سلام ببینید میدونم تا الان هر داستانی رو شروع کردم تموم نکردم ولی این فرق داره این داستانن خداستت
ایده اش خیلیییی عجیبه
هیجانش بالاست
دیگه هیچی نمیگم خودتون بخونید داستان رو
هفتده صدم ثانیه

کاراگاه مهدی صبح روزی باید به قرار ملاقاتی میرفت صبح زود بلند شد چای خورد سریع لباس پوشید و سوار اسانسور شد در همین حین اسانسور در طبقه ای ایستاد و درش باز نشد کاراگاه که کمی ترسیده بود سعی کرد درو باز کنه ولی نتونست کمی بعد دود سبز رنگی شروع به پخش شدن کاراگاه که دیگه وحشت کرده بود سعی کرد جلوی دهانش رو بگیره ولی خیلی دیر شده بود
نمیدونست چه قدر گذشته تو خونش بهوش اومد چشماش درد میکرد و سرش انگاری سنگین بود
و همون لحظه گوشیش زنگ خورد
_سلام کاراگاه حالت خوبه
+تو تو چه غلطی باهام کردی
_میدونستی سرعت پلک زدن هر انسان در لحظه ۱۷صدم ثانیه است
+اگه یک کلمه دیگه چرت و پرت بگی قطع میکنم
_وایسا عجله نکن بیرون رو نگاه کن اون اقاه رو میبینی؟ لباس قهوه ای که داره روزنامه میخونه
کاراگاه بیرون رو نگاه میکنه
+اره میبینم چه طور
_بببین من تو چشمت یه لنزی گذاشتم از الان به بعد هر پلک مساویه یک تیر به یک فرد گناهکاره
_چی چرت و پرت میگی
ناگهان کاراگاه پلک میزنه و بنگ صدای شلیک کل کوچه رو میگیره پیرمرد تیر خورده بود
اون کسی پشت خط گفت خب خب بریم برای نفر بعدی
فردا دوباره زنگ میزنم
پایان پارت اول
اگه خوشتون اومد حتما لایک کنید و کامنت بزارید
مرسی💚💚