دیروز صبح هم باز کمی چیز شدم. حتی یکم پیش هم. واقعا نمیشه کاریش کرد، خودم میدونم. همین که بیشتر وقتا کنترلش میکنم کافیه. خیلی دیر خوابیدم و خیلی دیرتر بیدار شدم. کولر اتاقم خرابه و این به خواب رفتن و در خواب موندن رو سخت میکنه. یکبار بیدار شدم رفتم تو اتاق مامانمینا خوابیدم و یکبار هم ظهر که بابام خواست استراحت کنه بیدار شدم رفتم تو اتاق خواهرم. کاش یکی از این دوبار یا وقتی برای غذا صدام زدن بیدار میشدم. اون مغازهای که میخواستم برم و انگشترها رو بخرم نرفتم اما با مامان و بابام بیرون رفتیم. هوا خیلی خیلی خوب بود. از اولای اسفند به بعد چقدر هوا خوب شده نه؟ این هوا در شروع خرداد برای اینجا باورنکردنیه.
این چندروز ۲-۳ بار دلم مسافرت خواست.
یهچیزی خوندم دربارهی وقتی که مدت زمان کمی از زنده موندن کسی باقی هست. گمونم هرکسی چندباری به همچینچیزایی فکر کرده باشه، مثلا وقتی فیلمی چیزی با این موضوع دیده یا چیزی خونده. بعضیوقتا به فکرم میاد که این سوال هم از یه لحاظهایی برای ما نیست. مثلا دیدی میگن جوری زندگی کن انگار آخرینروز زندگیته؟ هرکار میخوای بکن! هرچیزی میخوای امتحان کن! اما واقعا میشه؟ نه. منظورم استثناها و بازدارندهها و نشدنهایی نیست که احتمالش برای همهی آدمای دنیا یکسانه، منظورم اوناییه که فقط از جبر جغرافیایی خاص ما میاد. اونروز داشتم میگفتم این چندسالا و مخصوصا زمان کرونا همهش حرف و مقاله و فیلم و فلان از وابستگی شدید انسانها به اینترنت و فضای مجازی بود یا اینکه همهشمیپرسیدن/میپرسن چقدر میتونی بدون اینترنت تحمل کنی؟ حاضری در ازای فلانچیز یا فلانقدر پول، انقدر روز بدون اینترنت باشی؟ و... الان پرسیدن یا حتی فکر کردن به این سوالها برای ما احمقانهست. بارهای قبلی رو اصلا حساب نمیکنم و الان ۸۵ روزه که همون اینترنت مسخرهای که بود هم نیست. و این فقط یه مثال گلدرشته.
خلاصه به قول مارلین لگیت:« من به آن معنا جبرگرا نیستم که اعتقاد داشته باشم شرایط تعیین میکند که افراد و گروهها چگونه عمل کنند، اما به این اعتقاد دارم که در مورد فرصتهای پیش روی آنها نقشی تعیینکننده دارد.»
که البته حرف جدیدی هم نزده و فقط چون یادش افتادم و آماده بود نوشتمش. فرصت رو غنیمت میشمارم و نفرتپراکنی میکنم به این قضیه که مثلا طرف گفته "امروز آب خوردم و گریه کردم" بعد بعضی آدمهای دیوانه یهو بهش گیر میدن که "وااای چرا "اسکی" میری؟" یا "من اینو تو فلان کتاب خوندم و حرف خودت نیست" انگار که یکی از خاصترین تجربههای جهانه و فقط اون یا اون نویسندهی دربهدر تجربهشکردن.
«مسأله همین است دیگر. خودم میبینم که دارم تباه میشوم و از دست میروم. واقعن از دست میروم. زندگیام بر باد است. بیهوده راه میروم، بیهوده نفس میکشم، بیهوده حرف میزنم و میخندم. [مکث] و بیهوده زنده هستم. خلاصه اینکه سخت میگذرانم. اگر فاوست یک کم معرفت به خرج داده بود - عباس نعلبندیان» این رو تقریبا سهسال پیش توی کانالم از یک کانال دیگه فوروارد کردهم. یکم پیش دیدمش(و راستش از اونموقع هم بیشتر قبولش دارم). فاوستِ گوته همونه که روحش رو به شیطان فروخت آره؟ دیروز که گفتم میخوام حداقل یک میلیون روز زندگی کنم، ادامهش نوشتم حاضرم روحم رو بخاطرش به شیطان بفروشم اما پاکش کردم. منصرف نشدم اما اینچیزا رو باید با یکم جزئیات بگی. اصلا معلوم نیست دنیا چطوری کار میکنه و چی به واقعیت تبدیل میشه. فکر کنم بیدرنگ و بیشک سر میز معامله میرم اما مثل اونجای شرک چهار سریع امضاش نمیکنم. احتمالا یهوقتی سر فرصت و حوصله درباره اینا و مخصوصا ادی لارو مینویسم.
دیروز همینموقعها دوباره خفاشها رو دیدم. ایندفعه سهتا بودن و چون چندبار روی دیوار روبهرویی نشستن واضح دیدمشون. اصلا خوشم نمیاد. یه حس بدی داره. مخصوصا وقتی که اومدم ازشون فیلم بگیرم تا نشون بابام بدم و انگاری یکیشون که رفته بود تو سوراخ بهم زل زده بود.
راستی دیشب سرچ کردم و سایتهای ایرانیای برای مانگا و مانهوا و اینا پیدا کردم که اتفاقا انگاری بهروز هم بودن اما از بیشترشون خوشم نمیومد. بااینحال بهتر از هیچیه قطعا و گفتم مثلا ادامهی یکی دوتا از چیزایی که میخوندم رو بخونم اما باید تو سایت ثبتنام میکردی و برای اینکار هم باید کد تایید به ایمیلت میفرستادن🤡. زندگی در ایران فوقالعادهست. البته یک سایت بدون دنگوفنگ هم پیدا کردم. همون اول یهچیزی دیدم که پوسترش یاد کاراوال و the sound of magic انداختم پس چند چپترش رو دانلود کردم. هنوز چیزی نخوندم اما رندوم که یک چپترش رو باز کردم تا آرتش رو ببینم شانس از اون تیکههایی بود که شخصیت رو اغراقآمیز کشیده و خب اینطوری شدم که وا این چیه=)))
وای. یادم افتاد the sound of magic از روی یه وبتون ساخته شده بود. با خودم گفتم نکنه همینه که دانلود کردم؟ و حدس بزن چی؟ سرچ کردم و خودشه. جالبب.
من کمدی الهی رو نخوندم. یکم پیش یهچیز دیگه هم خوندم که نمیدونم از متن کتابش بود یا ازش الهام گرفته بود اما هرچی که بود دلهرهآور بود. بخاطر دانته یادم افتاد فصل جدید devil may cry اومده و میتونم ببینمش. ماههاست انیمه ندیدم. حسش نیست.
چندساعت پیش خواهرم جفتم تو گالریش چرخ میخورد. چنتا فیلم از تابستون دوسال پیش دیدیم. دخترخالهم خیلی کوچولو و تپل و نازنازی بود. من اونسنیهاش زیاد ندیدمش. مثل بدبختها همهش سرکار بودم. سر یهچیزی هم یاد یه حرفای غمگینی از آقای همساده که قبلا تو اینستاگرام دیده بودیم افتادیم.
چندروز پیش یه اسکرینشات از اون دیالوگ baby reindeer که میگه «بعضیآدما با جمع کردن وسایلشون فرار میکنن و بعضیا با طولانی مدت یهجا موندن» تو گالریم دیدم و یادم موند برای دوسال پیش دیروز بود. دیروز یادش افتادم. تا یه مدت قابلتوجه زیاد یادش میفتادم. یادمه تقریبا شش ماه بعدش که مدیر منابع انسانی(آه یادش بهخیر چقدر این مرد بهدردنخور بود) ازم پرسید چرا میخواستی استعفا بدی هم به این دیالوگه اشاره کردم. خدایا از دست من😭.
باز هم یاد اون دوستم افتادم. دربارهی این سریال خیلی باهم حرف زدیم اونموقع. دربارهی حرفای مسخرهی من با صاحبکارم همیشه حرف میزدیم و میخندیدیم. دیشب رندوم با یک ریتمی هی تو سرم میگفتم سو فاک یو انیوِی(انگلیسی ننوشتم چون یهو به فکرم رسید شاید منتشر نشه و اونطوری زورم میومد) و خیلی برام آشنا بود اما یادم نمیومد برای چه آهنگیه. سرچ کردم و فهمیدم مال archiveعه. این آهنگه رو هم اولینبار همین دوستم برام فرستاد. اتفاقا یهبار تو بالکن محل کارم باهم گوشش دادیم و ذوق کردیم که چقدر دقیق و کامله و میشه برای صاحبکارم بخونمش. sometimes people suck از sam tinnesz هم اونشب گذاشتم. چندشب پیش به این خاطره فکر کردم، شاید برای همین آهنگه اومده بود تو سرم. خلاصه اینروزها دوباره خیلی چیزها یادش میاندازنم. دلم تنگ شده. هم برای اون هم برای منی که پیشش بودم و هم همهی چیزایی که باهم یا بههم میگفتیم و همهی وقتایی که باهم میگذروندیم.
دلم خواست میتونستم ایندوتا آهنگ و چنتا دیگه رو گوش بدم. لعنت به خیلیها. برای واقعی All I want is to see you in terrible pain.
کاش بتونم تا شب نخوابم.
۸:۰۴ صبح شنبه ۲ خرداد ۱۴۰۵