کسی هستم ... همسرم ... او ماهیگیر است . مدت ها پیش به دریا رفته و هنوز برنگشته است ؛ نمی دانم دلیل نیامدنش چیست ؛ ولی او شناگر ماهری است . بر می گردد ... مردم من را از این انتظار نهی می کنند ؛ ولی اهمیتی نمی دهم . می دانم که بر می گردد .
پیرمرد هنوز به من نگاه می کرد .
_ دلتنگی ات . آن را حس میکنم . زمان زیادی است که منتظر هستی . خسته نیستی ؟
_ خستگی برای چی ؟ خستگی برای آمدن کسی که در قلبت است معنی ندارد .
پیرمرد چیزی نگفت . نگاهش لحظه ای با نا امیدی در هم آمیخت . به من گفت : بیا و سوار قایق شو .
پرسیدم : چرا ؟
پیرمرد ادامه داد : من تو را به دیدار او م یبرم . همسرت . مگر نمی خواهی او را ببینی ؟
مرا به دیدار او می برد ... چرا ؟ یک موجود جادویی یا اساطیری دلش برای من می سوزد ؟
_ چرا به من کمک می کنی ؟
پیرمرد با وقار خاصی در قایق نشست .
_ طبیعی است که من اعتماد نکنی . ولی اگر می خواستم به تو آسیبی بزنم ، از قبل رسانده بودم . فکر کنم سرد شدن آب را حس کردی . من بر خلاف هم نوعانم دلم برای شما انسان ها می سوزد . شما موجودات میرا با این احساسات عجیب و کارهای عجیبتان . با این قلب شکننده تان . با این عشقی که کاری می کند حتی تا جهنم هم پیش بروید . حتی قبل از تبعیدم دلم برای نژاد شما می سوخت . فقط می خواهم کمک کنم .
راست می گفت . اگر می خواست آسیبی برساند تا الان رسانده بود . اما در برخی از داستان ها آن ها اول انسان را فریب می دهند و بعد نفرینش می کنند .نمی توانم راحت به او اعتماد کنم .
_ در بعضی داستان ها آمده که افراد هم نوع تو اول افراد فریب می دهند و بعد نفرینشان می کنند . شبیه این که از فریب دادن و به بازی گرفتن آن ها لذت می برند . درست است که تو اکنون می توانی من را نفرین کنی ؛ ولی این دلیل نمی شود که من فریب تو را بخورم .
پیرمرد با افسوس نگاهی به من کرد و آهی کشید . سرش را بالا آورد و گفت : امان از گونه شما . اما احتیاطت را تحسین می کنم . احمق نیستی . می دانی بین موجودات اساطیری و جادویی پیمانی وجود دارد . پیمانی که شکستنش ، عواقب جبران ناپذیری خواهد داشت و حتی می تواند موجب زجر ابدی شود . حاضرم با تو آن پیمان را ببندم . گرچه خیلی کم پیش می آید با موجودات فانی این پیمان بسته شود .
_ به راستی عجیب است که یک موجود اساطیری ... تا این حد حاضر است برای کمک کردن به من پیش بیاید .
_ به تو گفته بودم که من با بقیه هم نوعانم فرق دارم . به سمت من بیا .
به سمت قایق در آب شروع به راه رفتن کردم و در چند ثانیه به نزدیکی قایق رسیدم . به پیرمرد نگاه کردم . قدش از من بلندتر بود و ردایش به شدت کهنه ، گویی که در چند قرن پیش بافته شده باشد .پیرمرد از جایش بلند شده بود و روی زانوی راستش در قایق نشست . دست راستش را به سمت من دراز کرد .
_ دستت را به نزدیکی دست من بیاور و در دستان من بگذار.
_ چرا ؟
_ وقتی هر دو طرف رضایتی نداشته باشند ، پیمان نمی تواند بسته شود . وقتی دست دو شخص به هم برخورد کند ، یکی از طرفین ورد مخصوصی برای این پیمان خوانده می خواند ؛ وقتی که این پیمان بسته شود ، نشانی بر روی دست هر دوی ما ظاهر خواهد شد که نمادی بر داشتن پیمان است . طرفی که پیمان را بشکند ، ممکن در هر موقعی دچار عذابی سهمگین شود . فرقی ندارد که چقدر قوی باشد یا بلند مربته .
