ویرگول
ورودثبت نام
اتفاق
اتفاق
اتفاق
اتفاق
خواندن ۳ دقیقه·۲ روز پیش

سیزن دوم، فصل اول داستان هفتده صدم ثانیه

فصل اول، سیزن دوم: صدای راستگو

سه سال بعد

کاراگاه خسته تر از همیشه به اینه به خود نگاه میکند میخواهد چیزی بگوید اما صدای تو ذهنش زودتر شروع میکند

«خب خب مثل اینکه دکترا میگن به پیشرفت رسیدی البته اگه دروغ نمیگفتی من رو نمیشنوی شاید درمورد این حرف تردید میکردن»

صدای قدم پا می آمد دکتر سجاد در را باز کرد

سلام مهدی امروز حالت چه طور خب دیگه امروز روز مرخصیته

+اقای دکتر میشه یچی ازتون بپرسم

من تو کل این مدت سکوت کردم وقتی اومدم اینجا بهتون چی گفتم

_قبلا هم بهتون گفتم گفتید من دخترم را کشتم من، من مقصر قتلش هستم ولی وقتی پلیس ها رفتن به خونتون جسدی پیدا نشد ماهم فکر کردیم شما به احتمال زیاد بیماری روانی دارید

دختر شما گم شده بود خودتون روز قبلش این رو به پلیس گفتید و ماهم فکر کردیم بخاطر از دست دادن دخترتون فشار زیادی روتون هست

و این حرف رو زدید البته ما مطمئن نبودیم اون مرده یا نه ولی....

حرفش را قطع میکنم، باشه دکتر کی میتونم برم

_حدود نیم ساعته دیگه

+باشه ممنون

صدای تو ذهنش گفت

خودت خوب میدونی اون رو کشتی ولی جسدش رو کجا گذاشتی

_نمیدونم

+باید برگردی و جسدش رو پیدا کنی همین جوری که نمیشه

_صبر کن بزار برگردم مطمئنم میتونم پیداش کنم

ناگهان دوباره در باز شد زنی را دید موهای بلوطی قدی بلند و چکمه هایی خیس از بارون

+سلام کاراگاه مهدی میتونم کمی باهاتون حرف بزنم

اولین بار بود که کسی به ملاقاتش اومده تعجب کرد

_شما؟

+من خبرنگار هستم اومدم چندتا سوال پرسیدم

صدای ذهن کاراگاه گفت اگه ردش کنی همه تورا به چشم یک روانی درست نشده میبینن

_اوه بله حتما بفرمایید

+به نظرتون هنوزم بعضی از چیز ها هست که شاید ذهنتون نخواد شما بدونید

_عضر خواهی میکنم شما این قضایای رو از کجا میدونید

+پلیس همه چیز رو نشر کرده

_امکان نداره ذهن من دوباره چیزی رو ازم قایم کرده باشه من سه سال اینجا بودم و کامل کامل خوب شدم

+چرا هیچوقت جسد یا خود دختر گمشدتون پیدا نشد؟

_به نظرتون من باید جواب این سوال لطفا بروید من الان اصلا نمیتوانم جواب سوال ها احمقانه رو بدم

+باشه پس من شمارمو میزارم روی میز اگه چیزی فکر کردی که میتونی بگی بهم زنگ بزن

صدای تو ذهن کاراگاه گفت: اون میخواد یچی از زبونت بکشه بیرون

۲ساعت بعد

بالاخره خونه خودم

راحت توش نشستم و

صدای تو ذهنش جمله رو تکمیل میکند و باید بروی دنبال جسد دخترت

انگاری که فراموش کرده بود مثل فشنگ از جای خود میپرد

به سمت خانه مادر بزرگ میرود دوباره خاطرات جلوی چشمانش میگذرد خوب میدانست انجا یک اتاق مخفی در کتابخانه اش دارد ولی فراموش کرده بود که چه طور وارد شود حدس میزد که جسد دخترش را همان جا گذاشته

در همین راه نگاه های مردم را روی خود حس میکند انگاری که باری بیست کیلویی رویش افتاده

به خانه میرسد کلید را می اندازد و وارد میشود گاهی به این خیال میرسد شاید حتی لازم نبود کلید می انداخت یک هل کوچک لازم بود تا در کهنه و قدیمی باز شود

وقتی وارد کتابخانه شد نمیدانست باید چه کند

به جست جو در کتابخانه شد همه جارو گشت اما هیچ اثری نبود اخر سر با عصبانیت مشتی بر کتابخانه زد و کتابخانه کمی بیش از حد از جای خود تکان خورد به زیر کتابخانه نگاهی میکند در مخفی زیر کتاب خونه

صدای تو سرش گفت: یعنی یک پلیس اگر شونه اش به کتابخانه میخورد تمام ماجرا لو میرفت احمق

کاراگاه بی اعتنا وارد آن کتابخانه شد

جسدی را دید ولی جسد دخترش را ندید بلکه

جسدی را دید که میدید خوب میشناخت

زنی با موی بلوطی و قدی بلند

پایان فصل اول

بیماری روانیکتابخانهتمرین نویسندگینویسندگی
۴
۰
اتفاق
اتفاق
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید