این چند ماه اخیر، روزگار عجیبی بر ما میگذرد…
دو حکومتِ حملهکننده به ایران، و به همان اندازه بستگان و وابستگانشان، خشنودند؛ چرا که گمان میکنند به همه اهداف خود رسیدهاند، از آن فراتر رفتهاند و همچنان نیز در مسیر پیشرویاند.
حاکمیت، بهویژه بخش جوانتر و تندروتر آن، نیز خرسند است؛ زیرا سهمش از قدرت و رانت، به بهانهی جنگ، فزونی یافته است. پس از سالها کوبیدن بر طبل جنگ، سرانجام به مراد خویش رسیده و بیش از هر گروه دیگری، خود را برندهی این وضعیت میپندارد.
اپوزیسیون نیز خوشنود است؛ چرا که پس از سالها زمینهسازی، لابی، کمپینهای گوناگون، نامهنگاری و طومارنویسی، دیدار با رهبران، چانهزنی و رایزنی با مجامع مختلف، به تمامی آرزوهای خود دست یافته است. آنان توانستهاند هر مسیر بدیل را مسدود کنند و در کنار استمرار و تشدید سختترین تحریمها، بزرگترین قدرتهای نظامی جهان را به رویارویی با ایران بکشانند؛ رویاروییای که بر کسی پوشیده نیست پایان آن به این زودیها متصور نیست و راهی دراز و دشوار پیشِ رو دارد.
دشمنان ایران نیز خشنودند؛ چرا که ایران بیش از هر زمان دیگری تضعیف شده، بیدفاع به نظر میرسد و رمق از پیکرش رفته است. مردمش زیر سنگینترین فشارهای اقتصادی، سیاسی و نظامی قرار دارند و روشن نیست چه زمانی بتوانند دوباره قد راست کنند.
در یک کلام، همهی طرفهای اثرگذار، به نوعی رضایت دارند؛ و هر یک خود را پیروز این میدان میپندارد…
و چنین است که همگی دست به دست هم، وضعیتی شگفت و تلخ را رقم زدهاند؛ هر کس از ظن خویش پیروز میدان است. امید که از برکت این همه «آرزوهای برآوردهشده»، روزی در کوچهی ما نیز عروسی برپا شود و اندکی آرامش و آسودگی نصیب ما مردم عادی گردد و کابوسهایمان پایان یابد.
ما که پاسپورتمان مُهرِ عافیت و عاقبتبهخیری ندارد، و دستمان نیز از سفرهی فساد اینان بیبهره مانده است؛ نه دشمن ایرانیم و نه همداستانِ قدرتهای بیرونی. ما همانهایی هستیم که در روزگار سخت، سقفمان را با یکدیگر قسمت میکنیم، سفره را اندکی بزرگتر میچینیم، و دست در دست هم، در انتظار عبور آخرین توفان میمانیم.
ما که نام ایران که میآید، نخست به یاد خودمان میافتیم؛ به یاد خودِ خودمان…
بهروز نصیبی
هجدهم خرداد ۱۴۰۵