وقتی ۲۳ سالم بود در حال تدوین پایان نامه با جملهای تازه و عجیب برخورد کردم.
در کتاب خانم روانشناسی مراحل رشد کودک رو میخوندم که ناگهان نوشته بود: «کودک در سن ۱۱ سالگی متوجه میشود که نظرات مخالف او وجود دارند و از آن پس سعی در پذیرش نظرات مخالف میکند.»
بعد از خوندن همین جمله مغز من قفل شد، یعنی چی نظر مخالف؟ مگه نظر مخالف هم داریم اصلا؟ یعنی چی پذیرش؟ واقعا چجوری در ۱۱ سالگی میتونه نظری غیر نظر خودش رو بشنوه و بپذیره؟
و پس از کلی فکر تازه در ۲۳ سالگی فهمیدم نظرات مخالف نظر من هم وجود دارند و باید آنها رو بپذیریم.
الان که مادر شدم هیچ علاقهای ندارم فرزندم رو مدرسه بفرستم چون حداقل رشد اجتماعیای که در کتاب های ۵۰ سال پیش نوشته شده در مدارس محقق نمیشه.
از طرفی خودمون هم به عنوان پدر و مادر رشد درست و حسابیای نداشتیم.
سالهاست دنبال آموزش های جا افتاده در تربیت بچه ها هستم و امروز مطمئنم یکی از مهم ترین آموزش ها اینه که به بچه ها یاد بدیم نظرات مخالف رو ببینند و بشنوند و بپذیرند که این نظرات وجود داره. لازم نیست با دوستشون که نظرش فرق میکنه مجادله کنند.
خلاصه وظیفه امروز پدر و مادر ها رو همین میدونم.