ویرگول
ورودثبت نام
تنها
تنها
تنها
تنها
خواندن ۳ دقیقه·۱۶ ساعت پیش

هر روز زندگی ...

برمیگردم به جمعه نوزدهم تیر ۴۰۵

جمعه ها همیشه برای ما خاص هست

خیلی خیلی خاص

یه قرارِ چند ساله هست چندین و چند سال هست که داریم انجامش میدیم البته فکر میکنم اگه سالها بعد دخترم و پسرم بخوان راجع به جمعه هاشون حرف بزنند میگن ما همه ی عمرمون همه ی جمعه هامون یه برنامه ای داشتیم

چند سالِ من میشه همه ی عمر اونا

به خودم افتخار میکنم و یه لبخندِ بزرگ میاد میشینه روی لبهای من

افتخار میکنم به اینکه همه ی این سال‌ها که مادر بودم توی این پونزده سال مادریم بهترینِ خودم بودم و بهترین خاطرات رو برای فرزندانم به یادگار گذاشتم

برمیگردم به جمعه نوزدهم تیر که پستِ نوشته شدم فرصتِ اشتراک گذاری پیدا نکرد و جمعه نوزدهم تیر رفت تو لیستِ روزهای بدونِ پست

من داشتم می نوشتم که همسرم گفت برنامه امروز چیه

چیکار کنیم

با اینکه ۶:۳۰ دقیقه ی عصر مراسمِ یادبودِ پدرش بود

من که حلوام رو درست کرده بودم

ناهار هم داشتیم

میدونستم چقدر غمگین هست

هفدهم و هجدهم تیر ما غمگین ترین انسانهای روی زمین هستیم

من مادرم رو از دست دادم و او پدرش رو ...

بهش میگم بیا دونفره برگزارش کنیم

یه لبخندِ قشنگ میاد روی صورتش

بهش میگم بیا صبحونه ببرمت تو طبیعت عشق کنی آب تنی هم بریم که همه ی خستگی های هفته رو بشوره ببره

لبخندش پر رنگ تر میشه

چشماش برق میزنه

باز به خودم افتخار میکنم

اینکه میدونم چطوری حالش رو خوب کنم بهم حسِ رضایت میده

با ذوق بلند میشه

منم با ذوق بلند میشم و یه کوله ی کوچولو میبندم

تابه مون رو برمیدارم یه کوچولو روغن که براشون نیمرو بزنم

نمک نمک نمک

نمک مهمترین ادویه هست تو زندگیش بنابراین اول از همه نمکپاش میره تو جیبِ کوله

قاشق و چنگال

یه ظرف میوه میبندم

خُب

تابه

روغن

نمک

قاشق چنگال

میوه و تخمه

یک دست لباس برای هرکدوممون و تمام

میریم

سر راه نون میخریم و با عشق و ذوق میریم سمتِ شاندرمن

آخ

نقطه ی امنِ ما

میرسیم

گردو میخریم

پنیرِ تالش میخریم و تمام

انگار تمامِ خوشی های جهان رو دادن به ما دوتا

یه جای دنج پیدا میکنیم

زیرانداز پهن میشه

کوله باز میشه

چشاش برق میزنه

میگم اول غذا یا اول شنا

میگه من که دارم میمیرم از گشنگی

منم لبخند میزنم از اینکه مطمئن بودم انتخابش غذا هست

بساطِ نیمرو به راه میشه نیمرو رو میزنم سفره هم که آماده هست

نیمرو

نونِ تازه

میوه

گردو

پنیرِ محلی

و تمام

جهانِ ما اینجا کامل شد

صبحونه رو میخوریم

سفره جمع میشه

میبینم مثل پسر بچه های ۱۲ ، ۱۳ ساله با ذوق بلند شده دیگه طاقت نداره و میخواد بره توی آب

میگه بمونم جمع کنی

میگم نه عزیزم همه چیز که جمع شده منم دارم میام

تو برو

میگه

من که بدون تو نمیرم

منتظر میمونم باهم بریم

و من لبریز میشم از شادکامی

سریع بلند میشم چون میدونم چقدر کم طاقت هست

میریم توی آب

آب سرد سرد سرد سرد

یعنی یخ

سردترین آب

صبوری میکنیم

بدن هامون عادت میکنه

کم کم میریم جلو که جای موردِ نظر خودمون رو تو رودخونه پیدا کنیم

من که عاشق سنگم سنگِ موردِ علاقه ام رو پیدا کنم و بشینم روش و آب با شدت از پشتِ کمرِ من رد بشه و انگار تمامِ خستگی ها و کوفتگی های شنبه تا پنجشنبه رو بشوره ببره

اونم که عاشقِ غوطه خوردن ( البته اگه بدونید غوطه خوردن یعنی چی : یعنی پریدن توی آبِ عمق دار )

بهترین جای رودخونه رو پیدا میکنیم

هم سنگ هم من بشینیم

هم آبِ پر عمق هست همسرم بتونه غوطه بخوره

بهش میگم

زیر آب رو با دقت چک کن سنگ نباشه بخوره به سرت

چک میکنه

میگه نه خیلی عمیق هست امن هست نگران نباش

منم که جای امنم رو پیدا کردم یه تخته سنگِ صافِ سبزِ جذاب

با خیال راحت میشینم

آب تمام پشت منو گرفته

آبِ سردِ پرقدرت

آخ

لذت میبرم از سردیش و قدرتش

به همسرِ ۴۱ ساله ی خودم نگاه میکنم که مثل پسربچه های ۱۲ ، ۱۳ ساله با شیطنت و ذوق غوطه میخوره توی آب و هربار سرش رو میاره بیرون میگه وای ولی خییییییییییلی سرد هست

و روی سرد تاکید میکنه

آب سرد
۷
۰
تنها
تنها
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید