ویرگول
ورودثبت نام
اتفاق
اتفاق
اتفاق
اتفاق
خواندن ۲ دقیقه·۶ روز پیش

فصل دوم کتاب هفتده صدم ثانیه

سلام به پارت دوم خوش اومدین امیدوارم از داستان لذت ببرید

قبلش هم به تمام کسانی که عزیزانشون رو از دست دادند تسلیت میگویم🖤


هنوز ساعت ۱۰نشده بود

کاراگاه با عصبانیت تلفن رو محکم به میز پرت میکند سریع به سمت گوشیش میرود و یک ایمیل را میبیند

_سلام به بازی لنز عدالت خوش اومدی

قوانین لنز

1_هر روز یک بار فعال میشود

2_اگر تصمیم به خارج کردنش بگیری منفجر میشود

قوانین بازی

1_حقی نداری به پلیس چیزی بگی وگرنه هرکسی که تو را میشناسد میمیرد

2_به هیچ عنوان به کسی درموردش چیزی نمیگی

خب تا روز بعد فعلا

کاراگاه خشمگین به گوشی اش نگاه میکنه دلش میخواست همه اش یک شوخی مسخره باشد ولی صدای اژیر پلیس و تیر چند لحظه قبل نمیذاشت این فکر را کند

احساس میکرد بوی خون پیرمرد را احساس میکند با اینکه امکان نداشت

فکر میکرد دیوانه ای شده سریع به بیرون پنجره نگاه میکند و پلیس هارو میبینه نوار زردی را میبینه و مردم را که دور نوار زرد جمع شدن

ناگهان چشمش سیاهی میره و بیهوش میشه

درحالت بیهوشی تصویر دخترش را میبینه که باعث مرگش خودش بوده است در یک جریان پرونده جنایی قاتل به دیدن کاراگاه اومده بود و دست پاهاش رو بسته بود و نقابی بر صورت خودش گذاشته بود و گفت اگر همین فردا از این ماجرا کناره گیری نکنی بچه ات و رو میکشیم و ماده بیهوشی به کاراگاه زد و آن را بیهوش کرد

صبح روز بعد کاراگاه فکر کرد همش یک تهدید الکی بود ولی الان که نگاه میکنه کاش که این طور بود

کاراگاه با صدای زنگ در از جای میپرد

از چشمی در نگاه میکند و ترس کل وجودش را میگیرد دو افسر پلیس جلوی درش بودند

عرق سردی رو پیشونیش نقش بست

دستش میلرزید و به زور در را باز کرد

_سلام کاراگاه

+ س س سلام

_حالتون خوبه؟ عرق کردید و

کاراگاه وسط حرف پلیس میپرسه و میگه

+بله بله یکم از صدای گلوله ترسیدم

_خب طبیعی هم هست ما چند تا سوال از شما داریم

ایا شما پیرمرد را میشناسید یا ایا به کسی مظنون هستید؟

+نه میشناختمش نه به کسی مظنون

_بسیار خب کاراگاه اگه سوالی دیگه ای داشتیم دوباره برمیگیردم

کاراگاه سریع در را بست

استرسش صد ها برابر شد

ناگهان از گوشیش ایمیل دیگری دریافت کرد

از همون شماره اشنا که میگفت برای راند دوم بازیمون به ادرس زیر بیا

کاراگاه واقعا نمیدانست باید چه کند قبلش ایمیلی به همکارش که قرار داشتند میزند و عضر خواهی میکند که نتوانسته بیاد

کمی اب میخورد و ناگهان دوباره صدای زنگ در به صدا در میاد

بار دیگر گوشیش اش میلرزد و ایمیلی دریافت میکند

«در را باز کن»

پایان پارت دوم

حتما اگه از داستان خوشتون اومده لایک کنید و کامنت بزارید هر کامنت شما به من انرژی میده برای فصل بعد

فعلا

داستان جناییتمرین نویسندگیداستان نویسیکتاب
۶
۰
اتفاق
اتفاق
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید