ویرگول
ورودثبت نام
نویسنده
نویسندهیه نفر ک به طور معمول غیر معموللللله
نویسنده
نویسنده
خواندن ۳ دقیقه·۱۵ روز پیش

نیازمند پنیر شور

(تمرین نویسندگی)

من هیچوقت توی اوج نبودم. همیشه توی سراشیبی در حال حرکت بودم. گاهاً به سربالایی هم منتهی می‌شد.
نقطه دردناک رسیدن به لبه پرتگاه بود.
تنهایی و سکوت و تنهایی و سقوط.
چرا وقتی با ترس از صخره‌ها بالا می‌رفتم‌. به سختی جای سفتی برای دستام انتخاب می‌کردم و بعد هم با ناباوری پاهام را تکون می‌دادم. توی اون ارتفاع تنهایی
که بین من و ادم‌ها کلی فاصله بود. اونجا که ترس‌هامو نمی‌دیدن. چرا یادم نبود. چرا یادم نبود که وسط مسابقه ضربه زدن و وایسادن برای ضربه خوردن یه مقدار انرژی میبره. چرا یادم نبود همین قانون یک مبارز رو پیروز می‌کنه. چرا این کشفم رو فراموش کرده بودم. چرا ترسیدم. چرا به قدرت دستام اعتماد نداشتم. چرا ذهنم داشت من رو بازی می‌داد.
چرا دیگه بالاتر نرفتم. چرا رها کردم. من آزاد شدم. در حال سقوط. کسی هست که منو بگیره؟ ایا این طناب‌ها قابل اطمینانن؟ از مردن نمیترسیدم. می‌ترسیدم زنده بمونم اما نه با توانایی‌های قبل اینکه دیگه نتونم راه برم.
فرود اومدم. مثل یک هواپیما توی یه روز بارونی
با چرخ‌هایی نیمه‌باز. موتوری که آتیش گرفته
اما کسی نمیبینه. مشکل از فاصله نبود. اونا توی من نفوذ نداشتن. از خودم ناامید بودم. مگه چندبار فرصد صعود دارم؟ فکر کنم مُردم. تشک زیرپام لمس شد.
راه رفتم... اما نه مثل قبل
شاید چیزی تغیر کرده بود. هیچی
هیچ چیز تغیر نکرده بود.

۱ سال بعد:
۱ سال بعد:

توی جنگل قدم زدن اصلا ایده جالبی نیست
تنهایی و سکوت و تنهایی سقوط
توی جنگل سکوت عجیبی بود.انگار هدفون گذاشته بودم روی گوشم و قطعه ۴:۳۳ رو گوش می‌دادم.
ناگهان موسیقی قطع شد. هیاهو شروع شد
همه صداهای تو سرم برگشتن. حیوانات تصمیم گرفته بودن آواز بخونن. این دفعه من یک صفحه از مزرعه حیوانات بودم. هیچ چیز نبود. هیچ چیز
آن‌قدر هیچ بود که تبدیل شد به شلوغ ترین جنگل زندگیم. شلوغ‌تر از جنگل افکارم. من مثل سکانسی از فیلم پیانیست درحال باناباوری قدم زدن بودم.
ناگهان همه چیز خاموش شد. مثل صفحه‌ی گوشیم وقتی بدون هشدار قبلی شارژش تموم می‌کنه و فرصتی برای وصل کردن کابل ندارم.
ایا منتظرید که روشن بشه. فکر می‌کنم این بار گوشیم سوخته باشه. شاید توش آب رفته باشه.
میتونم زندگیم رو توی بشقاب برنج بذارم تا خشک بشه.
می‌تونم. چشم هام باز شد اما توی تاریکی. این دفعه همه چی کدر بود. من همه چیز رو دیر میفهمم
چندسالی عقبم. دیر فهمیدم که میشه آینه رو پاک کرد.
آینه رو پاک کردم اما سیاه تر شد. کمک!
سقوط من این دفعه به بالا بود.
بهشت زیر پای مادران است. زیرا حتما جهنم روی پایشان پرورش می‌دهند. کمک!
هیچ کس نبود. درواقع همه بودند. هیج کس نبود که بتواند کمک کند پس من هم ساکت شدم
همانگونه که وفتی پرسیدند خوبی. گفتم بله
اخر چه کمکی به من می شد. هیچ چیز.
کمک! این بار توی ذهنم
خیلی درد دارم
نوت های پیامو توی سرم میکوبند. مثل یک گلدان پر از خاک رس. خفه‌شو. لطفا
ببخشید ادبیات امروز من زیاد خوش خلق نیست
لطفا خفه شو. هیچ معنی ندارد.
همین حالا. که من وسط گردبادی گیر کرد‌ه‌ام
چرا باید داد و فریاد راه بندازم. اخر کسی میشنود؟
بشنود که چه. ولی به هرحال شما این را میدانید و هر بار داد می‌زنید. حتی گاهی خوشحال می‌شوید که کسی نمی‌‌شنود. در این هیاهوی زندگی
صدای شما هم با دیگر تماشاچیان مشغول جیغ و سوت و فریاد مخلوط می‌شود‌. اثر انگشتتان با ده سال قبل قابل تطابق است؟ شاید! اگر دست‌های پینه بسته کارگری نداشته باشید. اما روانتان چطور
مگر خوب سابیده نشده؟ انقدر صیقل که بتواند از دروازه‌های جهنم عبور کند. بله بالا می‌روم
همانگونهکه شما تلخی این زندگی بالا می‌آورید.
و شاید هم شیرینی. من از سمنو متنفرم
یک بار ان را امتحان کردم و برای بیش از حد شیرین بود. سال بعد گفتند این دفعه را هم‌امتحان کن و من کردم. حالا زبانم با شیرینی وصف ناپذیری احاطه شده. سعی می‌کنم توی سطل زباله بالا بیاورم. به من پیشنهاد پنیر می‌دهند. خوب است. شور است و مزه شیرینی را از زبانم بیرون می‌کشد. کمک!
از این همه چیز زده شده‌ام. از این سم تاریک؛
پادزهری هست؟ یا  پنیر شوری؟

تمرین نویسندگیمزرعه حیوانات
۰
۰
نویسنده
نویسنده
یه نفر ک به طور معمول غیر معموللللله
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید