
گاهی اوقات راجب احساساتم به نتیجه هایی میرسم که برام باحاله اینجا میزارم برام اهمیتی نداره که دیده بشه ولی خب میزارم.
حسِ پوچی، لزوماً یک «مشکل» یا «خطای روانی» نیست؛ بلکه میتواند یک پیامدِ طبیعی از تعاملِ پیچیدهی مغزِ انسان با واقعیتِ جهان باشد.
مغزی که دنبالِ الگو و معناست، اما جهانی تصادفی مییابد.
ذهنی که از فانی بودنِ خود آگاه است، اما هدفی کیهانی نمیبیند.
حیوانِ اجتماعیای که در مسابقاتی شرکت میکند، اما خطِ پایانِ مشخصی ندارد.
این حس، یک نشانهی زیستشناختی/شناختی است که میگوید: «من برای چیزی جستجو میکنم که شاید وجود ندارد، یا من تواناییِ درکِ آن را ندارم، یا جهان آن را فراهم نمیکند.»
این حس، تلخ است، چون با نیازِ عمیقِ ما به معنا در تضاد است. اما «بودن» این حس، لزوماً به معنای «بیارزش بودنِ مطلق» نیست؛ بلکه بیشتر نشاندهندهی ناسازگاریِ بینِ ساختارِ ذهنِ ما و ساختارِ واقعیتِ مشاهدهشده است