مثل بسیاری، با یکی از دوستان درباره پرسش تکراری این روزها حرف میزدیم؛ پرسشی که انگار تاریخ این سرزمین بارها آن را پیش روی ما گذاشته است: «حالا چه باید کرد؟»
پاسخ این پرسش، دستکم برای بازیگران اصلی صحنه، از پیش معلوم است. هرکس راه خود را برگزیده و چندان میلی به تغییر آن ندارد.
جنگ طلبان:
درون حکومت گروهی هستند که از استمرار بحران، بیش از آرامش، نیرو میگیرند. صلح و ارامش، دشمن،بهانه و رانت را از آنان میگیرد. برای چنین کسانی، تفاهم نه راهحل، که مسئله است. و از هر راهی که بتوانند با آن می ستیزند از تمسخر و تحقیر گرفته تا تخریب، حذف و ترور شخصیت به خصوص که از قضا قدرت زیادی هم دارند از صدا و سیما و رسانه های رسمی تا نیروهای امنیتی و نظامی و به خصوص امکانات مالی .
در سوی دیگر اپوزسیون، اسراییل و لابی قدرتمند آن در آمریکا ، هرچند با زبانی دیگر و انگیزهای دیگر، دلبسته جنگ و ویرانی و ترور و حذف فیزیکی است. تاریخ، طنز تلخی دارد؛ گاه دشمنان، بیآنکه بخواهند، بیش از آنکه به یاران خود شبیه باشند، به یکدیگر شبیهاند.
این گروه جنگ طلب و طرفداران ِسر به فرمانشان تکلیفشان کاملا روشن است به موقع به خانه یا خیابان خواهند رفت و فراتر از آن نقطه و شخص به دوستان و عموها و بی بی هایشان خواهند فرستاد و غیره.
آتش بس جویان:
گروه کوچک و بی دست و پایی در حکومت و همچنین در کاخ سفید، از سر ضرورت، میکوشند این تفاهم لرزان را چند صباحی بر پا نگه دارند. نه به این دلیل که آن را پایان راه میدانند، بلکه چون میدانند هر جنگی، راه هر تفاهمی را دشوارتر میکند. آنان شاید تنها میخواهند زمان بخرند؛ شاید هنوز امید دارند که زمان، کاری بکند که سیاست از انجامش ناتوان مانده است.
تکلیف اینان نیز روشن است لرزان لرزان و از همه طرف تحت فشار سعی خود را می کنند و طرفداران اندکشان هم به هر حال امیدی اندک به آینده بسته اند تا اگر مجالی در فردای تفاهم پیش اید ایا بتوانند کاری بکنند یا نه.
و اما ما؟
، البته گر بتوان از «ما» سخن گفت، که نه در آن اردوگاه جایی داشتیم و نه در این یکی. نه کسی چندان مشتاق شنیدن صدای ما بوده است و نه ما هنر فریاد کشیدن داشتهایم. نه پهباد و موشک پشتمان بوده نه عمو ترامپ و بی بی ناتانیاهو هوایمان را داشته که برایش نقطه و شخص معرفی کنیم ...
سهم ما از این سالها، بیش از آنکه قدرت باشد، تماشا بوده است؛ تماشای تاریخی که بارها از برابر چشمانمان گذشته و هر بار، لباسی تازه بر تن همان اندام کهنه پوشیده است.
ما به گمانم دوباره به زندگی خود بازمیگردیم؛ به خواندن، به نوشتن، به آموختن، به شنیدن، فرهنگورزی؛ و اگر تقدیر چنین باشدچنانچه بارها بوده، گاه زندان رفتن و سپس آزاد شدن و از هر سو دشنام شنیدن. این نیز، در این سرزمین، سرنوشت غریبی نیست. بسیاری پیش از ما چنین زیستهاند و بسیاری پس از ما نیز چنین خواهند زیست.
اندوه اصلی اما نه در این سرنوشت که در گره دیگری است.
ما ایرانیان، شاید هر چند دهه یکبار بتوانیم حکومتی را براندازیم و حکومتی دیگر برپا کنیم؛ اما هنوز نتوانستهایم آن استبداد دیرینه را که در ژرفای مناسبات ما خانه کرده، از خود برانیم. گویی استبداد، پیش از آنکه در کاخها و نهادهای قدرت ساکن باشد، در عادتهای ذهنی ما مأوا گرفته است؛ در ناتوانی ما از شنیدن دیگری، در شوق همیشگی حذف رقیب، در این یقین که حقیقت، همواره نزد ماست و خطا، سهم دیگران.
شاید به همین دلیل است که تاریخ ما، بیش از آنکه پیش برود، بازمیگردد. نامها تغییر میکنند، چهرهها عوض میشوند، پرچمها پایین میآیند و پرچمهای دیگری برافراشته میشوند؛ اما چیزی در اعماق این خاک، همچنان بر مدار گذشته میگردد. مشروطه، انقلاب، اصلاحات و همه کوششهای دیگر، هر یک پنجرهای گشودند، اما هیچیک نتوانستند آن گره کهن را به تمامی بگشایند.
شاید مسئله اصلی ما این نباشد که چه کسی حکومت میکند؛ مسئله این باشد که چگونه با قدرت روبهرو میشویم و چگونه با یکدیگر زندگی میکنیم. تا زمانی که مدارا، گفتوگو، پذیرش دیگری و احترام به قانون به خصلتی فرهنگی بدل نشود، هر پیروزی سیاسی، هر اندازه هم بزرگ، ممکن است تنها آغازی باشد برای تکرار همان روایت دیرآشنا؛ روایتی که در آن، قربانیان و فاتحان جایشان را با یکدیگر عوض میکنند، اما منطق استبداد همچنان پابرجا میماند.
عیب حافظ گو مکن حافظ چو رفت از خانقاه
پای آزادی چه بندی گر ز جایی رفت رفت...
بهروز نصیبی ۱۱ تیر ۱۴۰