داشتم از دیروز میگفتم
دوشنبه ۲۲ تیر ۴۰۵
برق قطع شد
ناهارم آماده بود
ولی گرما وحشتناک بود
شرجیِ گیلان و گرمای آفتاب یه ترکیبِ خیلی سخت
ناهار خوردیم
یه کم با بچه ها خوش و بش و خنده و شوخی کردیم
قرار بود دخترعموم از انگلیس تماس بگیره حرف بزنیم
مدت ها بود حرف نزده بودیم
زنگ زد
چند دقیقه حرف زدیم
از همه چیز
خودمون
فامیل
کار
روزمرگی ها
نظرش این بود توی همین مدت کم
بچه ها حیلی تغییر کرده بودند و بزرگ تر شده بودند
خداحافظی کردیم
به پسرم گفتم یه چرتی بزنیم که بعدش دوباره باهم بریم سرکار
گفتم من میرسونمش
ساعت دیگه ۳:۱۵ دقیقه بود
ولی استراحت کردیم تا ۳:۴۰ دقیقه
بعدش هردومون پوشیدیم و آماده شدیم
رسوندمش مغازه
خودم هم رفتم آموزشگاه
تا ۸:۳۰ کلاس داشتم
کلاس ها عالی بودند
کلاسِ آخرم تشکیل نشد
همسرم برگشته بود
پیام داد
من رسیدم دلبر
لبخند زدم
انگار یه جون به جون هام اضافه شده باشه
آخیش
به سلامتی رفت و اومد .