هر بار که تاریخ معاصر ایران ورق میزنم، بیش از آنکه تفاوت آدمها توجهم را جلب کند، شباهت واکنشهای ما به آنها ذهنم را مشغول میکند. گویی در پسِ تغییر دولتها، رهبران، جنبشها و شعارها، الگویی تکرارشونده وجود دارد؛ الگویی که بارها خود را بازتولید کرده و هنوز نیز از میان نرفته است.
ما مردمانی هستیم که بارها قهرمان ساختهایم و بارها از قهرمانان خود ناامید شدهایم.
شاید مهمترین ویژگی فرهنگ سیاسی ما همین باشد؛ نوعی میل دائمی به یافتن منجی. نه لزوماً به معنای مذهبی آن، بلکه به این معنا که همواره چشم به راه فردی هستیم که قرار است گرههایی را بگشاید که خود از گشودنشان عاجز ماندهایم. هر نسل قهرمان خود را پیدا میکند، بر او امید میبندد، تواناییهایی فراتر از ظرفیت انسانی برایش تصور میکند و سپس، هنگامی که واقعیت از راه میرسد، همان قهرمان را به دست فراموشی یا حتی نفرت میسپارد.
مشکل البته در خود قهرمانان نیست. مشکل در انتظاری است که از آنان داریم. هیچ انسانی نمیتواند بار تمام آرزوهای یک ملت را بر دوش بکشد. هیچ فردی، هر اندازه باهوش، پرانرژی یا محبوب، قادر نیست به تنهایی مشکلاتی را حل کند که محصول دههها یا حتی قرنها انباشت خطاها، ضعفها و ناکارآمدیهاست. با این همه، ما بارها این آزمون را تکرار کردهایم؛ گویی هنوز امیدواریم روزی معجزهای رخ دهد.
شاید به همین دلیل است که در جامعه ما اشخاص اغلب از ایدهها مهمتر بودهاند. نامها بیش از برنامهها اهمیت یافتهاند و چهرهها بیش از نهادها مورد توجه قرار گرفتهاند. کمتر پیش آمده است که یک حزب، یک مکتب فکری یا یک برنامه بلندمدت بتواند همان اندازه شور و هیجان ایجاد کند که یک فرد ایجاد میکند. گویی هنوز سیاست را نه عرصه رقابت اندیشهها، بلکه صحنه ظهور و سقوط قهرمانان میبینیم.
این روحیه با ویژگی دیگری نیز پیوند خورده است؛ باوری پنهان اما نیرومند که گویا در جایی از ذهن جمعی ما خانه کرده است: اینکه میتوان چیزی را بدون پرداخت هزینه به دست آورد.
در طول تاریخ، هر کس وعده بیشتری داده محبوبتر شده است. از سیاستمدار تا کلاهبردار، همه یک حقیقت را خوب فهمیدهاند: انسانها عاشق شنیدن خبرهای خوشاند، بهویژه اگر آن خبرها با واژههایی چون «رایگان»، «مفت»، «بیهزینه» یا «فوری» همراه باشد. اما کمتر از خود پرسیدهایم که هزینه واقعی این وعدهها از کجا پرداخت خواهد شد.
اقتصاد اما زبان دیگری دارد. در جهان واقعی، هیچ ناهار رایگانی وجود ندارد. اگر چیزی امروز رایگان به نظر میرسد، احتمالاً هزینه آن فردا، در جایی دیگر و به شکلی دیگر پرداخت خواهد شد. با این حال، هنوز هم بسیاری از فریبهای بزرگ اجتماعی و اقتصادی بر همین رؤیای قدیمی بنا میشوند؛ رؤیای دستیابی به منفعت بدون پرداخت بهای آن.
اما شاید ریشه هر دو ویژگی در مسئله عمیقتری نهفته باشد؛ رابطه ما با زمان.
به نظر میرسد ما بیش از آنکه به آینده بیندیشیم، در گذشته زندگی میکنیم. هر جریان سیاسی، گذشته مطلوب خود را دارد و وعده بازگشت به آن را میدهد. یکی در جستوجوی شکوه ایران باستان است، دیگری در حسرت صدر اسلام، آن یکی در آرزوی دوران پیش از انقلاب و دیگری در سودای بازگشت به دههای خاص از تاریخ معاصر. تفاوتها بسیارند، اما یک وجه مشترک میان همه آنها وجود دارد: راهحل را در پشت سر میجویند.
گویی همگی در تونلی ایستادهایم که رو به آینده امتداد دارد، اما ما در آن عقبعقب حرکت میکنیم و چشم از نقطه آغاز برنمیداریم.
تاریخ البته ارزشمند است. هیچ ملتی بدون حافظه تاریخی نمیتواند آیندهای بسازد. اما تاریخ زمانی مفید است که چراغ راه باشد، نه زنجیری بر پا. جامعهای که تمام انرژی خود را صرف حسرت گذشته کند، فرصت ساختن آینده را از دست خواهد داد.
شاید توسعه، پیش از آنکه یک مسئله اقتصادی یا سیاسی باشد، نوعی بلوغ ذهنی باشد؛ لحظهای که جامعه بپذیرد هیچ قهرمانی قرار نیست از راه برسد، هیچ معجزهای در کار نیست و هیچ دستاوردی بدون هزینه به دست نمیآید. لحظهای که شهروندان به جای انتظار کشیدن، مسئولیت بپذیرند و به جای جستوجوی ناجی، به قدرت نهادها، قانون، همکاری جمعی و مشارکت مدنی ایمان بیاورند.
داریوش همایون در خاطرات خود از روزهای آغازین حزب رستاخیز نقل میکند که پس از تشکیل هزاران کانون حزبی، بسیاری از افراد از او میپرسیدند: «این امامزاده معجزهاش چیست؟»
درستی یا نادرستی این روایت تاریخی چندان مهم نیست. اهمیت آن در روحیه ای است که پشت این جمله نهفته است؛ پرسشی که شاید هنوز نیز همراه ماست:
آیا ما همچنان در انتظار معجزهایم، یا سرانجام تصمیم گرفتهایم خودمان مسئول آینده خویش باشیم؟
بهروز نصیبی
27 خرداد 1405