20 دی 1404
در حال حاضر اعصابم مشوشه. از همه چی. از این اعتراضات لعنتی و پا در هوا بودن و بیشتر از بهم ریختن پلنی که برای تولد دوستم ریخته بودم. حالا که نوشتم به نظرم سطح دغدغه هام خیلی کمه! خنده دار نیست؟! تولدو که بی خیال، اعتراضاتم که.... از این بدترش هم میتونه باشه... غیرِ اینه مگه؟ مشکل اینجاست من از برزخ خوشم نمیاد. از این حالتِ پا در هوا که معلوم نیست چی بشه... و خب، از ابهام، از مه الودی مسیر... دلم میخواد همه چی سر راست مشخص باشه... که نیست... و خب، مضخرفه که به خاطر نبودنش ذهنمو درگیر کنم نه؟ زندگی غیرِ اینه مگه..:)؟
22 دی 1404
این روزا مثل همیشه نیستم ولی خب، بد هم نیستم. نوسانیه حالم. از دینی بدم میاد، از هویت و سلامت هم بدم میاد، و نمیدونم چرا دستِ تقدیر همه اینا رو هم برام گلچین کرده گذاشته تو یه هفته و آزمون قلمچیم گذاشته تنگش. بگذریم. زندگی جالبه، نیست؟
25 دی 1404
چشمام میسوز
26 دی 1404
دیروز حتی فرصت کامل کردن جمله ام رو هم پیدا نکردم و محدودیت ده دقیقه ای ایم تموم شد. خواستم حذفش کنم و بعد گفتم، بذار بمونه خب!
داشتم جلد هشتم آنی شرلی رو میخوندم، شاید برای دهمین بار؛ کتابای مونتگمری رو دوست دارم. بارها و بارها خوندم شون، نه که از اول شروع کنم تا آخر؛ یهو یاد یه تیکه اش میفتم و میخونم؛ البته الان مثل دو سه سال قبل دستم باز نیست که تا یادم بیفته پاشم از سر کارم و رو تختم لم بدم و اون تیکه،و چندین تیکه دیگه رو بخونم و غرق شم تو کتاب و نوشته های مونتگمری؛ چه قلمی داره این بشر! هیچوقت تکراری نمیشه. فکر کنم 16 تا از کتاباشو خوندم و چیز زیادی نمونده، کاش بیشتر مونده بود.
قلمچی امروز تموم شد و با مرور فراز و فرود هایی که از اول داشتم، از نتیجه ام راضیم.
اها داشتم از جلد هشت آنی شرلی میگفتم...
28 دی 1404
مزخرفه. تا خواستم بنویسم اونقدر کند شده ویرگول که تا این صفحه باز بشه محدودیتم تموم میشه :/ مسخره است خیلییی مسخره است.
1 بهمن 1404
امروز صبح، یکی از کلاسا رو پیچوندم و داشتم تو کتابخونه تست میزدم (دیگه تست زدن ته کلاس جواب نیست باید پیچوند)، که سرمو بلند کردم و با صحنه پایین اومدن نرمِ دونه های سفید برف از آسمون مواجه شدم :)))) داریم مگه قشنگ تر از این؟ با اختلاف یکی از بهترین صحنه های امسال بود.
طبیعت چقدر قشنگه نه؟! هر چیزی که مربوط به طبیعته... چقدر غرق شدن توش زیباست... غرق شدن تو آبیِ آسمون، تو سایه روشن سبز یا نارنجی برگِ درختا، تو ابرا و تو حرکت ابرا ... تو بارون، تو برف، تو همه چی... .
با همه اینا یکمی، این روزا خستگی و ناامیدی، توی ذهنم جولان میده... یکم، نه خیلی و نه در حدی که نذاره ادامه بدم. یاد گرفتم بذارم احساساتِ مختلف بیان یه چند روزی مهمونم باشن و برن و باز یه عده دیگه بیان و برن و همینطور تا اخر... . جالبه، نه؟
ولی من عاشقِ شبای سرد زمستونم خصوصا اگه طوفان باشه بیرون... دلم میخواد یه کتاب بردارم و بعد تا گردن برم زیر پتو و اونقدر بخونم تا خوابم ببره و اخرش زیر پتو مچاله شم، و در نهایت صبح، آلارممو اسنوز کنم و دوباره برگردم زیر پتو مچاله شم.... چقدر چیزِ خوبیه این پتو.
6 بهمن 1404
-این روزا خیلی فکر میکنم
+به چی؟
- به آدما، به کسایی که کشته شدن، به پارچه های سیاه یکی درمیون روی خونه ها، به آینده نامعلوم و مبهمِ پیش روم، به خیلی چیزا... به خیلی حرفای نگفته...
11/11/1404
خستم. یه نموره این روزا سخت میگذره. خستگی طبیعی ای که میگن همه کنکوریا دچارش میشن بعد دی و بهمن یه طرف، خستگی و ناامیدی ناشی از این اوضاع یه طرف دیگه.
