ویرگول
ورودثبت نام
نویسنده
نویسندهیه نفر ک به طور معمول غیر معموللللله
نویسنده
نویسنده
خواندن ۳ دقیقه·۱۱ روز پیش

مهمونی و خوش‌گذرونی!

کاش اینقدر طمع نمی کردم😣. کلی تیکه پیتزا توی شکمم سروصدا ایجاد می‌کنن‌. سهم هر کدوم از ما شیش تیکه بود ( یه‌سری آدما شکمای شیش تیکه دارن‌، ما هم همینطور. فقط با یکم تفاوت😆...) راستش یکم بیشتر یعنی ده تیکه خوردم. دوستم هیچوقت چیزی نمیگفت. انگار حتی خوشحال می‌شد که دارم از غذاش می‌خورم. همیشه دست و دلباز بود و می‌گفت تنهایی خوردن حال نمی‌ده😊. از دبیرستان که با هم دوست بودیم همیشه خوراکیاشو با ما تقسیم می‌کرد. چندبار تصمیم گرفتم همچین عادت خوبی داشته باشم اما نتونستم. تو این زمینه نمی‌تونم درکش کنم. البته این بار تاکید کرد که درست نیست این وقت شب این همه سنگین غذا بخورم و ممکنه شب کابوس ببینم. دو تا ضربه به صفحه گوشیم زدم تا ساعت رو ببینم و گفتم چیزی نیست که تازه ساعت دو شبه😉! بعد هم منتظر بودم تا بخنده و منم مثل همیشه بعدش بزنم زیر خنده. اما حتی یه لبخندم تحویلم نداد. برای همین خودم خندیدم و زدم به پاهاش. همزمان با یه نگاه سردتر از هوای اون بیرون بهم گفت اصلا خنده دار نبود😮‍💨. درسته که همون نگاه واسه متوجه کردنم کافی بود اما از اینکه حرفش رو به زبون اورد خوشحال شدم چون در غیر این صورت فضا خیلی معذب کننده می شد. معمولا کم صحبت بود اما صمیمی. نمی‌دونم این دفعه چه مرگش بود🙄😒. یکم صورتم لرزید🥴 و خواستم چیزی بگم که با دست هلم داد و قهقه زد که داشتم شوخی می کردم😅.‌ ولی چشاش اینو نمیگفت. می‌فهمیدم اینو میگه که تا از اون جو خارج شیم. سریع پی حرفشو گرفت و بهم گفت بهتره بخوابیم خیلی دیر شده. بالاخره اون مهمون بود و باید قبول می کردم. فقط یه چیزی تو ذهنم بود که نمی‌دونستم بهش بگم یا نه. می‌دونستم قبول نمیکنه. نمی‌دونم چطوری اما ذهنمو خوند و گفت می‌خوای چیزی بگی؟! گفتم همم میای با هم بریم تا هایپرمارکت اون ور خیابون؟! بعد این پیتزا واقعا باید نوشابه بخورم. قانونمون رو که یادته! یا پپسی آبی یا کوکالای قرمز.🤪 دوستم جوری که نه من ناراحت شم نه درخواستمو قبول کنه جواب داد بذاریمش برای فردا واقعا الان خستم و دیروقته😴. بعدشم اشتباه خودت بود که یادت رفت کنار پیتزا نوشابه سفارش بدی. نمی‌خواستم بگم ولی  واقعا جلوی آقای پیک وقتی داشتی با اطمینان و نگاه سرزنشگرت نوشابه‌هایی که سفارش نداده بودی رو درخواست می‌کردی آبرومون رو بردی. تازه اون هربار بهت می‌گفت هیچ نوشیدنی توسفارشتون ثبت نشده ولی بازم از رو نمی‌رفتی.🤓 نمی‌دونم چه لزومی داشت که دوستم این بحث مسخره رو پیش بکشه فقط می‌تونست بگه که نه پایه نیستم. همیشه تو ضدحال زدن تو موقعیتای خوش قهاره. عصبانی شدم اما سعی کردم نشون ندم😠. اتفاقا بخاطر همین حرفش لج کردم و گفتم باشه پس من خودم تنها می‌رم امیدوارم تا بیام خودت رو خیس نکرده باشی بچه خونگی. نیاز نبود که این همه داستان سرهم کنی فقط کافی بود بگی من یه ترسو هستم و نمیام و من هم قبول می کردم😏. اون لحظه همچین حسی داشتم که زیادی گندش کردم ولی از یک لحاظ با خودم می‌گفتم که حقش بود. شایدم فقط داشتم صدای عذاب وجدانم رو سرکوب می‌کردم😶‍🌫️. یه پیامک برای گوشیم اومد...
ادامه دارد

۰
۰
نویسنده
نویسنده
یه نفر ک به طور معمول غیر معموللللله
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید