ویرگول
ورودثبت نام
سیرسه
سیرسهدرگیر گذر زمان و مشتقاتش.
سیرسه
سیرسه
خواندن ۳ دقیقه·۱۳ روز پیش

برای این هم عنوان پیدا نکردم

دوشنبه ظهر یک‌ساعت‌ونیم خوابیدم، بیدار شدم و اومدیم خونه. فقط دوساعت تونستم بیدار بمونم. دقیقا کل شیفت خواهرم رو روی تختش خوابیدم و چنددقیقه قبل از اینکه زنگ در رو بزنه بیدار شدم. سه‌شنبه ظهر رندوم سرچ کردم و آهنگ لاتین گذاشتم و یکم رقصیدم. آخرین‌باری که خارج از ماشین و سرپا رقصیده باشم یادم نمیاد. یکم قبل‌ترش داشتم سریال می‌دیدم و فکر می‌کردم و این به ذهنم اومد که مدت قابل‌توجهیه که گریه‌ی درست حسابی‌ هم نکردم. باشگاه نرفتیم چون مربی گفت عصر هستش. خواهرم شاید می‌تونست مرخصی ساعتی بگیره اما من نوبت ناخن داشتم. بعدش پیاده رفتم تا محل‌کار خواهرم و ناخنام رو نشونش دادم. اون‌روز خیلی دوستشان نداشتم اما الان ازشون خوشم میاد. بعد راه رفتم و آهنگ گوش دادم، اندازه‌ی کمی بیشتر از ده‌هزار قدم. کفشام سُر و صاف بودن برای همین رسیدم خونه کف پاهام درد گرفته بود. دوش گرفتم و خواب بهم فرصت نداد بیشتر از چند خط بنویسم. چهارشنبه بیشتر روز رو صرف نخوابیدن کردم که شب بخوابم🤡👍. باشگاه خیلی خوب بود و مربیم بخاطر درست انجام دادن حرکات ازم تعریف داد. پنج‌شنبه کمک بابا یکم سبزی پاک کردم و کمک مامان یکم چیزهای ترشی رو خرد کردم و بسیار هوس پیتزا کردم.

we are all trying here رو هم کامل دیدم. واقعا دوستش دارم/داشتم. از اون چیزاییه که هم یادم می‌مونه هم یادش میفتم. "همه درگیر جنگیدن با حس بی‌ارزشی خودشونن" اسم دیگه‌اشه که توصیف خوبی برای سریال و شخصیتاشه.

روی یه‌قسمتای پرت و عجیبی از دیوار یه‌سوراخ‌هایی هست که کنجکاوم بدونم برای چی بودن.

ا‌ون‌روز وقتی رسیدم سالن به این فکر کردم که سر چه‌چیزهایی استرس می‌گیرم و سر چه‌چیزهایی نه و فرداش وقتی داشتم لباسا رو می‌انداختم تو لباسشویی به فکرم اومد این از یک‌طرف نشون میده که حالمبد و از طرفی هم بخشی از اینه که چرا حالمبد.

استریک دولینگوم هم پرید. انقدر اینترنت رو قطع و وصل کردن تا مطمئن بشن می‌پره. دربه‌درها جغد دولینگو هم خسته و فرسوده و بی‌انگیزه کردن. این‌بار اصلا نوتیف هشدار از دست رفتن استریکم رو نداد یا اصرارم نکرد که برگردم.

چندتا پست درباره‌ی اینکه دانشمندا یه‌کارایی دارن می‌کنن که تا بیست‌سال دیگه میشه روند پیری سلول‌ها رو کند کرد و ظاهر انسانا جوان می‌مونه و حتی میانگین عمر زیاد میشه در اینستاگرام دیدم. صحت‌سنجیشون نکردم اما امیدوارم که‌ در آینده‌ی حتی نزدیک‌تری به واقعیت تبدیل بشن. بعد به این فکر کردم اگه واقعا روزی برسه که بتونیم تا ۲۵۰ سال زندگی کنیم، این اضطراب و وابستگی بیشتری برای زندگی بهم نمیده؟ یا تکلیف اونایی که یکم قبل‌تر از این تغییر می‌میرن چیه؟ یا اونایی که سنشون برای انجام دادنش زیاده؟ یا اینکه اگه این هم مثل هزاران‌چیز دیگه فقط برای پولدارها و فلان‌ها باشه چی؟ از لحاظ‌هایی هم منطقی به نظر میاد که همه‌ی آدما رو اونقدر طولانی زنده نگه ندارن. گویا زندگی کلا نمی‌تونه برابر و منصفانه باشه.

بعد از پنج‌سال فصل دوم یه سریال تینیجری آمریکایی رو شروع کردم دیدن و جدا از اینکه هیچ ایده‌ای ندارم که چرا فلانی مثل سگ اون یکی پسره رو زد، به تفاوت تجربه‌های زیسته فکر می‌کنم. اینا تو این سریاله درباره‌ی بعضی‌چیزا اغراق‌آمیز داغونن و این‌حرفا اما خب کمی واقعیت داخلش هست دیگه. مثلا مهمانی و خوش‌گذرانی یا عشق و دراماهای ملایم‌تر. نمی‌دونم یه‌حالیه. ما هم می‌تونستیم حداقل کمی اونطوری باشیم. یا حتی شاید باید می‌بودیم. هیچکس نمی‌تونه اون زمان از دست رفته رو بهم برگردونه یا خاطرات تشکیل نشده رو بهم بده.

همین چندساعت پیش به تولد ۱۸ سالگیم که با دوستامون رفته بودیم کافه و اینکه چی پوشیده بودم فکر کردم. یادم نیومد و بهتر. همین که می‌دونم با شال و مانتو بودم کله‌م رو خراب می‌کنه.

متاسفانه از وقتی اینترنت وصل شده از روی یه‌چیزها و یه‌فکرایی می‌پرم یا فرار می‌کنم. مثلا اخبار زن‌کشی. یا کشته‌شده‌های دی‌ماه. البته که همه‌ی تلاش‌هام موفق نیستن.

واقعا سوال میلیان دلاری اینه که چرا در همچین دنیای مزخرفی از شنیدم احتمال ۲۵۰ ساله شدن میانگین عمر انسان‌ها هیجان‌زده شدم؟

دیروز کولرم رو درست کردن. امروز باید‌ دوباره کتاب‌ها رو بچینم تو کتابخونه.

چندماهه خط‌ چشم نکشیده‌ام. از دیشب هوس کرده‌م.

دیشب بدموقع خوابیدم اما نمی‌ذارم دوباره کل خوابم خراب بشه.

۶:۳۸ صبح جمعه ۱۵ خرداد ۱۴۰۵.

زندگی
۰
۰
سیرسه
سیرسه
درگیر گذر زمان و مشتقاتش.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید