ویرگول
ورودثبت نام
سیرسه
سیرسهدرگیر گذر زمان و مشتقاتش.
سیرسه
سیرسه
خواندن ۵ دقیقه·۱ ماه پیش

باز هم عنوانی ندارم

از بچگی تا همین چند ماه پیش بهش می‌گفتیم گوشت چرخ‌کرده و سیب‌زمینی سرخ‌‌کرده اما یه‌روز مامان بهش گفت واویشکا. خلاصه امشب باهم واویشکا و برنج درست کردیم و خیلی چسبید. در واکنش به مامان سر سرعت پیاز خردکردنم یکم شلوغش کردم اما مثل اینکه حق باهاش بود و خیلی به خنده انداختم. یک‌جا هم واقعا الکی‌ بدفازبازی درآوردم که شرم بر من.

بالای سر گاز که بودم یهو خیلی دلم خواست می‌تانستم به The Ithaca Sagaی عزیزم گوش‌ بدم. واقعا دلم تنگ شده. لعنت به تمام باعث و بانی‌ها. چندروز پیش سرچ کردم اما حتی آنلاین هم سایتی چیزی نبود که با این وضع اینترنت بالا بیاد و بتونم بهش گوش بدم.

وقتی کسی اشتباهی می‌کنه(مثلا چیزی رو می‌اندازه یا می‌ریزه) و من سریع‌تر از هر کسی و هر واکنشی بهش میگم اشکال نداره و کم‌اهمیت نشونش میدم احساس خوبی پیدا می‌کنم. هم بخاطر آرامش خیال احتمالی‌ای که شده برای لحظه‌ای به اون شخص دادم هم اینکه فرصت واکنش تند یا شدید رو از بقیه می‌گیرم. مخصوصا درباره‌ی بچه‌ها.

صبح در گالری عکسایی از پیارسال این‌موقع‌ها‌ دیدم که‌ حتی از پارسالی‌ها هم بدتر بود. علاوه بر اینکه‌ خوشحال و در کنار انسان‌ها و دوستام بودم، شغل هم داشتم. و همه‌ش‌ با اون دوستم بودم که الان دیگه تقریبا دوست نیستیم. دقیقا یکم قبل استعفا دادنش بود و همه‌ش هم‌شیفتی بودیم. خلاصه که جوان‌تر بودم و خوشحال‌تر و لاغرتر و در نتیجه‌ی همه‌ی این‌ها، خوشگل‌تر.

بعد از انتشار پست یا هرچیزی که هست قبلی به کانال‌ تک‌نفره‌م سری زدم. ۱۴ می ۲۰۲۴‌ به گریه‌ای تو راه‌پله‌ها اشاره کرده بودم پس کنجکاو شدم و گالریم رو چک کردم(چون تو راه‌پله‌های محل کارم زیاد گریه کردم و اگه چیزی درباره‌ش نوشتم یا عکسی گرفتم پس یا یکی از اون درست‌حسابیاش بوده یا یک‌چیزی درباره‌ش وجود داشته). از روی‌ عکس‌ها فهمیدم که‌ روز طولانی و خوب و پرماجرایی هم بوده که‌ همه‌شون رو تک تک یادمه اما نمی‌دونستم برای یک روز بوده‌‌ان. کنجکاوتر شده بودم که متوجه شدم راه‌پله‌ی خونه‌ی خاله‌امه نه محل کارم و این حتی کنجکاوترم کرد. تو اسنپ از خودم عکس گرفته بودم و اوکی بودم اما ۱۶ دقیقه‌ بعد تو راه‌پله به مدت حداقل ۱۲ دقیقه گریه کرده بودم. ۴۲ دقیقه بعدش یک فیلم از خودم و دخترخاله‌م گرفتم که‌ از ویدیوهای موردعلاقه‌امه‌ و این مدت بارها با خواهرم دیدیمش. انقدر ذهنم درگیر شد که چتم با خواهرم، دوستم که دیگه تقریبا دوست نیستیم، مامانم و خاله‌م رو تو اون تاریخ چک کردم و هیچی به هیچی. عصر یهو یادم افتاد و به خاله‌م گفتم و به شکل جالب و عجیبی اون‌روز رو یادش بود و انگار من بهش گفته بودم که‌ گریه کردم و یه تیکه‌ی‌ دیگه از پازل رو هم بهم داد. با توجه‌ به اون و چیزای دیگه احتمالا همونطور که حدس می‌زدم یهو غم برم چیره شده بوده. یه تایمی زیاد پیش میومد. چیزای مختلفی که تو ناخودآگاهم تلنبار شده بودن یهو با یه‌چیز مسخره مثل اینکه‌ بعد تمام شدن شیفتم هیچکس جواب تماسم رو نده و تنها با خودم و فکرام تو گرما تو راه‌پله بشینم و پشه‌ها‌ بخورنم به اشک تبدیل می‌شدن.

الان هم فهمیدم پیارسال امروز با همون د‌وستم که خیلی بهش اشاره می‌کنم شیفت صبح بودیم. شب قبلش هم بعد شیفت شبمون با سه‌تا دیگه از دوستامون رفته بودیم بیرون چون تولد یکی‌شون بود. صبح باهم چیزکیک سن‌سباستینی که مامانش برای اولین‌بار درست کرده بود رو خوردیم و بعد از کار رفتیم یه کافه‌ای که چندماه بعدش کلا جمع کرد و صاحبش هم رفت سربازی. خیلی کافه‌ی دنجی بود و دوسش داشتم. دوتا پنینی خیلی گران خریدیم و هی درباره‌شون حرف می‌زدیم. پارسال امروز یکی از دوستامون اولین مرخصی سربازیش‌ رو گرفته بود و با خواهرم چهارتایی رفتیم صبحانه خوردیم و یک عالمه حرف زدیم. یک فیلم هم گرفتیم که الان یکمش رو دیدم اما‌ قیافه‌م عصبیم کرد پس بقیه‌ش رو ندیدم. ساعت مچیم هم هنوز گم نشده بود. یک میلی در من به وجود اومده که امروز عصر به محل کارش برم. دوست دارم برای سومین‌ سال پیاپی(گمونم اولین‌باره این کلمه رو می‌نویسم) در این تاریخ باهاش یک‌چیزی داشته باشم. کلا چندروز بود در فکرش بودم چون باید یه‌چیزی بهش بگم اما بخاطر یه‌ سری دلایل و دنگ‌های مخصوص به خودم گذاشتم برای دو هفته‌ی دیگه. از طرفی چندساعت پیش حرفش رو زدیم که فردا برم از یه پاساژی اون نزدیکی‌ها یه‌چیزی بخرم و آیا این‌ها همه نشانه نیست؟

و بله چندروزه چرخ خوردن در خاطرات تبدیل ‌به روتین صبحگاهیم شده.

راستی چنتا از ستاره‌ها رو امتحانی بالای کتابخونه‌م چسبوندم اما بعد که تصمیم گرفتیم اون نقاشی رنگ روغنی که ده‌سالگیم کشیدم رو بالاشون به موازات پنجره بذاریم درشون آوردم تا بعدا دوباره بچسبونمشون.

چندساعت پیش نشسته بودیم حرف می‌زدیم و تلویزیون راکی نشون می‌داد. احتمالا آخرین قسمتش چون راکی میانسال بود و فکر کنم آخرین مسابقه‌ش بود یا همچین‌چیزی. یادم به این افتاد که جان سینا آخرین مسابقه‌‌ی‌ حرفه‌ایش رو باخت. به خواهرم گفتم و دوتایی براش ناراحت شدیم. حتی سرچ کردم که مطمئن بشیم. بعد حساب کردم اون‌موقع‌ها که با دایی کشتی‌کج می‌دیدیم جان سینا تقریبا ده‌سال از الانمون بزرگ‌تر بود. خواهرم گفت می‌خوای ‌بهت بگم چطوری باخته؟ یه حرکتی کرده و زدش زمین و بعد که داشته خوشحالی می‌کرده اون از پشت زدش و باخته. احتمالشم هست چون گمونم قدیما همه‌ش‌ همینطوری از آندرتیکر رکب می‌خورد( اما‌ آخرش می‌برد). خلاصه که کشتی‌کج که همه‌ش‌ شوعه پس چی میشد اگه می‌برد؟

بی‌اغراق از هجده‌سالگی‌ به این‌ورم رو هیچ‌ غلطی نکردم. قبلش هم نکردم اما با بهانه‌ی جوانی و جاهلی ازش می‌گذرم. تحمل سنگینی اون سال‌ها هم روی دوش و قلبم ندارم.

چندروزه هم دوست دارم کتاب بخونم هم حوصله‌‌ش رو ندارم چون می‌خوام به عنوان اولین‌ کتاب در خونه‌ی جدید یه کتاب خاص بخونم که یادم بمونه(از دنگ‌هایی که‌ برای خودم درمیارم🤡).

دو سه هفته پیش رندوم سرچ کردم ببینم از سارا کروسان کتاب جدیدی ترجمه شده یا نه. قیمت کتاب‌هاش رو دیدم برق از سرم پرید. درسته معمولا کتاباش رو خیلی دوست دارم اما بعید می‌دونم هیچ‌طوره حاضر باشم ۹۸۰ هزارتومن براش بدم. حداقل نه حالا حالاها.

اتفاقا دوتا از کتابای سارا کروسانم پیش همون دوستمه. حتی نمی‌دونم خوندشون یا نه.

خانومای خوشگل قرار نبود انقدر دوستشون رو دلگیر و دلتنگ کنن.

گمونم می‌تونستم (و حتی شاید باید) عنوان این هرچیزی که هست رو به شکلی ادایی به دوستم ربط بدم اما‌ نه ایده‌ای دارم نه تمایل.

هنوز خیلی خوابم نگرفته.

۷
۶
سیرسه
سیرسه
درگیر گذر زمان و مشتقاتش.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید