اهل رومانتیزه کردن متن ها نیستم. نویسنده هم نیستم. از کلیشههای متنهای کوتاه فارسی که بار احساسی دارند هم خوشم نمیآید. حوصله فکر کردن درباره کلمات را هم ندارم.
ولی اینجا تراوشات سریع و گاهی آهسته ذهن را ثبت میکنم . تا شاید در نهایت با کلمات آشتی کردم و شاید شما هم چیز جدیدی فهمیدید با نگاه جدید. ولی قولی نمیدهم. و در آخر، همانطور که اسمم در اینجا گویاست، ممکن است که بگویم که «همهاش شوخی بود»
خب از ابتدا بگوییم. آغاز ها شاید گاهی زمان دقیقی نداشته باشند ولی پدیده هایی حساساند. چرا که آغازها و همینطور پایان ها برایمان ماندگارترند. آغاز این نوشته، همانطور که هر انسان خودمحور دیگری ممکن است بگوید، خود من است. به نظر میآید که یک موجود حساسام و کاملاً بیتفاوت نیستم. ولی حساسیتم برایم یک راهنمای کافی نبوده است. راهنمایی ناقص بوده برای اینکه چیزها را از هم افتراق دهم ، از اطرافم درست سر دربیارم، و آنطور که میخواهم هوشمند شوم. خلاصه ماجرا اینکه یک احمق هستم. و نمیگویم که فقط بعضی مسائل را نمیفهمم، ترجیحا جمله واقع بینانه تری را می گویم. اینکه هیچ چیزی را درست نمیفهمم. بگذارید توضیح دهم:همیشه مسائل را برای خودمان ساده میکنیم تا دنیای اطراف قابل درک شود، این کار هرچند عقلانی است، یک خطر دارد و آن این است که به ما توهم آگاهی میدهد.
خب حالا یک احمق حساس چه میکند؟ آزمایش میکند، تأمل میکند و دوباره آزمایش میکند. و اینجا یک محیط آزمایش دیگر است. بعد از خواندن بی شمار کلمه ، تصمیم گرفتم چند تایی را هم به طور آزمایشی بنویسم. بعدش چه میکنم ؟ طبعا تامل و انجام آزمایش بعدی و بعدش دوباره تامل و آزمایش بعدی و تکرار. راه دیگری هم دارم؟ حساسیتم نمیگذارد که حماقتم را به حال خودش رها کنم و حماقتم نمیگذارد که حساسیتم را مدیریت کنم. شاید اگر فقط یک احمق ساده بودم مشکلی نبود ولی نه. مجبورم با خودم درگیر باشم. فراموش کردن و نادیده گرفتن هم، که شاید میتوانستند کمکم کنند، خلاف ذات حساس است.
پس به این سالاد کلمات، این آزمایش شماره نمیدانم چند، این سیکل ناتمام عمل و تأمل خوش آمدید. نمایش شروع شده و Jester مهمل میگوید. ولی آیا همه اش پرت و پلاست ؟ یا میتوان چیزی از آن فهمید؟