ویرگول
ورودثبت نام
مرتضی نیامی
مرتضی نیامی
مرتضی نیامی
مرتضی نیامی
خواندن ۴ دقیقه·۱ روز پیش

فلسفهٔ تعلیق مسئولانه

مرتضی نیامی

بهمن ۱۴۰۴ - تهران - ایران

در باب اخلاق، معنا، و زیستن در جهانِ بی‌قطعیت

انسان در جهانی زندگی می‌کند که معنا در آن نه غایب است و نه مستقر؛ نه فروپاشیده و نه تضمین‌شده. وضعیت انسانی وضعیتی تعلیقی است: ایستادن در میانهٔ میل به معنا و ناتوانی از تثبیت نهایی آن، میان الزام به کنش و فقدان قطعیت، و میان مسئولیت اخلاقی و محدودیت‌های واقعی سوژه. فلسفهٔ تعلیق، از دل این وضعیت سر برمی‌آورد؛ نه به‌مثابهٔ انکار معنا و نه تقدیس آن، بلکه به‌عنوان تلاشی برای اندیشیدن، زیستن و عمل‌کردن در شرایط ناتمام.

در بسیاری از سنت‌های اخلاقی، تعلیق و تردید به‌مثابهٔ ضعف یا شکست فهم شده‌اند. اخلاق‌های قهرمانانه، چه دینی و چه سکولار، از سوژه می‌خواهند پرسش را بی‌وقفه ادامه دهد و معنا یا آگاهی را حتی به بهای فرسایش خود یا تخریب دیگری حفظ کند. در این منطق، ارزش‌های والا به توجیه‌گر قربانی‌سازی بدل می‌شوند. فلسفهٔ تعلیق مسئولانه در برابر این منطق می‌ایستد و بر محدودیت انسانی تأکید می‌کند.

سوژه حق دارد پرسش، تعلیق یا بازنگری را به‌طور موقت متوقف کند، اگر ادامهٔ آن به فرسایش یا فروپاشی بینجامد. این توقف نه دفاع از جهل است و نه دعوت به جزم‌اندیشی، بلکه کنشی عقلانی در خدمت بقاست. همان‌گونه که فقدان پرسش می‌تواند به انسداد و خشونت منجر شود، افراط در پرسش نیز می‌تواند سوژه را ویران کند. تعلیق، اگر وضعیت زیست‌شده است، نیازمند تنظیم است.

در قلب این رویکرد، بازتعریف کنش اخلاقی قرار دارد. کنش اخلاقی کافی است اگر آسیبِ قابل‌پیش‌بینیِ غیرضروری را کاهش دهد. اخلاق پروژه‌ای کمال‌گرا نیست و انتظار حذف کامل آسیب، انتظاری غیرانسانی است که اغلب به خشونت پنهان می‌انجامد. اخلاق ممکن و کافی، جایگزین اخلاق ناممکنِ بی‌نقص می‌شود.

آسیبِ قابل‌پیش‌بینیِ غیرضروری آسیبی است که در افق دانایی موجودِ سوژه قابل حدس است و برای تحقق کنش اخلاقی یا حفظ امکان معنا ضرورت ندارد. در این چارچوب، اخلاق بیش از آن‌که متعهد به تحقق خیر مطلق باشد، متعهد به جلوگیری از رنج‌های زائد است. هیچ افق معنایی، صرفاً به‌دلیل والابودن ادعایی‌اش، حق ندارد بر بقا و کرامت سوژه یا دیگری تقدم یابد. معنا، اگر به تخریب بینجامد، خود را نفی می‌کند.

نبود قطعیت، نه مجوز بی‌عملی است و نه توجیه بی‌مسئولیتی. انسان ناگزیر است تصمیم بگیرد، عمل کند و پاسخ‌گو باشد؛ اما این پاسخ‌گویی باید محدود باشد: محدود به ظرفیت‌های واقعی انسان، دانایی در دسترس، و افقی که از فرسایش و ویرانی جلوگیری کند. این اخلاق، اخلاقِ پساقطعیت است: عمل بدون تضمین، اما با مسئولیت کافی.

تعلیق تنظیم‌شده نه عقب‌نشینی دائمی است و نه پرهیز از مواجهه با دشواری‌ها؛ بلکه ابزاری است برای ادامهٔ کنش و پرسش به شکلی پایدار و اخلاقی. هر تصمیم اخلاقی، حتی در شرایط عدم قطعیت، مستلزم عمل است، اما عمل باید با ظرفیت‌های واقعی سوژه و در چارچوب کاهش آسیب قابل‌پیش‌بینی غیرضروری انجام شود.

اخلاق در فلسفهٔ تعلیق، حفظ گشودگی معناست؛ اما تنها تا جایی که این گشودگی به رنجِ قابل‌پیش‌بینیِ غیرضروری، خودفرسایی یا حذف افق دیگری نینجامد. گشودگی نامحدود می‌تواند به بی‌ثباتی مهلک و فرسودگی دائمی منجر شود. ازاین‌رو، اخلاق نه در بستن معنا و نه در گشودن بی‌مهار آن، بلکه در تنظیم گشودگی تحقق می‌یابد.

تعلیق میدان است، نه قربانگاه. میدان جایی است برای کنش، مواجهه و بازگشت؛ نه مکانی برای قربانی‌کردن خود یا دیگری. هیچ میدانی ارزش آن را ندارد که سوژه یا دیگری در آن نابود شود. بقا و کرامت، حد نهایی اخلاق‌اند.

این افق اخلاقی بر بنیانی هستی‌شناختی استوار است که می‌توان آن را فلسفهٔ تعلیق میان‌بودگی نامید. در این نگاه، سوژه مرکز مطلق معنا نیست، اما حذف هم نمی‌شود. معنا نه در ذهنی منفرد، بلکه در شبکه‌ای بیناسوژه‌ای از زبان، تاریخ، فرهنگ، بدن و تجربهٔ زیسته شکل می‌گیرد. هیچ قرائتی پایان معنا نیست و هیچ تجربه‌ای حق حذف تجربه‌های دیگر را ندارد.

تجربهٔ انسانی رخدادی است میان انسان و جهان، میان خود و دیگری، میان گذشته و اکنون. معنا در دل این مواجهه‌ها پدید می‌آید و همواره ناتمام می‌ماند. ناتمامی نه نقص، بلکه شرط امکان پرسش، گفت‌وگو و خلاقیت است. ابهام دشمن معنا نیست؛ میدان زایش آن است. هرجا تعلیق به فروپاشی اخلاق یا نابودی جان بینجامد، خودِ تعلیق غیراخلاقی می‌شود.

مرگ در این فلسفه شکستن نهایی مرکزیت سوژه است. با مرگ، معنا نابود نمی‌شود، بلکه از مالکیت فردی رها می‌گردد و در شبکه‌ای گسترده‌تر از حافظه، زبان و تاریخ ادامه می‌یابد. زندگی انسانی نه پروژه‌ای بسته، بلکه حرکتی ناتمام است که در لایه‌های مختلف معنا امتداد می‌یابد.

زندگی سکونت در حرکت است. انسان در فاصله‌ها زندگی می‌کند: میان یقین و تردید، خود و دیگری، گذشته و آینده. این فاصله‌ها خلأ نیستند؛ میدان‌اند. آزادی نه در مالکیت معنا، بلکه در توان زیستن در این میان‌بودگی است؛ ایستادن در فاصلهٔ میان جزم و پوچی، بدون قربانی‌سازی و بدون انکار مسئولیت.

فلسفهٔ تعلیق، در نهایت، تلاشی است برای بازگرداندن اخلاق و معنا به مقیاس انسان: انسانی که نه خداست و نه ماشین؛ نه قادر به تحمل بی‌نهایت رنج و نه مجاز به شانه‌خالی‌کردن از مسئولیت. این فلسفه تعلیق را می‌پذیرد، اما آن را تنظیم می‌کند؛ معنا را ارزشمند می‌داند، اما آن را بت نمی‌کند؛ و اخلاق را نه در قهرمانی ویرانگر، بلکه در مسئولیت محدود و انسانی می‌جوید.

مرتضی نیامی

۱
۰
مرتضی نیامی
مرتضی نیامی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید