بازسازیِ بالینیِ اخلاق بر بنیادِ تعلیقِ مسئولانه و مسئولیتِ محدودِ قاطع
مسئلهٔ اخلاق در جهان معاصر، بیش از آنکه مسئلهٔ «تشخیصِ خوب و بد» باشد، مسئلهٔ امکانِ زیستنِ اخلاقی است. انسان امروز، برخلاف تصویر کلاسیکِ فاعلِ اخلاقی، نه با فقدانِ ارزشها، بلکه با فرسایشِ ظرفیتِ اخلاقی مواجه است. او اغلب میداند چه رفتاری نادرست است، به چه چیزی باور دارد و چه ارزشهایی را تأیید میکند، اما در بزنگاههای هیجانی، موقعیتی و بینفردی، از تحققِ این باورها بازمیماند. نتیجه، شکافی مزمن میان «دانش هنجاری» و «کنش اخلاقی» است؛ شکافی که خود را در پشیمانیهای مکرر، توجیهسازی، یا کنارهگیری اخلاقی نشان میدهد.
روانشناسی اخلاق در دهههای اخیر این شکاف را بهخوبی توصیف کرده است: از یکسو مکانیسمهایی چون سوگیریهای شناختی، سازوکارهای دفاعی و گسست اخلاقی، و از سوی دیگر نقش تعیینکنندهٔ هیجانها، فشارهای اجتماعی و هویت. بااینحال، بخش عمدهای از این ادبیات یا در سطح توصیف باقی مانده یا راهحلهایی ارائه داده که اخلاق را به «مهارت خودتنظیمی» یا «تبعیت از ارزشها» فرو میکاهد. آنچه کمتر مورد توجه قرار گرفته، این واقعیت است که اخلاق برای انسان معاصر باید نه فقط درست، بلکه قابلتحمل و پایدار باشد.
در اینجا، فلسفهٔ تعلیق مسئولانه و نظریهٔ مسئولیت محدود قاطع، افق تازهای برای بازاندیشی در باب عاملیت اخلاقی میگشایند. تعلیق مسئولانه از این پیشفرض آغاز میکند که سوژهٔ اخلاقی در جهانی تصمیم میگیرد که قطعیتهای کلان در آن فرو ریختهاند؛ جهانی که در آن، تعارض ارزشها قاعده است نه استثنا. در چنین وضعیتی، تعلیق بهمعنای تعویق یا انکار مسئولیت نیست، بلکه توانِ ماندن در ابهامِ داوری، بدون فرار به توجیه یا فلجشدن اخلاقی است. تعلیق مسئولانه به سوژه اجازه میدهد که نادانی و تردید خود را بپذیرد، بیآنکه از پاسخگویی شانه خالی کند.
در کنار این اصل، نظریهٔ مسئولیت محدود قاطع بر مرزهای اخلاق تأکید میگذارد. این نظریه تصریح میکند که هیچ انسانی موظف نیست بیش از ظرفیت روانی، وجودی و موقعیتیِ خود مسئولیت بپذیرد. اخلاقی که سوژه را تا مرز فروپاشی پیش میبرد، نهتنها فضیلتمند نیست، بلکه ضدِ اخلاقی است. در عین حال، محدودبودن مسئولیت بهمعنای نسبیگرایی یا عقبنشینی مزمن نیست؛ در محدودهٔ ظرفیتِ مشروع، مسئولیت باید قاطع، صریح و غیرقابلواگذاری باشد. این دو اصل، در کنار هم، امکان نوعی اخلاق «غیرقهرمانانه اما پایدار» را فراهم میکنند.
مدل یکپارچهٔ عاملیت اخلاقی پایدار (IMSMA) در این چارچوب، نه بهعنوان یک نظریهٔ مستقل، بلکه بهمثابه صورتِ روانشناختی و بالینیِ تحقق این دو اصل فلسفی بازسازی میشود. پرسش محوری این مدل آن است که: تعلیق مسئولانه و مسئولیت محدود قاطع، چگونه در روانِ سوژه، در تنظیم هیجان، در رفتار روزمره و در هویت اخلاقی زیسته میشوند؟ پاسخ به این پرسش، مستلزم معماریای است که اخلاق را از سطح انتزاعیِ هنجار، به سطح تجربهٔ زیسته منتقل کند.
نخستین ساحت این معماری، «خودشناسی کارکردیِ حددار» است. در این ساحت، خودشناسی اخلاقی صرفاً به شناسایی سوگیریها، دفاعها و مکانیسمهای گسست اخلاقی محدود نمیشود، بلکه شامل شناخت آستانههای فرسایش نیز هست. سوژه میآموزد که نهتنها چه چیزی او را به لغزش میکشاند، بلکه از کدام نقطه به بعد، ادامهٔ یک کنشِ بهظاهر فضیلتمند، به خشونت علیه خود بدل میشود. این تمایز، نقطهٔ گسست این مدل از اخلاقهای کمالگرایانه است که ناتوانی را معادل ضعف اخلاقی میگیرند.
ساحت دوم، «تنظیم هیجانی مبتنی بر تعلیق» است. در اینجا، تنظیم هیجان بهمعنای حذف، سرکوب یا بازبرچسبگذاری سریع هیجانها نیست. هیجانهای اخلاقی مانند شرم، گناه، خشم یا تردید، دادههای اساسی وضعیت اخلاقیاند و باید تحمل شوند. تعلیق مسئولانه در این سطح به تواناییِ ماندن در تعارض ارزشها، تعویق پاسخهای شتابزده و پرهیز از توجیهسازی بدل میشود. این رویکرد به سنت خرد عملی بازمیگردد که از زمان Aristotle، اخلاق را نه اجرای قواعد، بلکه داوری در موقعیتهای یگانه میدانست.
ساحت سوم، «ممارست اصیل در محدودهٔ معین» است. فضیلت بدون تمرین شکل نمیگیرد، اما هر تمرینی اخلاقی نیست. در این مدل، تمرین تنها زمانی مشروع است که در محدودهٔ ظرفیت سوژه طراحی شود. تکالیف رفتاری، مواجههها و تمرینهای صداقت یا مسئولیتپذیری، باید بهگونهای تنظیم شوند که امکان عقبنشینی آگاهانه و ترمیم وجود داشته باشد. اصل راهنما آن است که: عقبنشینیِ موقت در مواجهه با فرسایش، شکست اخلاقی نیست، اما تثبیت عقبنشینی بهعنوان عادت، توجیهپذیر نیست. بدینترتیب، «محدود» و «قاطع» بودن مسئولیت در سطح رفتار بهطور همزمان محقق میشود.
ساحت چهارم، «بازتاب هویتیِ فضیلتمحورِ غیرقهرمانانه» است. اخلاق پایدار، در نهایت، نیازمند تثبیت در سطح هویت است، اما نه هویتی قدیسانه یا فداکارانه تا مرز نابودی. هویت اخلاقی در این مدل، روایتی است که در آن سوژه خود را انسانی میداند که مسئولیت را تا جایی میپذیرد که انسان بماند، و در همانجا که میتواند، از آن فرار نمیکند. این تلقی از هویت اخلاقی، پیوند مستقیمی با پروژهٔ فکری مرتضی نیامی دارد که اخلاق را بر محور بقای انسانیِ مسئولانه، نه قهرمانی اخلاقی، صورتبندی میکند.
در مجموع، بازسازی IMSMA بر بنیاد تعلیق مسئولانه و مسئولیت محدود قاطع، اخلاق را از قلمرو «بایدهای فرساینده» به قلمرو زیستِ انسانیِ مسئولانه منتقل میکند. در این چارچوب، تعلیق نشانهٔ ضعف نیست، حد نشانهٔ خیانت نیست، و خستگی نشانهٔ بدبودن اخلاقی نیست؛ بلکه همگی دادههای مشروعِ وضعیت انسانیاند. چنین اخلاقی، نه انسان را معصوم میخواهد و نه قهرمان، بلکه پایدار.