ویرگول
ورودثبت نام
نویسنده
نویسندهیه نفر ک به طور معمول غیر معموللللله
نویسنده
نویسنده
خواندن ۳ دقیقه·۹ روز پیش

پایه هستی یا نه؟!

پیامک روی گوشیم رو چک کردم. ابلاغیه دادگاه بود. برای هفته بعد باید می‌رفتم. تو ذهنم نگهش داشتم و بعد ذهنمو اوردم توی لحظه و به دوستم گفتم تصمیمتو گرفتی؟ مطمعنی نمیای؟! اونم با بی میلی سر تکون داد که میام‌. زودی دستاشو گرفتم و با ذوق بلندش کردم و گفتم بدو بریم. از توی قفسه کمد کیف پولمو برداشتم و همینطور که منتظر بودم دوستم از اتاق بیاد بیرون چک کردم که کارت بانکیم داخلش باشه. از در خونه اومدیم بیرون کفشامو پا کردم و با پایین اومدن از پله ها جای پاهام رو توی کفش تنظیم کردم. حوصله نداشتم مثل دوستم هربار بند کفشامو باز کنم و ببندم‌. پله هارو یکی یکی سر خوردیم تا برسیم به زمین چمن مصنوعی و در قفل ورودی چوبی رو باز کردم و اومدیم بیرون. دقیقا توی خیابون بودیم. چراغ ها کاملا خیابون رو روشن کرده بودن. همون لحظه دوستم گفت من نمیام نظرم عوض شد‌. جا داشت که خیلی حرفا بهش بزنم اما هیچی نگفتم لنکار که برام مهم نبود. کلید رو بهش دادم و گفتم باشه برو داخل و وقتی آیفون زدم در رو برام باز کن. قبول کرد و من به تنهایی پا به پیاده رو گذاشتم توی اون سکوت میتونستم برای خودم آهنگای موردعلاقمو زمزمه کنم‌ یه نگاهم به پشت سرم‌بود یه نگاهم به ساختمونای اطراف که شاید یه نفر توی بالکن در حال سیگار کشیدن و تماشای ماشین هایی باشه که هر از گاه از خیابونا به کوچه‌های مختلف می‌پیچن و ناپدید می‌شن. یه ملاقات کوتاه با کلی سوال که ذهنم رو دربارشون کنجکاو می‌کنه. یعنی از کجا اومدن و دارن کجا می‌رن؟! کی هستن و زندگیشون چجوریه. درست مثل یه صحنه‌ی شکست عشقی... کوتاه، شکننده و تپش انگیز. تپش برای قلبی که دیگه از چیزی نمی‌ترسه. این ترسناکه! این که برات مهم نباشه ساعت دو شب تنها بیرون باشی‌. مرز بین شجاعت و حماقت خیلی باریکه. بین خوبی و بدی هم همینطور. برای همینه که بعضی وقتا نمی‌دونم باید چه واکنشی داشته باشم. هایپرمارکت زیاد دور نبود و من داشتم بهش می‌رسیدم. اما داشتم از هوای سرد لذت می‌بردم یه حس عجیب رهایی داشتم. قدم‌هام آزادانه برداشته می‌شدن و بدنم شجاعانه حرکت می‌کرد. انقدر رها که حس می‌کردم من هم می‌تونم مثل تکه کاغذهای معلق در هوا که با وزش باد به این طرف و آن طرف می‌روند جا به جا بشم. یه مغز خنک داشتم.

یه حس خوش قدیمی و هم زمان نو‌. مثل وقتایی که توی تابستون رو به کولر می‌نشستم و از اون حس لذت می‌بردم. هیچوقت برام تکراری نمیشه. یه تکرارِ نو.

بالاخره به چند قدمی هایپر رسیدم. یک مرد زباله‌گرد رو به روی اونجا وایساده بود. توی پیاده روی جلوی هایپر هیچ چراغی نبود. ولی هایپر لامپ‌های قوی و زرد رنگی داشت که روی اون مرد زباله‌گرد هم تابیده بودن و نیم‌رخش رو روشن و سینماتیک کرده بود. حس جالبی بود انگار توی یه فیلم بودم. اون زباله‌گرد با خودش فکر نمی‌کرد که یه ابرقهرمانه... با اینکه نیم‌رخ بود نگاهش رو می‌دیدم و از حالت بدنش معلوم بود. از یک کیلومتری داشت داد می‌زد که به من خوراکی بدید و کمک کنید. برام تاسف‌آور بود. خب من خیلی وقتا پول نداشتم چیزی بخرم اما هرگز به شیشه مغازه زل نزدم و اینطور مظلوم نمایی نکردم. تو همون نگاه اول ازش بدم اومد‌‌‌. چند قدم نزدیک شدم...

ادامه دارد

شکست عشقی
۲
۰
نویسنده
نویسنده
یه نفر ک به طور معمول غیر معموللللله
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید