ویرگول
ورودثبت نام
نقطه چین
نقطه چینقصه ای که هنوز تموم نشده ... :)
نقطه چین
نقطه چین
خواندن ۱۰ دقیقه·۲ ماه پیش

تیکه تیکه

جمعه، ۲۵ مهر ۱۴۰۴

بعد مدتها تصمیم گرفتم بنویسم نمیدونم محدودیت ده دقیقه ای StayFocusd اجازه تموم کردنشو میده یا نه ولی مهم نیست؛ فوقش هر شب یک تیکه مینویسم.

نمیدونم از چی بنویسم. این روزا، شلوغه. هنوزم بعضی وقتا نمیتونم باهاش در صلح باشم ولی در مجموع، اوکیه. زندگی همینه دیگه یه روز خسته میشی یه روز میبری یه روز جو گیر میشی یه روزم میمیری تهش.. غیر اینه مگه؟ فکر میکردم دوازدهم قراره سالی باشه که یه خط درمیون برم مدرسه و فوقِ فوقش هفته ای یه بار آفتابی شم و بقیه روزا بشینم تو خونه بخونم ولی خب، زهی خیال باطل!

البته مدرسه بد نیستا... میخندم، خیلی میخندم. کلا با بچها بی مزه ترین چیز هم خنده داره؛ اونقدر تو راه برگشت سرویس با دوتا از رفیقام از هر دری میگیم و میخندیم که میترسم راننده به سلامت روان مون شک کنه. از نشستن تو حیاط با بعضیا، تو سایه، و حرف زدن، خوشم میاد... بعضی معلما هم باحالن... از تست زدن سر کلاس یسریا هم خوشم میاد... کلاس دهم و قبلش، تا دلتون بخواد یواشکی رمان میخوندم سرکلاس ، خیلی کیف میداد انصافا! حالا شرارتم رو یه جور دیگه تخلیه میکنم

عجیبه ولی حس میکنم از دهم خیلی حالم بهتره؛ و این خب، حس خوبیه! سال دهم خیلی بهم ریخته بودم، خیلی خسته، شاید افسرده، نصف الانم نمیخوندم ولی اصن یه وضعی بود. یه استرس و افسردگی پنهانی اومده بود وارد زندگیم شده بود که خودمم نفهمیدم. با خودم در تضاد بودم. از یه طرف فکر میکردم حالم خوبه، از یه طرف حکمت بغض کردنا و به زور جلوی گریه گرفتنا رو، وقتی بابام، یا مشاور مدرسه، حالمو با نگرانی میپرسیدن رو نمیفهمیدم. البته شاید همه اش به خاطر فشار دبیرستان نبود، البته فشار دبیرستان که نه، اون ذهنیت اشتباه نسبت به فشار دبیرستان.. وگرنه که بیشتر شد و کمتر نه! یه سری وقایع دیگه هم موازی باهاش در حال وقوع بود؛ تا دیدم وضعیت جسمی ام مثل حالم خیلی متغیر شده، شمردم دیدم یه 7، 8 باری سرماخوردم اون سال! جدا از مشکلات عجیب و غریب معده که به زور یه سری از امتحانا رو دادم... تا رسید به دی که دیگه اوجش بود.. یه کف دست برنج هم به زور میخوردم :/ ولی، همیشه پایان این ماجرا برام الهام بخش اینه که، شروع حال ادمو خوب میکنه... از نظر مسائل دیگه حقیقتا تو شرایط خوبی نبودم و درگیر یه سری مشکلات دیگه بودم ولی خیلی رندوم، دقیق یادمه، سه شنبه ساعت 8 یا 9 شب گرفتم خوابیدم، در حالی که حالت تهوع، و کنارش شاید، ناامیدی کل وجودمو گرفته بود، صبح زود بیدار شدم نشستم واسه یه شبه المپیادی که چندماهی بود تصمیم به شرکت کردن توش رو گرفته بودم، شروع کردم به خوندن، بعد مدتها. و بعد چند روز نه از حالت تهوع خبری بود نه ناامیدی، و جاشو امید و سرزندگی گرفته بود.

نه که با همین فرمون تا الان جلو اومدم ولی حالم بهتره! هدف ادمو صیقل (درست نوشتم!؟) میده... هرچند که در واقعیت پوچ باشه ولی خب... زندگی همینه دیگه.

پنجشنبه 22 آبان 1404

نه جدی یه ماه شد از اخرین نوشته ام؟ من که میخواستم هر شب بنویسم .. :) زندگی شلوغه... از روی دور تند بودن زندگی، نمیگم بدم میاد... به شرطی که بهش برسم قشنگه... ولی خب.. میرسم!؟ اِی.. کم و بیش... یه جا عقب میفتم... بعضی وقتا جلو می افتادم ولی فعلن که نه...این روزا هنر کنم میرسم بهش... حجم کارا زیاده، بخوای زندگی هم کنی، باز سخت تره... ولی سعی کردم نزنم از چیزی... نه از ورزش، نه از مدیتیشن، اضافه کاری کنم میتونم یکم رمان، یا فیلم، اونم با عذاب وجدان بخونم و ببینم... خوبه، ناشکری نمیکنم... چند روز پیش پدر یکی از بچه ها فوت کرد... اگه جاش بودم دلم نمیخواست کسی برام ترحم کنه، پس نمیگم خیلی دلم براش میسوزه، ولی میدونم شرایطش خیلی سخته، و امیدوارم قوی تر شه، نه اینکه بشکنه. و این منو به فکر فرو میبره که، حتما باید شرایطت سخت تر شه تا به اسون بودنش پی ببری؟ و این باعث میشه روی دور تند بودن زندگی، کمتر مهم شه... بعضی وقتا بی حوصله میشم، بعضی وقتا حسرت میخورم، بعضی وقتا حسودی ام میشه... ولی میگذره... قبلنا میچسبیدم به این حسا، نمیگذشت ولی الان... کمتر میچسبم بیشتر رها میکنم... بیشتر میگذره...

دوشنبه 26 آبان 1404

امروز... نمیدونم گیجم شلوغم مضطربم خسته شدم... حوصله نمیکنم... ولی میخونم و هیچ وقت نفهمیدم کدومش بهتره... بخونی یا بیخیال شی... فعلا، تا الان همین اولی رو در پیش گرفتم... میترسم بهمن اون خستگی که میگن همه خسته و بی انگیزه میشن بیاد سراغم... بهمن پارسال که اومد ... حتی حوصله نوشتن هم ندارم. مهم نیست در این لحظه و در حال حاضر یه ابر سیاه ذهنمو احاطه کرده که پر از ناامیدی و اضطراب و شلوغیه... که اگه بهش پیله نکنم میگذره... گفتم ابر.. چرا بارون نمیاد...؟! پاییزِ بدون بارون؟! مگه میشه اخه...

پنجشنبه 6 آذر 1404

خسته شدم از بی دقتی... یعنی اگه یه چیز باشه که بگم آتیشه به هرچی تلاشه، یا یه سوراخ تو کیسه ای که زحمتامو توش میریزم همین بی دقتیه... موندم واقعا چیکار کنم و حس میکنم درجا میزنم و انتظارات بالای خودم بس نبود که انتظارات بالای بقیه هم اضافه شده و اگه حواسم نباشه... له میشم زیر فشار این همه انتظار... بگذریم منکه حواسم هست و له نشدم و نمیذارم بشم... آنفولانزا شایع شده... چقدر احتمال داره وقتی دو نفر تو خونواده انفولانزا گرفتن تو نگیری؟ ... حالا هر چی خیره منکه مشکلی ندارم... بماند که هفته بعد معلما رگ باری امتحان گذاشتن و اخرشم گلچین شده به قلمچی... از پنجشنبه‌های قبل قلمچی بدم میاد از غروب جمعه بعد قلمچی هم بدم میاد چه وضعشه... کاش تو یه جزیره تنها زندگی میکردم مطمئنم پشت کنکور موندن هم نمیتونست ازار دهنده باشه... چه برسه به مطابق انتظار نشدن قلمچی... دارم غر میزنم نه؟ چی بگم خب... آسمون امروز، خیلی قشنگ بود راستی... از ابرا، تو اسمون آبی خوشم میاد...

پنجشنبه 20 آذر 1404

دارم بد پیش میرم دارم بد پیش میرم دارم بد پیش میرم و چون دارم بد پیش میرم باز هم بد پیش میرم و وای خسته شدم دلم میخواد غر بزنم وای وای وای مضخرفه زندگی واقعا مزخرفه خستهههههه شدم از خودم خسته شدم اه.

