ویرگول
ورودثبت نام
اتفاق
اتفاق
اتفاق
اتفاق
خواندن ۲ دقیقه·۳ روز پیش

سیزن دوم قسمت دوم داستان جنایی هفتده صدم ثانیه

سیزن دوم فصل دوم

جسد را کمی برسی کرد از همان پشت هم میشد فهمید کیست ولی ذهنش انگار داشت خودش را گول میزد

صدای تو ذهنش گفت

«بس کن خودت رو گول نزن خودت خوب میدونی کیه»

صورتش را پس میزند و بله حالا کاملا مطمئن میشود او مادرش است

ولی نمیفهمد مادرش 15سال پیش مرده بود

در اثر یک سانحه ماشین

ناگهان مکثی میکند

من که تو این مدت تو کما بودم چه طور این خاطره رو یادمه؟

امکان نداره که همچین اتفاقی افتاده باشه

یعنی باز هم دارم خودم را گول میزنم

ولی...

صدای تو ذهنش گفت:«ولی نداره الان باید ببینی چه طور مادرتو کشتی، کِی کشتی و چرا پلیس تا حالا از مادرت سوالی نکرده بود»

نمیدانست چه طور بفهمد

حس عجیبی داشت خیلی دوست داشت داخل فیلمی بود به نظرش آمد که اگه الان داخل فیلم یا کتابی بود باید در سرش فلش بکی میخورد و خاطره رو باز یاد می آورد

ازکتابخانه بیرون می آید

به خونه اش نگاه میکند

نمیداند ایا دوست دارد دیگر اینجا زندگی کند یا نه

البته منظورش خانه نبود بلکه این دنیا بود

به پشت بوم میرسه با خود میگوید

_کی اصلا دلش برای من تنگ میشه ها؟ من یک ادم دیوونه هستم دخترمو کشتم حالا جسد مادرم هم میبینم

هر قدم که نزدیک میشد قلبش تند تر میزد

وارد شد

بدون معطلی رفت به سمت لبه پشت بوم

او میدانست اگر هنوز داخل فیلم یا کتابی میبود الان وقتش میرسد منتظر خاطره ای بود که در ذهنش بیاید ولی هیچ چیزی نمیشنود

منتظر صدای تو سرش میماند و او هم ساکت هست

خوب میداند جرعت ندارد خود را پایین بکشد

دنبال کوچک ترین دلیلی میگردد که خود را پایین ننداز، چیزی پیدا نمیکرد نا امید دوباره به خانه برگشت یک چیزی روی دیوار خونش دید

عجیب بود که قبلا ندیده بود آن را

«اگر میخواهی حقیقت را بفهمی باید بهای سنگینی بپردازی ولی برای تو، حقیقت معنایی ندارد»

داشت در ذهنش نامه را تحلیل میکرد که نامه در دستش غیب شد

کم کم کل خونه داشت ناپدید میشد

صدای جیغ اشنایی به گوشش رسید

جیغ هم سلولی تیمارستانش و ناگهان صدای دکتر سجاد را هم میشنود

_لعنتی چرا این بیدار شد

+دکتر نمیدونم داره چه اتفاقی می افته

پایان سیزن دوم فصل دوم

داستان نویسی
۲
۰
اتفاق
اتفاق
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید