ویرگول
ورودثبت نام
سیرسه
سیرسهدرگیر گذر زمان و مشتقاتش.
سیرسه
سیرسه
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

دوست دارم روزهای بیشتری از اونچه که شاید و باید زندگی کنم

تقریبا هیچ‌چیزی برای اینجا نوشتن درباره‌ی امروز وجود نداره و این اعصابم رو خرد می‌کنه. یک روز از زندگی کوتاه و مسخره‌ی انسانیم حتی اندازه‌ی چندخط مسخره هم چیزی برای ثبت کردن نداشته. و این فقط برای امروز نیست. مشکلم همینه. هزاران روز از زندگیم همینطوری بوده و خواهد بود.

وای. می‌دونستی آدم حتی اگر صدسال زندگی‌ کنه هم در واقع فقط ۳۶/۵۲۵ روز(با در نظر گرفتن ۲۵تا سال کبیسه) زندگی کرده؟ این... این واقعا کمه. آره زیاده اما بازم کمه. برای تعداد آدم‌هایی که کشته‌شده باشن واقعا زیاد و هولناکه اما برای روزهای یک زندگی واقعا کم و غم‌انگیزه. اولش خواستم یه‌چیزی بگم و نمی‌دونم با چه عقلی خواستم براش یک میلیون روز رو مثال بزنم اما بعد حساب کردم که یک میلیون روز چندسال میشه و خب خیلییی میشه. کاش یک میلیون روز زندگی می‌کردم. می‌خوام یک میلیون روز زندگی کنم. تازه راستش حداقل. زندگی قطعا آسون‌ نیست یا کاملا خوب و جالب(اون هم با این زندگی‌ای که ما و مغزی که من دارم) اما تنها چیزیه که داریم.

بعضی‌وقت‌ها احساس می‌کنم قلب کوچکم تحمل آگاه بودن از عمر کوتاه و انسانیم رو نداره.

دیشب رندوم چندتا دیالوگ از فیلمی که تلویزیون داشت نشون می‌داد رو خوندم. The room next door. چندهفته پیش خلاصه‌ش رو خونده بودم. یک جمله‌ایش موند توی سرم. دم صبح چند قسمت از we are all tying here رو دیدم. من رو می‌گیره. یه ترکیب از احساس رضایت و همدردی و ناراحتی و دلسوزی بهم میده. خلاصه که مجموع همه‌ی اینا صبح باعث شد دوباره یکم حالم بد بشه. مغزم بعضی‌وقتا یکم زود حواسش پرت میشه که ما در یک تیم هستیم. البته با توجه به همه‌ی‌ کارایی که باید انجام بده و میده، خب بهش حق میدم.

بدنم خیلی درد می‌کنه اما راستش همیشه یه‌جورایی از بدن‌درد ورزش خوشم میاد.

این چیزای بالا رو که نوشتم هم اوکی بودم اما الان واقعا خوبم. ۳-۴ دقیقه بعد از چندساعت رفتم از اتاق بیرون و همین حال و هوام رو عوض کرد چون در واقع بیشتر از دست خودم کلافه و عصبانی بودم که از وقتی بیدار شدم باز همه‌ش موندم تو اتاق و هیچِ هیچ‌کاری هم نکردم و پنج‌شنبه شب هم بود. البته اون چیزایی که باعث شد برم تو اتاق و موندگار بشم هم بی‌تاثیر و تقصیر نبودن.

این دوروز به خودم میام و دارم آهنگای خیلی رندومی رو تو سرم می‌خونم. جالبیش از این لحاظه‌ که مثلا آهنگه رو سال‌هاست گوش ندادم یا هیچ‌وقت خودم نداشتمش و اینکه نیک که بنگرم می‌تونه به یه‌چیزی از زمان حالم ربط داشته باشه یا ربطش بدم. یکی‌شون رو شاید یکم دیگه با خواهرم گوش‌ دادیم.

چندساعت پیش با خودم گفتم خب حداقل کتاب بخونم اما جدا از اینکه خیلی حوصله‌ش رو نداشتم، دلم نمی‌خواست با این حس‌وحال کتابی که دوست دارم رو بخونم. یه‌لحظه هم فکرم رفت پیش مانهوا خواندن. مایه‌ی ننگه اما راستش در اپ بله اکانت ساختم و ۲۹ دقیقه بعد پاکش کردم. خواستم ببینم مانگا مانهوایی چیزی پیدا می‌کنم یا نه و درباره‌ی دوتا چیز دیگه‌ هم کنجکاو بودم. اینکه ۲۹ دقیقه طول کشید هم بخاطر این بود که یهو یک دوستیم پیام داد و یکم حرف زدیم. یاد وقتی افتادم که‌ وارد جایی میشی بعد یهو یه دوست میاد سمتت و باهات حرف می‌زنه. راستش یک نفر دیگه هم سه‌تا پیام داد اما سین نکرده اکانت رو پاک کردم. می‌دونم در روزهای آینده برای کار یا کلاسی که شاید ثبت‌نام کنم مجبور میشم نصبش کنم اما حداقل اونطوری به خودم میگم کاریش نمیشد کرد.

فردا روحیه‌‌ی‌ خوبم رو حفظ می‌کنم. در خانه نمی‌مانم. میرم اون انگشتری که ازش خوشم اومد رو برای خودم و اون انگشتر طرح قیچی رو برای اون دوستم که‌ دیگه تقریبا دوست نیستیم می‌خرم. یک‌بار دیگه دستبند خواهرم رو امتحان می‌کنم و اگه دوسش داشتم یکی مثل اونم می‌خرم که ست باشیم.

تو این سریاله یکی از فیلم‌نامه‌نویس‌ها داره روی یه‌چیزی کار می‌کنه که خلاصه‌ش اینه: دولت انسان‌هایی که باعث استرس بقیه میشن رو می‌کشه. چیزهای زیادی به ذهنم رسید. مثلا کنجکاو شدم اگه black mirror یه قسمت با همچین موضوعی‌ برای یه دیستوپیا مثل ایران بسازه چه سناریویی خواهد داشت. البته قطعا‌ با فرض بر اینکه‌ به یه دلیل احتمالا تخیلی‌ای مجبور باشن کاملا و به درستی به وظیفه‌شون عمل کنن و هیچ استثنایی وجود نداشته باشه.

حالا حالاها نمی‌خوابم.

۹
۲
سیرسه
سیرسه
درگیر گذر زمان و مشتقاتش.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید