اولین فراخوان جشنواره هنری "انسان تمام"

✦فصل اول

آن‌قدر دنیا شلوغ‌پلوغ شد، که خودِ بزرگـــمان، همان حقیقتِ بلند و بی‌نهایتـن، وسط روزمرگی‌ها، به سمت فراموشی می‌رفت!


فصل دوم

آن‌قدر مدل گردش روزگار، سخت‌تر و تنگ‌تر شد، که فراموش کردیم، برای چه اینجاییم و روی زمین چه‌کار داریـــم؟


فصل سوم

مشغول تأمین نیازهای این چهارچوبِ جسمانی شدیم، تا کم‌کم چشم‌اندازمان از زندگی، کوچک و کوچکتر شد! انگار بی‌نهایتِ پیش‌رویمان کم‌کم داشت در قدّ و قوارۀ همین نیازها، تعریف می‌شد!


فصل چهارم

گاهی مسیرِ زندگی‌مان هم، وسط همین شلوغی‌ها، به سمت جاده‌های خاکی منحرف شد، و ندانستیم به مقصد ناکجاآباد در حرکتیم!

هدف که اشتباه شود، جاده هم انحرافی می‌شود…


فصل پنجم

همۀ قیمت آدمیزاد به مربیّانی است که او را به معنای حقیقی پروریده‌اند! فراموشمان شد مقصد زندگی، تکامل انسانیِ ماست و ما باید این تکامل را بیاموزیم! و این فراموشی، قرن‌هاست ادامه دارد! این جشنواره متولد شد، تا یادمان بیاورد ، تمامِ انسانیت در ما ظهور خواهد کرد، اگر در کلاسِ یک «انسانِ تمام» زانو بزنیم.


تا یادمان بیاورد

«انسان، بدون او ناتمام می‌ماند»

همۀ گرفتاری ما از نقطه‌ای شروع شد که ندانستیم که هستیم و کجای عالم ایستاده‌ایم.

دنیا را یک‌ کُرۀ گرد وسط کهکشانی بزرگ دیدیم که در آن صرفاً ‌می‌توانیم بخوریم و بیاشامیم، تفریح کنیم، ازدواج کنیم، علم بیاموزیم و بعد از مدتی زندگیِ خوب یا بد، تمام شویم!

ندانستیم، نه زنیم و نه مرد… فقط یک انسانیم!


ندانستیم زمین، این کرۀ گرد، مسافرخانۀ ماست؛ ما را تا مدتی مشخص در خود جای داده و از ما میزبانی می‌کند، تا بتوانیم روح انسانی‌مان را به تکامل برسانیم!

دقیقاً شبیه جنینی که در رحِم مادر، مسیر رشدِ «از نطفه تا انسانی کامل» را طی می‌کند و در پایانِ چهل‌ هفتگی، زمانی‌ که آمادهٔ استفاده از نعمت‌ها و امکانات دنیا شد، به دنیا متولد می‌گردد.


ما بزرگ شدیم و در هر مرحله از زندگی، به هر الگوی عجیب و غریبی که رسیدیم، دل به او دادیم و به سمت ناکجاآباد رفتیم؛

یادمان رفت ما شبیه یک دانهٔ سیبـــــیم که در باطنش جنگلی از درختان سیب نهفته است؛ دانه‌ای که اگر به دست باغبانی بلندنظر بیفتد می‌تواند بی‌شمار میوه بدهد.

ما بزرگ شدیم و یادمان نماند که تمام صفات خداوند را در خود نهفته داریم، و می‌توانیم به‌قدری بزرگ شویم که شبیه او رحمان، جواد، ستار، رئوف، مونس و رفیق باشیم.

و یادمان رفت که شبیه خدا جاودانه‌ایم و اگر خودمان را به دست مربیِ کارآزموده‌ای، که این مسیر را طی کرده است، بسپاریم می‌توانیم در آرامش و نشاطی دائمی غرق شویم.

همان‌جایی که برای پیمودن این مسیر، خود را بی‌نیاز از مربیِ آشنا با ساختار باطنــمان احساس کردیم؛ همان‌جا که ضرورتِ وجود یک معلم، که بتواند به اندازۀ شأن یک انسان، بزرگــمان کند را نادیده گرفتیم، کم‌کم اتصالمان با آسمان قطع شد، و مژدۀ «نَفَخْتُ فِیه مِنْ رُوحِی» را فراموش کردیم!


قصۀ تردیدهای گاه‌گاه ما به امام غایب از نظرمان، از آنجا شروع شد که از خودمان به‌عنوان یک «انسان» فاصله گرفتیم و به‌تدریج محدود در چارچوب همین بدن، با نیازهای خورد و خوراک و ازدواج و کار شدیم.


و این در حالی‌است که خدا، بسیار بزرگ‌تر از این نگاهمان کرده؛ او ما را جز برای وارد شدن به ماجرای عاشقی نیافریده بود! آن‌قدر که بزرگ‌ترین و کلیدی‌ترین پیام رسولانش را «لا اله الا الله» قرار داد.

یعنی یادتان باشد؛ تنها سرمایۀ شما «دل» است! آن را به هر که از راه می‌رسد نسپارید؛ تنها موجودِ شایستۀ دل سپردن، «الله» است.

الله؛ دلبری که طرف حسابش، باطن انسانیِ ماست و فقط دل از «انسان» می‌برد، نه از یک زن، یا یک مرد!

دلبری که از همهٔ کوچک زیستن‌ها آزادمان می‌کند؛ از همهٔ حسادت‌ها، کینه‌ها، غرورها، قضاوت‌ها و تنگناها.


اگر باور کرده باشیم که ما یک روح ممتد و بی‌نهایتیم، حتماً برای رشد و تکامل این حقیقتِ جاودان، برنامه می‌خواهیم.

اصلاً دین الهی برای همین این‌همه راه آمده؛ که برای انسانی که قصد رفتن تا آخر این جاده را دارد برنامه‌ریزی کند؛ آخر جادۀ لا اله الا الله!

آمده تا من و تو را به دلبرمان برساند؛ دلبری که در آغوشش از همۀ فشارهای روحی که پیامد خیالاتِ منفی، گفتن‌ها و شنیدن‌های تاریک، خیانت‌ها و عملکردهای ناپسند است، رها شویم.


او که ما را آفرید، می‌دانست برای ما، طی این جادۀ ناشناخته‌ ممکن نیست! حرکت در جادۀ «انسان تا الله»، بدون راهنمایی که تمامِ این مسیر را می‌شناسد، محال است. راهنمایی که به همۀ خطرات و انحرافات راه آگاه باشد، قدم‌به‌قدم دستمان را بگیرد و آن‌قدر ما را به تکامل برساند که برای هم‌آغوشی با تنها اله و معشوقمان ساخته و پرداخته شویم.


و اینجاست که نیاز به حضور و راهبریِ «انسان کامل»، در درون‌مان خودنمایی می‌کند؛ جایی که عقل‌ها کامل می‌شوند و نیاز به هم‌آغوشیِ بالاتری از هم‌آغوشی‌های دنیایی را در خود احساس می‌کند.


این احساس نیاز، یعنی:

– من انسانم؛

– کارم عاشقی‌است؛

– دلبرم همه‌چیزتمام است؛

– من برای آموختنِ این عاشقی نیاز به مربی دارم؛

– و من بدون او، ناتمام می‌مانم!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

جشنوارۀ هنری «انسانِ تمام» با این هدف کار خویش را آغاز کرده است.

محور محتوایی پایۀ این جشنواره از «من کیستم» شروع شده و به «انسانِ کامل کیست؟» ختم می‌شود.


دعوت می‌کنیم از تمامی هنرمندانی که، قصد کرده‌اند هنر را به استخدام انسانیت درآورند!

هنرِ انسانی، بدون او، ناتمام می‌ماند.

▫️ کسب اطلاعات بیشتر در وب سایت جشنواره به آدرس ↓
Ensanetamam.ir

📝 دبیرخانه‌ی جشنواره‌ی " انسانِ تمام "

Instagram.com/Ensanetamam