نه نمیخوام غر بزنم ولی... سخته خب، و میتونه سخت تر بشه، ممکنه اصلا بگن کنکور بی کنکور. ممکنه هزار و یک اتفاق بیفته و من هم هزار و یک بار به خودم گفتم که درگیر احتمالات شدن، حماقته حتی اینکه صرفا بهش فکر کنی؛ ولی سخته فکر نکردن بهش.
دلم نمیخواد برم مدرسه دیگه، حوصله امتحان دادن ندارم. معلما هم خیلی پرتوقع شدن حاجی هنوز بهمن تازه شروع شده بذارین از امتحانات دی بیایم بیرون بعد امتحان بگیرین...! همین دو هفته پیش بود که این موقع هنوز داشتم واسه امتحان فرداش میخوندم.
پارسال بعد امتحانای دی، تا یه مدت طولانی این شکلی بودم که ادامه دادن سخته و نیاز دارم یه هفته space بخوره تو زندگیم و نه مدرسه پیش بره نه آزمون ... و الان؟ به حجم کارایی که هم زمان دارم سعی میکنم هندل شون کنم نگاه میکنم و یه نصفه روز بی دغدغه هم شده آرزو! نه اشتباه نکنین ناراضی نیستم، شاید یه جور حس قدرت و رشد ذهنی و توانی میده بهم که... من اون آدمِ پارسالم!؟ شاید هیچوقت به اندازه این یه سال کنکورم که هنوز نصفش گذشته احساس بزرگ شدن نکردم... سعی میکنم با قلبِ باز و ذهن آروم برم جلو، ادامه بدم، گورِ بابای هر اتفاقی که بیفته... این چیزیه که باعث میشه تهش بزرگ شم. و من به بزرگ شدن راضیم فارغ از هر اتفاق و نتیجه ای.
تا زمستان نَگذَرَد،گَندُم نِمی روید زِ خاک
قد کشیدنهای ما،پاداشِ جان فرسودن است.
24 بهمن 1404
خدای من! واقعا 18 روز گذشت!؟ چه خبره یکم ارومتر دنیا!
آخه تا میخوام بیام بنویسم اینجا این محدودیت 10 دقیقه ای کوفتی که به خوندن پست های دیگه گذشته تموم میشه...
یکم دارم تو استرس کارنامه امروز له میشم. هرچند هرچند نسبت به چندماه پیش واقعا کشنده نیست استرسش ولی خب، مسخره است میدونم قراره به خودم بخندم بابت این استرس واسه هیچ و پوچ ولی دیگه، هست!
حس میکنم به درس خوندن عادت کردم! خنده دار بود برام و غیرقابل باور که یه نفر به درس خوندن معتاد شه و نتونه درس نخونه! ولی الان این شکلیم که انگار کارای دیگه یکم زودتر حوصله ام رو سر میبره... البته شاید به خاطر نزدیک شدن به پایان هم باشه، ادم عذاب وجدان میگیره بخواد کار دیگه ای بکنه و تمام درسای نخونده میاد جلو چشمش.
از نهایی ها بدم میاد... میترسم بهم ضربه بزنن، ولی خب، چه میشه کرد چیزیه که هست.
عاشق این پتوس های روی میزمم. این یکی که تازه گذاشتم اروم اروم داره ریشه میکنه، دیدین چقدر یه گیاه اروم رشد میکنه؟ نه عجله ای داره، نه هول و ولا، نه نگرانی! فقط میره جلو و اخرشم، یهو میبینی این چقدر بزرگ شد! شاید بهتره یکم از گیاه یاد بگیرم و یکم از این هول و ولای کامل نبودن و رشد نکردن در بیام... فقط برم جلو؛ هرچند نسبت به قبل این دید رو بیشتر پیدا کردم ولی نیازه، عمیق تر شه؛ آره!
7 اسفند 1404
خسته ام یه مقدار؛ این فکره، مثل خوره اتفاده تو وجودم که، کی تموم میشه پس؟! حوصله ام سر رفت! بله بله میدونم فهرست بدبختی های زندگی همیشه هست و فقط یه بدبختی بعد تموم شدن با یه بدبختی دیگه جایگزین میشه، قبول! ولی خب، بهرحال حوصله ام از این بدبختی سر رفته و مهم نیست یکی دیگه بیاد! چه بهتر اصن!
هرچند که ظاهرا تو زندگی ما بدبختی ها از بین هم نمیرن! فقط اضافه میشه! این دیگه قانون پایستگی رو میبره زیر سوال نه؟
انصافا حوصله جنگ ندارم، بسه دیگه! حس کسیو دارم که داره با یه بار سنگین، یه بار خیلی سنگین، تو یه مسیری میره که مه، تمامش رو گرفته؛ و مجبوره ادامه بده، اونم با باری که حتی اگه مه هم نبود، ادامه دادن باهاش سخت بود:))
زندگی تجربه تلخ فراوان دارد
دو سه تا کوچه و پس کوچه و
اندازه ی یک عمر بیابان دارد
ما چه کردیم و چه خواهیم کرد
در این فرصت کم!؟
9 اسفند 1404
داشتم فکر میکردم، خدایا؛ بس نیست؟
دلم نمیخواد غر بزنم ولی... بس نیست؟ واقعا بس نیست؟ کشته شدن ادما بس نیست؟ پا در هوا بودن مون بس نیست؟ نگران بودن بس نیست؟
10 اسفند 1404
نمیتونم جلوی خودمو بگیرم. نمیتونم خبر چک نکنم. نمیتونم مثل آدم بشینم درس بخونم. نمیتونم، شاید هیچوقت تو زندگیم اینقدر عمیق، سخت نبوده برام ادامه دادن.
با خودم میگم مگه حدِ دووم آدمی چقدره؟! تو این 18 سالی که هنوز کامل نشده، چند بار باید جنگ داخلی و خارجی ببینه یه نفر مگه؟
دوام اوردم. باز هم دوام می آورم اما کاش معنای زندگی ام چیزی بیشتر از دوامِ دوام آوردن باشد
11 اسفند 1404
امروز "بهتر" بودم. صبح که بیدار شدم، هجوم جریان افکار به ذهنم مثل قبل ناراحتم نکرد، راحت تر ادامه دادم، از ترس و نگرانی آینده راحت تر گذشتم، از خوندن اخبار دست کشیدم و دست برداشتم از دل سوزوندن برا خودم.
آره خب، زندگی همینه دیگه مگه همیشه نمیگفتم بالا پایین داره؟! خب داره دیگه! داره! بالا پایینش واسه من اینطوریه، بذار بگذره... بذار بگذره... .
ولی آدم، کنار میاد، با همه چی کنار میاد و این عجیب ترین ویژگیه آدمیه . سال پیش این موقع تصور جنگ هم برام دور از باور، و ترسناک بود، ولی الان ...!
28 فروردین 1405
بعد مدتها دوباره میتونم تو این قاب بنویسم. کلی حرف نگفته دارم، کلی اتفاق نوشته نشده افتاد این مدت، شاید گفتم یه روزی همه شونو شایدم نه؛ به هرحال این مدت حس کسیو داشتم که دفتر و قلمو ازش گرفتن و نمیتونه بنویسه. بگذریم.
نمیدونم چرا اینا رو میخوام اینجا بنویسم، اصطکاک خودکار با کاغذای دفترم، لذت بخش تر از صدای ممتد کیبورده، هرچند دومی هم جذابیتایی داره ولی شاید نوشتن این جملات، اینجا، من رو به عمل کردن بهشون مقیدتر بکنه، یکجور احساس مسئولیت به حرف هایی که در ملا عام گفته شده !
من خیلی فکر میکنم، زیاد، خیلی خیلی زیاد؛ عادت جدیدی نیست، اتفاقا الان کمتر شده، از وقتی فهمیدم به جای فکر کردن میشه حس کرد، کمتر شده، ولی هنوزم هست.
شنیدین میگن، آدما حرف و عمل شون یکی نیست؟ من زیاد حرف نمیزنم، نه نه اشتباه نشه، ادم خجول و کم حرفی نیستم، منظورم اینه که از فکرام و ایده های عمیقم، زیاد حرف نمیزنم. پس شاید در خصوص من بهتره گفت، فکر و عملم، یکی نیست؛ و این فاصله بین فکر و عمل من رو آزار میده.
در واقع از چند سال پیش بود که عمیق تر فکر کردنم شروع شد، طی یسری اتفاقاتی، فهمیدم نیازه تغییر کنم، رشد کنم، نیازه به خودم رو بیارم. ولی راستش، نمیگم همه اش، ولی بیشترش تو فکرم بود. کم کم بهتر شد، یه تغییراتی داشتم، ولی نه اونقدری که میخوام، نه اونقدری که کسی که پنج ساله دنبال تغییر و رشده، رشد کرده باشه. دلیلش خیلی چیزاست، دلیلش سوالای حل نشده تو ذهنمه، دلیلش در توهم رشد بودن به خاطر زیاد فکر کردنه، دلیلش استمرار نداشتنه، حتی رو چیزای کوچیک.
بگذریم! اخیرا جریاناتی پیش اومد که به قول اون شعره از مولانا " خلق را با تو چنین بد سو کند تا تو را ناچار رو آنسو کند" ... تصمیم گرفتم رو آنسو کنم! عمیق تر، قوی تر، مستمرتر، حتی با این سوالای تو ذهنم، شایدم به خاطر این سوالای توی ذهنم! کلافای سردرگمِ زیادی هست که باید باز شه.
راستی، 10 اسفند گفتم، مگه حد دووم آدمی چقدره... فهمیدم، خیلیه... خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر میکردم:))
2 اردیبهشت 1405
تیکه تیکه 2، خیلی کم تیکه است! ولی خب... شاید بد نباشه منتشر بشه.