به راستی پیمان عجیبی است . هنوز هم برایم سوال است که چرا تا این حد برای کمک به من پیش می آید . ولی از این کارش پیداست که قصد بدی ندارد . دستم را با احتیاط به جلو بردم و در دست پیرمرد گذاشتم . دستانش نرم اما محکم بودند و اصلا به دستان یک پیرمرد شباهتی نداشتند . پیرمرد وردی را زیر لب زمزمه کرد . ناگهان حس کردم صاعقه ای از کف دستانم ، شروع به حرکت به سمت شانه من و پیرمرد کرد . دستم را سریع کشیدم . حس سوزش شدیدی روی ساعد دستم داشتم . به آن نگاه کردم . یک علامت عجیب ظاهر شده بود .
یک خط به رنگ قرمز خونی ، از دایره ای به همان رنگ گذشته بود . در داخل آن دایره ، دایره قرمز دیگری وجود داشت و در مرکز دایره ها نقطه ای قرمز رنگ بود . خط دارای منحنی هایی بود ، به صورت کج از سمت راست دایره ها ، از مرکزشان گذشته بود . هر دو سر خط تیز بودند و خط های دایره ها نازک نبودند .
به پیرمرد نگاه کردم . دستش را در حالی که مشت کرده بود ، کمی بالا برده بود . وقتی فهمید که به او نگاه می کنم دستش را پایین آورد . همان علامت را روی ساعد دستش دیدم . به صورتش نگاه کردم . هنوز هم همان نگاه جدی را داشت .دستش را عقب برد و با لحن همیشگی گفت : این هم از پیمان . دیگر راه برگشتی برای من نیست و نمی توانم هم به تو آسیبی برسانم. حالا داخل قایق شو .
به سمت قایق پیش رفتم و از آن بالا رفتم . از حضور پیرمرد هاله خاصی می توانستم حس کنم. ولی حس تهدید به من نمی داد . به عقب قایق رفتم و نشستم . در کف قایق وسایل ماهیگیری دیده می شد . از قلاب ماهیگیری تا جعبه ای پر از طعمه . چشمم به زوبینی خورد که طرف راست من بود و سمت تیزش به طرف عقب قایق بود . پیرمرد خم شد و پاروی بلندی را از آب دریا برداشت . این کارش تعجبی نداشت . به هر حال او یک موجود اساطیری بود . پیرمرد پارو در سمت راست قایق گذاشت و با فشاری آرام جهت قایق را رو به دریا برگرداند . او آرام پارو در آب تکان میداد . ولی سرعت قایق به طرز عجیبی زیاد بود .
به عقب نگاه کردم .ساحل و شهر را دیدم که به سرعت نه چندان زیاد از من دور می شدند . چند لحظه که گذشت ، دیگر نمی توانستم شهر و ساحل را ببینم و فقط تاریکی آب و شب قابل مشاهده بودند . به راستی که این پیرمرد یک انسان عادی نبود . نه آن چشم ها ، نه آن سرد شدن آب و نه این سرعت قایق .
در آن تاریکی شب که پیش می رفتیم ، فقط ستاره های آسمان و ماه قابل تشخیص بودند . کل دریا به رنگ سیاه در شب در آمده بود و فقط فانوس کنار پیرمرد به اطرافمان روشنایی می داد . از آن موقع که راه افتاده بودیم ، پیرمرد سکوت کرده بود و چیزی به زبان نمی آورد . سوالات بسیاری از او داشتم که می خواستم بپرسم ؛ ولی از عصبانیتش می ترسیدم . ولی فکر نمی کنم قصد آسیب رساندن داشته باشد .
می خواستم از پیرمرد بپرسم که او الان کجا است ؟ هنوز در دریا است ؟ نه امکان ندارد که این همه ماه در دریا بدون غذا دوام بیاورد . باید به یک ساحل یا خشکی رسیده باشد . چه خشکی ؟ جزیره های گوناگونی در دریا وجود دارند که حتی کشف نشده باقی مانده اند . شاید در یکی از آن ها باشد . نکند که به خشکی آن کشور رسیده باشد ؟ آن کشور دشمن ؟ باید سریع از او بپرسم که او کجا است .
از پیرمرد پرسیدم : می دانی که او کجا است ؟ پیرمرد گفت : متاسفم نمی توانم این را به تو بگویم که او کجا است . با نگرانی پرسیدم : نکند اتفاقی برایش افتاده است ؟ پیرمرد لحظه ای مکث کرد . سپس گفت : او کاملا صحیح و سالم است . ولی نمی توانم بگویم که او الان کجا است ؛ حتی دلیل پنهانکاری ام را نمی توانم به تو بگویم .
چرا مکث کرد ؟ نکند دارد دروغ می گوید ؟ نکند واقعا بلایی سرش آمده است ؟ نمی توانم حقیقت را از او بفهمم .دلشوره عجیبی به دلم افتاد . صدها فکر مختلف درباره او در سرم پرسه می زدند و من نمی توانستم از دست آن ها خلاص بشوم . حالم بدتر شده بود . چشمم به زوبین کنارم خورد .لحظه ای مکث کردم . آن را با دست چپم برداشتم و خراشی روی دست راستم انداختم . حس سوزش شدیدی داشتم . خون از روی ساعدم سرازیر میشد و حتی چند قطره از آن روی کف قایق چکید .
درد دستم رشته افکارم را قطع کرد . انگار تمام آن فشار در لحظه ای از بین رفته بود . این تنها راهی بود که می توانستم خودمم را آرام کنم . در این چند ماه گذشته ، وقت هایی که افکار به شدت هجوم می آوردند تنها زخمی کردن دستم بود که حواسم را از افکارم پرت می کرد و مرا آرام می کرد .
پیرمرد به عقب نگاه کرد . وقتی من را در آن وضع دید ، با خشم فریادی زد : چه کاری کردی احمق ؟ ناگهان حس کردم کل قایق به شدت لرزید . آب ها اطراف قایق تا بالا آمدند و خیلی زود به پایین برگشتند . از پیرمرد هاله عجیبی حس می کردم . حس عصبانیت از آن می گرفتم . پارو به آب انداخت و به پیش من آمد .
_ میرای احمق . چه کار می کنی ؟ می دانم که گونه خودت این کار برای آرام کردن خودشان انجام می دهند ؛ ولی فکر نمی کنی که خودت را می کشی ؟
_ من ...
_ چیزی نگو . دستت را به من بده .
پیرمرد خم شد . دستم را به سمت او بردم . هنوزم دستم سوزش داشت ولی از مقدار خونی که رفته بود ، پیدا بود زخم عمیقی به خودم نزده بودم . دستم را به با دست چپش گرفت و دست دیگرش را بر روی زخمم برد . نور زردی دیدم که در محل زخمم می تابید . احساس سوزش زخمم در لحظه ای از بین رفت . نور هم لحظه ای بعد ناپدید شد و پیرمرد دست راستش را کنار برد .
_ امان از تو .
لحنش آرام تر شده بود .
_ جاهای زخم روی دستت زیاد است . پیدا است که بار و بار ها خودت را زخمی کردی . بگو ببینم واقعا کمکت می کرد ؟
نگاهم به چشمانش افتاد . آن چشمان با عنبیه طلایی . در آن لحظه در آن ها حس دلسوزی می دیدم . باورم نمیشد که یک موجودی مثل او که از ماهیگیران شب است ؛ حاضر است تا این حد به من کمک کند . داستان های بدی های آن ها ، بیشتر از داستان های خوبی هایشان است .
_ آری . وقتی که دستم را می بریدم ، دردش آن افکار در لحظه متوقف می کرد و احساس آرامش می کردم . اولین بار که این کار را انجام دادم ، می دانستم که احساس آرامش به من خواهد داد . برادر بزرگترم هم همین کار را می کرد . در بچگی می دیدم که بعضی وقت ها مخفیانه این کار انجام می داد . بعد از انجام دادنش ، یک حس آرامش خاصی در صورتش می دیدم .
_ آیا این کار را کنار گذاشت ؟
_ برادرم همیشه غمگین بود . نمی دانم چرا . وقتی یک بار پدرم او را موقع انجام این کار دید ، دعوای بدی شکل گرفت . پدرم او را مداوم سرزنش می کرد و برادرم که عصبانی شده بود ، با همان چاقو در دستش به او حمله برد . پدرم تقریبا او را مهار کرده بود ؛ ولی او توانست زخمی روی سینه پدرم بیاندزد . بعد از آن از کارش شوکه شد و از خانه فرار کرد . هنوز هم نمیتوانم با این که بچه بودم ، چشم های شرمگین برادرم را فراموش کنم . دیگر از آن موقع به بعد او را ندیدم . نمی دانم که کجا رفته است . حتی هنوز هم دلتنگ اون هستم .
پیرمرد گفت : پس تا الان دو نفر را در زندگیت از دست داده ای . واقعا برایت احساس تاسف می کنم .
_ ممنونم . ولی الان حداقل می دانم که همسرم زنده است و تو مرا پیش او می بری .
پیرمرد با لحنی آرام تر از همیشه پاسخ داد : بله . من تو را پیش او می برم . من به پیمانم عمل خواهم کرد . مهم نیست چه پیش خواهد آمد .لحظه ای مکث کرد .
_ آیا نمی خواهی جای این زخم ها را برایت از بین ببرم ؟
از این مهربانی اضافه اش تعجب کردم . گفتم : نه نیازی نیست . این ها برایم آزار دهنده نیستند . بر عکس آن ها را زخم هایی می بینم که به خاطر دوری از عشق ایجاد شده اند. پیرمرد نگاهش به پایین برد و آرام گفت : عشق ... انگار این واژه چیزهایی برایش زنده کرده بود . اما سریع خودش را جمع کرد . بلند شد و به جلوی قایق رفت . دوباره پارو از آب به همان شکل برداشت و قایق را حرکت داد .
فکر کنم تحت تاثیر حرفم قرار گرفته بود . عشق ... چرا ؟ آیا او هم زمانی عاشق بوده است ؟ شاید همین الان هم عاشق است . شک داشتم که موجودی مثل او عشق را بفهمد . نه . در اسطوره ها بسیاری از اساطیر عاشق می شوند . پس او هم می تواند .این که این گونه تحت تاثیر حرف من قرار گرفت ، نشان می دهد که با عشق سر و کار داشته است ؛ حتی اگر خودش عاشق نبوده باشد .
مدتی در سکوت به پیش می رفتیم . آسمان هنوز هم کاملا صاف بود و ستاره ها و ماه به وضوح پیدا بودند . ستاره ها . الان که دقت کردم ، فهمیدم آن ها هم نوعان پیرمرد هستند . ماهیگیران شب ... برایم سوال است که چرا آن ها از آن بالا به این جا تبعید شده اند . همین پیرمرد . او چرا تبعید شده است ؟ چه خطایی مرتکب شده است ؟ شبیه موجودات اساطیری شرور نیست . یعنی چه مدت است که تبعید شده است ؟ شاید او را در شکل ستاره قبلا در آسمان دیده باشم . به راستی که شکل ستاره اش چجوری بوده است ؟
پیرمرد از آن موقع تا الان سکوت کرده بود . نباید اسم عشق را به زبان می آوردم . تصمیم گرفتم که سکوت را بشکنم .
_ آیا این علامت باقی می ماند ؟ حتی بعد از این که به پیمان عمل کردی ؟
_ آری . وقتی به پیمانم عمل کنم ، رنگ آن علامت کم رنگ خواهد شد . این برای من هم صادق است . این نشان ها تا وقتی که فرد به پیمانش عمل کند به همین شکل باقی می ماند .
پرسیدم : پس بقیه افسانه های دریا واقعی هستند ؟ پیرمرد سرش را کمی چرخاند و از چشم راستش نگاه کرد . سرش را برگرداند و پاسخ داد : بعضی از آن ها واقعیت دارند ، بعضی دیگر فقط داستان های خیالی و دروغین هستند و بعضی دیگر هم ترکیبی از این دو . پرسیدم : آن داستان زنی که همیشه بر روی آب ها راه می رود چه ؟ جواب داد : آری . آن داستان کاملا واقعی است . زنی با لباس پاره سفید که همیشه بر روی آب های دریا چه شب و چه روز بی هدف راه می رود .... لحنش غمگین بود . انگار دلش برای آن زن می سوخت .
_ اگر ماهیگیری از بخت بدش او را ببیند و صدایش کند سرش را به او بر می گرداند ...
حرف من را ادامه داد : و با صدای جیغش ماهیگران بخت برگشته را به جنون می رساند و آن ها خود را دریا غرق می کنند . می دانستی بعضی هایشان با دست خود به چشم هایشان حمله می برند و خود را کور می کنند ؟ بعضی هایشان حتی زوبین را در سینه خود فرو می کنند ...
از او پرسیدم چرا این ها به من می گوید ؟
_ با خودم گفتم شاید اطلاعات جدید راجب افسانه ها دوست داشته باشی . پیرمرد لبخند ریزی زد .
چیزی نگفتم و ساکت شدم . مدتی در سکوت پیش می رفتیم که نوری کم سو از سمت راست توجه من را به خودش جلب کرد . با دقت نگاه کردم . به نظر می آمد که نور مال عرشه یک کشتی باشد . پیرمرد که متوجه نگاه من به کشتی شده بود گفت : آن ها فقط خدمه یک کشتی تجاری هستند ؛ امشب تصمیم بر برپایی جشن کوچک برای خودشان گرفته اند . نگران نباش . ما را نمی بینند . می خواهی آن ها را ببینی ؟ گفتم : چگونه ؟
_ به سمت راست نگاه کن .
قایق برای لحظه ای ایستاد . آب کنار قایق فقط با نور ماه و فانوس کمی روشن شده بود ؛ غیر از آن اگر با دقت نگاه می کردی ، تاریکی بی پایان که ناشی عمق دریا بود قابل دیدن بود . ناگهان بخشی سطح آب دریا مانند آینه ای شفاف شد ؛ ولی بر خلاف آینه ، چیزی در آن در قابل دیدن نبود . تصویری در آن پیدا شد . عرشه کشتی . باورم نمی شد که چگونه می توانستم آن ها را ببینم .
آن آینه زوایای مختلفی از آن ها نشان می داد . خدمه کشتی مشغول پایکوبی و جشن بودند . دو نفر نزدیک دکل بازوهایشان قفل در هم ، شبیه چرخ آسیابی به دور هم می گشتند و یک پایشان را با هر حرکت به بالا می آوردند . بعضی از خدمه کشتی آواز می خواندند و بعضی دیگر در حال نوشیدن بودند . چندتایشان هم نزدیک نرده های لبه کشتی ، دست بر شانه دیگری گذاشته بودند . با ریتمی بی نظیر ، هر بار یک پای خود را به سمت پای مخالف آن می بردند و با صدایی بلند آواز می خواندند . در گوشه ای از کشتی ، دو نفر را می دیدم که مشغول مچ اندازی بودند . آرنج هایشان را روی بشکه ای گذاشته بودند و بقیه اطراف آن دو آن ها را تشویق می کردند .
صدای پیرمرد تمرکزم به آن ها را شکست .
_ شادی و خوشحالی آن ها را می بینی ؟
پیرمرد نزدیک من آمده بود و مانند من به آن ها نگاه می کرد .
_ بله میبینم . انگار که الان شاد ترین آدم های دنیا هستند .
_ و چه حیف که این شادی موقتی یا حتی دروغین است .
از او پرسیدم : منظورت چیست ؟ آن ها که کاملا شاد به نظر می رسند .
پیرمرد توضیح داد : آن دو که دست در دست هم می رقصند را نگاه کن . یکی از آن ها مادرش را ماه گذشته از دست داده است . ولی اکنون تظاهر میکند که شاد است .
_ مادرش را از دست داده است ؟ نمی دانم چطور می تواند با آن غم سنگین اینگونه برقصد .
او ادامه داد : یا آن یکی را نگاه کن که در آن گوشه آواز می خواند . در همین شهری که قرار است کشتی بارخود را در آن جا خالی کند ، طلبکارانی دارد که تشنه به خون او هستند ؛ حتی حاضرند دست هایش را قطع کنند . آن دو دوستی که با هم مچ اندازی می کنند را می بینی ؟ آن دو از بچگی با همدیگر بزرگ شده اند . یکی از آن ها بیماری کشنده دارد که به زودی خودش را نشان خواهد داد . آن بیماری درمانی ندارد و تا چند ماه دیگر او را می کشد . یکی از آن ها قرار است که با زجر بیماری و مرگ رو به رو شود و دیگری با درد و مرگ کسی که از برادر برایش عزیز تر است . حتی ناخدا این کشتی هم از این قضیه مستثنی نیست .
_ او چه مشکلی دارد ؟
_ برای او و از دوستان خیلی نزدیکش سوتفاهم هایی پیش آمد . سرانجام دعوای بدی بینشان پیش آمد و او از روی عصبانیت لحظه ای اش ، حرف های بدی به او زد و حتی برای او خنجر کشید . الان مدت طولانی است که آن دو با هم حرفی نزده اند . گرچه در چهره اش نشان نمی دهد ؛ ولی در دلش به شدت دل تنگ دوستش است و از کارش بسیار پشیمان است .
از او پرسیدم : هدفت برای گفتن این همه سیاهی های زندگیشان چیست ؟ میخواهی بگویی که از روی ظاهر قضاوت نکنم ؟
پیرمرد نگاهش را به من برگرداند و با همان چشم های طلایی به من نگاه کرد . گفت : این که درد و سیاهی قسمت جدا ناپذیری از زندگی انسان ها است . شماها نمی توانید آن را کامل از زندگی خود حذف کنید . تنها چاره فقط پذیرش است .
_ پذیرش ... و چرا باید زجر در این دنیا باشد ؟ چرا ؟ برای رشد ؟ ممکن نبود دنیایی بدون رنج وجود داشته باشد ؟ میتوانم از شما به عنوان به یک موجود ماورایی جواب این سوال ها بخواهم ؟احتمالا جواب این سوالات را می دانید .
پیرمرد نگاهی عجیب به من کرد ؛ انگار سوالاتم برای او خوش آیند نبوده است .
_ سوالاتت به جا است . ولی اسراری وجود دارند که بهتر است آن ها را ندانی .
_ فقط ساده به من می گویی که تلخی های زندگی را بپذیرم ؟
صدایم کمی خشم داشت .
پیرمرد گفت : ساده این حرف ها نگفتم . حتی خودم هم مجبور به پذیرش بعضی چیز ها شده ام . این که این را می گویم فقط حرف خردمندانه ساده نیست . خودم آن را زندگی کردم .
_ چطور ؟ چگونه یک موجود ماورالطبیعه مانند تو میتواند انسان ها را بفهمد ؟ با این همه قدرتت ، فقط یک بشکن کافی است که اوضاع به به نفع خودت برگردانی.
_ قایق شروع به لرزش کرد . پیرمرد نگاهش تلخ شده بود . در آن لحظه فهمیدم که نباید آن گونه با او حرف می زدم .
_ حتی من هم محدودیت هایی دارم . حتی من هم نتوانستم بعضی چیز ها برگردانم . حتی من هم از خط قرمز هایی عبور کرده ام . ولی این ها به تو مربوط نیست . آن حرف برای صلاح خودت گفتم . حالا هم به مسیر خود ادامه میدهیم .
آبی که عرشه قایق را نشان میداد به حالت اول خود برگشت . شبیه این که هیچوقت مانند پنجره ای به کشتی نبوده است . پیرمرد دوباره به جلوی قایق رفت و پارویی از آب برداشت و قایق به شروع به حرکت کرد .نور کشتی آرام در سیاهی شب ناپدید شد و ما همچنان ادامه میدادیم .