حس میکنم، این هفته بد پیش رفتم خیرِ سرم میخواستم ساعت مطالعه ام بالا باشه... امروزم که بدتر از هر روز مضخرفه واقعا مضخرفه

و چون وقتم تلف شده دارم بیشتر وقت تلف میکنم... اینجور وقتا یاد اون تیکه از شازده کوچولو میفتم که اون مردی که مست بود، میگفت "مینوشم تا فراموش کنم که نوشیدم"

جالبه نه؟ یه چرخه معیوب... که باید شکسته شه.... خب... بیخیال، غر هامو زدم، برم بشکنمش.

چهارشنبه 26 آذر 1404

سرم درد میکنه و چشمام میسوزه و این واسه ساعت 2:55 ظهر (یا بعد از ظهر؟ سرِ این همیشه با آبجیم اختلاف داریم... به نظر منکه ظهره)، زوده. تهِ دلم استرس آزمون آخرِ هفته رو دارم و مزخرفه که واسه همچین چیز کوچیکی استرس دارم... ولی از شب قبلش بیشتر استرس می گیرم، گاها کابوس تراز و درصدای بد فردا و هزارتا مشکل دیگه رو میبینم، گاها با تپش قلب بیدار میشم و همیشه بعد ازمون تا زودهنگامو نبینم اروم نمیگیرم و بعدشم نه که خوشحال شم.. تا الان که نشدم... دو بار اول گریه بود و دفعات بعد پذیرش و اخرین دفعه، امید، نه به خاطر نتیجه، به خاطر ابرا ... بگذریم... لابد میگین کنکورو میخوای چیکار کنی... سوال خودمم هست.. جالب نیست به خاطر یه آزمون ساده، یا بهتر بگم، حرف و سرزنش بقیه به خاطر یه آزمون ساده، استرس داشته باشی و بعدشم ناراحت شی... جالب نیست.. ولی خب.. چیزیه که هست.. همین روزا میرم تو کارش که دیگه اینم از بین ببرم... این روزا نقاشی میکشم... خوشم میاد... راستی این روزا بارون میاد... فوق العاده استت ادم سیر نمیشه... دستِ خودم بود میرفتم بیرون کلشو، مگه سیر میشه ادم اخه... حالم خوبه، زندگیم متعادله نسبتا، جالبه که نسبت به قبل کنکور شاید متعادل تر باشه! یادداشتای چند سال پیشو میدیدم، از اینایی که میای واسه سال جدید هدف تعیین میکنی، که هیچ کدومش هم معمولا محقق نمیشه! ، دیدم ملتمسانه میخوام حداقل هر روز 20 تا دراز نشست برم و ... این روزا؟ خب معمولا 60 تا دراز نشست که رو شاخشه، به علاوه چیزای دیگه ... یا دلم میخواست صبحا زود بیدار شم و باز هم.. عرضم به خدمت تون که فک کنم سه ماهی میشه که شمار روزایی که بعد از ساعت 7 بیدار شدم واقعا انگشت شماره! خلاصه که این حس خوبی میده... . تنها حسرتم رمان خوندنه که، نه که نباشه ولی کم شده، بعد کنکور جبران میکنم و این صفحه رو با معرفی رمانای بیشماری که خوندم میترکونم... هوم.

جمعه 28 آذر 1404

صدای بارون میاد... صدای رد شدن ماشینا، از روی چاله های آبِ ناشی از بارون... صدای خوردن بارون به پشت بوم... صدای خوردن بارون به شیشه... صدای پاییز میاد نه؟! قشنگه... یه چیزی از قشنگ اونورتر... دلم میخواد روزای بارونی به هر بهانه ای شده برم بیرون، حتی شده به خاطر آزمون امروز صبح... خوشحالم... امیدی که در اوج ناامیدی هفته پیش تو قلبم روشن کردم، با نتیجه امروز روشن تر شد... از چی بگم؟ نمیدونم... قصدِ خاصی از نوشتن نداشتم فقط میخواستم از صدای بارون بگم... کی میگه پاییز فصلِ افسردگیه؟! پاییز اگه این شکلی باشه که، از بهار هم آدمو با طراوت تر میکنه... چقدر زندگی قشنگه... چقدر قشنگیای زندگی تو سادگیه... .

شنبه 29 آذر

شنبه هام هر دو هفته یه بار یه ریتمِ تکراری داره... خفه کردن خودم با تفریح ، یه دو سه ساعتی، بعد ورزش و بعد برگشتن به تکراریِ همیشگی... چقدر خوب که امتحانات دی داره شروع میشه ... نه که کشته مرده امتحان باشم ولی همینکه تایم مدرسه رفتن گرفته نمیشه خیلی خوبه... فردا شب یلداست، ولی... مگه نباید کلِ خانواده دور هم جمع شن؟ چقدر دلم گرفته که داداشم نیست... یعنی یلدای بعدی من هستم..؟!

جمعه 5 دی

میخواستم 30 اذر تمومش کنم و بعد به عنوان فصلنامه منتشرش کنم ولی باید مزینش میکردم به چند عکس و سر و سامون میدادم یکم نوشته رو و از حوصله و زمانم خارج بود ... بنابراین این طور که بوش میاد به جای فصلنامه قراره سالنامه شه... مهم نیست.

به طرز رگباری تو این چند ماه اخیر چک نویس پر کردم و خودکار خالی... و، چرا بقیه فقط نتیجه رو می بینن!؟ هیچکی حواسش به چرک نویسای پر شده نیست، هیچکی به خالی شدن خودکارا نگاه نمیکنه... به اضافه وزن شدیدِ کلاسورم (احتمالا از وزن من گرفته به خودش اضافه کرده.)، به گودی چشمام، به دفترچه های پر شده و هزارتا چیزه دیگه.

بله دنیا، انتظار نتیجه داره، دنیا نتیجه محوره، اون عددِ معلوم نیست چند رقمی که رتبه کنکورو رقم میزنه، نه به چرک نویسای پر شده است نگاه میکنه نه به خالی شدن خود کارات نه به لاغر شدنت نه به هزار و یک کوفت و زهر مار دیگه.

ولی، دنیا اینطوریه... کنکور اینطوریه... جامعه اینطوریه... غریبه ها اینطورین... خانواده خودت چی ...:)؟ از این اخری نمیشه انتظار داشت یکم.... یه نموره بیشتر فکر کنن؟

سه شنبه 9 دی

عجیبه که میخوام منتشرش کنم. بدون عکس و بدون اینکه مطمئن شم به اندازه کافی کامل هست یا نه. ولی خب

یکشنبه 14 دی

لابد میگید مگه نمیخواستی منتشرش کنی؟ خب چرا ولی محدودیت 10 دقیقه StayFocusd اجازه نداد و نذاشت جمله امو تموم کنم و صفحه رو بست... منم از خدا خواسته ادامه دادم... اخه شک داشتم. کمالگرایی و این حرفا... .

امشب داشتم فکر میکردم بعضی لحظه ادم، این شکلیه که از تهِ تهِ دلش، نمیخواد یه کاریو ادامه بده یا به هرحال انجام بده یا اصلا یه لحظه ای رو زندگی کنه ولی... ناچاره و ناگزیر... امسال خیلی بیشتر از این لحظه های ناچاری تجربه کردم خصوصا وسط ازمون زدن این شکلیم که نه دیگه بسههه نمیخوام، و بعد میدونم باید سرجام بشینم و ادامه بدم... سرِ درس خوندن هم همینطور... و سرِ سر و کله زدن با نگرانیام... دیدین نگرانِ یه اتفاقی هستین و بعد اون اتفاق میفته و لحظه اول فکر میکنین چقدر فاجعه است؟ و بعد اره.. باز هم لحظه ناچاری... و میگذره... زندگی جزو معدود خوبیاش اینه که میگذره... اگه نمیگذشت چقدر بد میشد... یا اگه نذاریم بگذره چقدر بد میشه...! نمیدونم می فهمین منظورمو از این یا نه... ولی جلوی گذشتن زندگی رو گرفتن، یعنی موندن تو یه اتفاق، نشخوار کردن در موردش، و ... وقتم تموم شد... . یعنی یه دقیقه مونده ولی نمیخوام جمله ای ناتموم بمونه. هوم.

سه شنبه 16 دی

شاید وقتشه منتشرش کنم، نه؟!

زندگیکنکور
۱۲
۱۴
نقطه چین
نقطه چین
قصه ای که هنوز تموم نشده ... :)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید