صبح زود با صدای معبد نزدیک خانه از خواب بیدار میشوم. پنجره را باز میکنم و نسیم خنک بهاری را به داخل راه میدهم. درختان گیلاس، ساکورا، در طول خیابان به رنگ صورتی روشن شکوفه دادهاند. آسمان صاف است و کوه فوجی در افق دیده میشود. من زندگی خود را در توکیو آغاز میکنم، نه به عنوان یک گردشگر، بلکه به عنوان یک شهروند ژاپنی.
این تصویر خیالی چیزی است که گاه و بیگاه به ذهنم خطور میکند. "اگر من ژاپنی بودم، زندگیم چگونه میبود؟" سؤالی که مرا به سفری تخیلی و هیجانانگیز میبرد.
از کودکی با انیمههای ژاپنی بزرگ شدم. ناروتو، دراگون بال، و دفترچه مرگ دریچهای به دنیایی متفاوت برایم گشودند. خاطرم هست وقتی پدرم یک کتاب درباره فرهنگ ژاپن برایم خرید، چطور ساعتها غرق تصاویر باغهای سنگی زن، معماری سنتی و مراسم چای میشدم. آن زمان بود که برای اولین بار به این فکر کردم که چقدر زندگی در فرهنگی با این سطح از ظرافت و زیباییشناسی باید شگفتانگیز باشد.
با بزرگتر شدن، عشقم به فرهنگ ژاپن عمیقتر شد. شروع به یادگیری زبان ژاپنی کردم، با آشپزی ژاپنی آشنا شدم، و هرچه بیشتر درباره فلسفه و سبک زندگی آنها میخواندم. مفاهیمی مانند "ایکیگای" (دلیل وجودی)، "وابی-سابی" (پذیرش ناپایداری و نقص)، و "کایزن" (بهبود مستمر) برایم جذاب بودند.
اگر ژاپنی بودم، صبحهایم شاید با یک صبحانه سنتی شروع میشد: برنج، ماهی گریل شده، جلبک دریایی، و سوپ میسو. به جای قهوه، چای سبز مینوشیدم. بعد، با دوچرخه یا مترو، راهی محل کارم میشدم. مترو توکیو، با آن نظم خیرهکنندهاش، مظهر کارآمدی جامعه ژاپن است. قطارها همیشه سر وقت میآیند و میروند، تا جایی که اگر قطاری حتی یک دقیقه تأخیر داشته باشد، از مسافران عذرخواهی میکنند.
شاید در یک شرکت فناوری کار میکردم، جایی که همه چیز از فناوری پیشرفته گرفته تا روباتهای خدمتکار وجود دارد. یا شاید معلم میشدم، نقشی که در جامعه ژاپن بسیار محترم است. هر شغلی که داشتم، میدانستم که باید با تمام توان کار کنم. "گامباریماسو" (من سخت تلاش خواهم کرد) عبارتی است که ژاپنیها اغلب به کار میبرند و نشاندهنده روحیه پشتکار و تعهد آنهاست.
پس از کار، شاید به یک ایزاکایا (میخانه سنتی ژاپنی) میرفتم تا با همکارانم نوشیدنی بنوشم و غذاهای کوچک بخورم. این "نومی-کای" (جسات نوشیدن) بخش مهمی از فرهنگ کاری ژاپن است و به تقویت روابط بین همکاران کمک میکند.
خانهام احتمالاً یک آپارتمان کوچک در توکیو میبود. فضای زندگی در ژاپن، به ویژه در شهرهای بزرگ، بسیار گران و محدود است. اما ژاپنیها استاد استفاده بهینه از فضای کوچک هستند. با مبلمان چندمنظوره، دیوارهای کشویی، و روش زندگی مینیمالیستی، حتی یک آپارتمان ۳۰ متری هم میتواند راحت و کاربردی باشد.
روش "کوماری" (نظمدهی به زندگی با حفظ فقط اشیایی که شادی میآورند) را دنبال میکردم و سعی میکردم فقط چیزهایی را نگه دارم که واقعاً به آنها نیاز دارم یا دوستشان دارم. این فلسفه به من کمک میکرد تا در یک فضای کوچک، احساس آرامش و آزادی کنم.
یکی از جذابیتهای بزرگ ژاپن، تعادل شگفتانگیز آن بین سنت و مدرنیته است. میتوانم در قلب توکیو، یکی از پیشرفتهترین شهرهای جهان از نظر فناوری زندگی کنم، و در عین حال، به راحتی به یک معبد هزارساله یا باغ سنتی دسترسی داشته باشم.
اگر ژاپنی بودم، شاید در تعطیلات به "اونسن" (چشمه آب گرم طبیعی) میرفتم تا از استرس کار روزانه رها شوم. یا شاید به یک "ریوکان" (مهمانخانه سنتی) سفر میکردم، جایی که میتوانستم روی "تاتامی" (حصیر سنتی) بخوابم و از غذاهای فصلی لذت ببرم که با دقت و ظرافت آماده شدهاند.
فرهنگ ژاپن ارتباط عمیقی با طبیعت و تغییر فصلها دارد. اگر ژاپنی بودم، احتمالاً برای هر فصل برنامههای خاصی داشتم. در بهار، به "هانامی" (جشن تماشای شکوفههای گیلاس) میرفتم و با دوستان و خانواده زیر درختان ساکورا پیکنیک میکردم. تابستان زمان جشنهای آتشبازی و "ماتسوری" (جشنوارههای سنتی) بود. پاییز برای "مومیجی-گاری" (تماشای برگهای قرمز و نارنجی افرا) و زمستان برای لذت بردن از "کوتاتسو" (میز گرم سنتی) و غذاهای گرم فصلی.
یکی از مهمترین جشنهای سال،اوبون است، زمانی که ژاپنیها معتقدند ارواح اجدادشان به خانه برمیگردند. خانوادهها برای احترام به درگذشتگان، مزارشان را تمیز میکنند، برای آنها غذا میگذارند و فانوسهای شناور را در رودخانهها رها میکنند تا راه ارواح را به دنیای بعدی روشن کنند.
اگر ژاپنی بودم، احتمالاً با مجموعهای از ارزشهای فرهنگی عمیق بزرگ میشدم. "گیری" (حس وظیفه و تعهد)، "نینجو" (محبت و همدلی انسانی)، و "آمه" (وابستگی متقابل و هماهنگی گروهی) از اصول اساسی جامعه ژاپن هستند.
یکی از مفاهیم کلیدی فرهنگ ژاپن، "هونه" و "تاتمائه" است - تمایز بین احساسات واقعی فرد (هونه) و آنچه در جمع نشان میدهد (تاتمائه). این مفهوم به حفظ هماهنگی اجتماعی کمک میکند، اما گاهی میتواند به سرکوب بیان آزادانه احساسات منجر شود.
البته، زندگی به عنوان یک ژاپنی همهاش گل و بلبل نیست. جامعه ژاپن با چالشهای خاص خود روبروست. فشار اجتماعی برای موفقیت تحصیلی و شغلی بسیار زیاد است. "کاروشی" (مرگ بر اثر اضافه کاری) یک مشکل واقعی است. سیستم سلسله مراتبی سختگیرانه میتواند محدودکننده باشد، به خصوص برای کسانی که میخواهند مسیرهای غیرمتعارف را دنبال کنند.
همچنین، علیرغم پیشرفتهای اخیر، نقشهای جنسیتی سنتی همچنان در بسیاری از جنبههای جامعه ژاپن دیده میشود. به عنوان یک زن ژاپنی، ممکن بود با انتظارات و محدودیتهای بیشتری مواجه شوم.
پیر شدن جمعیت و نرخ تولد پایین نیز چالشهای بزرگی برای آینده ژاپن هستند. شاید من هم مانند بسیاری از جوانان ژاپنی، بین تعهد به سنتهای خانوادگی و تمایل به پیگیری اهداف شخصیام کشمکش داشتم.
گاهی اوقات فکر میکنم، اگر من ژاپنی بودم و در آن فرهنگ بزرگ میشدم، آیا همچنان به فرهنگ ایرانی علاقهمند میشدم؟ آیا با همان شوق و ذوقی که الان نسبت به ژاپن دارم، به سوی ایران کشیده میشدم؟
شاید به عنوان یک ژاپنی، من مجذوب شعر حافظ و مولانا میشدم. شاید عاشق موسیقی سنتی ایرانی میشدم و یاد میگرفتم تار بنوازم. شاید آرزو میکردم که یک بار به اصفهان سفر کنم و از میدان نقش جهان دیدن کنم، یا در باغهای شیراز قدم بزنم.
این تصور به من یادآوری میکند که چمن همیشه آن طرف حصار سبزتر به نظر میرسد. ما اغلب جذب فرهنگهایی میشویم که با فرهنگ خودمان متفاوت هستند، زیرا تازگی و تفاوتهایشان ما را به خود جلب میکند.
شاید آزمایش AncestryX مای اسمارت ژن بتواند واقعیت جالبی را برایم روشن کند. شاید متوجه شوم که در میان نیاکان دور من، یک رگه ژاپنی یا آسیای شرقی وجود دارد که من از آن بیخبرم. یا شاید کشف کنم که ترکیب ژنتیکی من کاملاً با آنچه همیشه فکر میکردم متفاوت است.
اما مهمتر از ژنها، این است که هویت ما چیزی فراتر از DNA ماست. هویت از تجربیات ما، ارزشهایمان، علایقمان و انتخابهایمان شکل میگیرد. من میتوانم بدون اینکه ژاپنی باشم، از فرهنگ ژاپن الهام بگیرم و ارزشهای آن را در زندگی خود به کار ببندم.
شاید بهترین راه این باشد که بهترین جنبههای هر فرهنگی را که دوست داریم، در زندگی خود تلفیق کنیم. من میتوانم مفهوم "ایکیگای" ژاپنی را برای یافتن هدف در زندگیام به کار ببرم، در حالی که از مهماننوازی گرم ایرانی لذت میبرم. میتوانم سادگی و مینیمالیسم ژاپنی را در طراحی خانهام به کار ببرم، در حالی که با موسیقی ایرانی به آن روح میبخشم.
زیبایی دنیای امروز در این است که میتوانیم فراتر از مرزهای جغرافیایی و فرهنگی خود برویم و از تمام جهان الهام بگیریم. ما میتوانیم تخیل کنیم که در جای دیگری متولد شدهایم، اما در نهایت، این انتخابهای ماست که هویت ما را میسازد.
پس اگر از من بپرسید که دوست دارم چه ملیتی داشته باشم، شاید پاسخم این باشد: "من شهروند جهانم، با ریشههای ایرانی و قلبی که برای فرهنگهای مختلف میتپد.
و شما؟ اگر میتوانستید در فرهنگ دیگری متولد شوید، کدام را انتخاب میکردید؟ آیا فکر میکنید آن فرهنگ، شخصیت شما را به گونهای متفاوت شکل میداد؟