ویرگول
ورودثبت نام
ماهی
ماهی
ماهی
ماهی
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

نمیدانم چه شده است!

قبلا شب ها غم انگیز بود.

برای مدتی هم نه؛ برای مدتی شب ها آرام و آرامبخش بود. زمانی که کسی را داشتم که برایش تا همیشه از همه چیز بگویم. حالا اما همه دنیایم شب شده است.

دیگر از صبح شدن میترسم. از اینکه باور کنم چیزی درست شده است. از اینکه باورم شود یک‌ روزی خوشبخت خواهم شد و اینطور نشود. از اینکه به بودن کسی باور کنم. زندگی ام را مثل کتاب های توی کتابخانه بیرون بکشم و جور تازه ای بچینم تا آدم جدیدی را درون آن بگنجانم. و او، نماند…

میترسم که سریال جدیدی شروع کنم و از آن خوشم نیاید. میترسم غذای جدیدی را مزه کنم و مریضم کند. میترسم زندگی اینگونه بماند. یا میترسم که آن گونه شود و باز هم آنگونه نماند! میترسم. میترسم که به چیزهای خوب عادت کنم و هیچ چیزی خوب نماند! میترسم که صبح شود و خورشید نماند!

اما تمامش این نیست. زندگی دیگر رنگ ندارد. آینده حالا چیزی سرم فریاد میکشد که نمیدانم به چه زبانی است. فریاد میکشد و عصبانی تر میشود و من نمیدانم چه میخواهد. نمیدانم چه میگوید. آخر دیگر دوئولینگو ام کار نمیکند!

راستش دیگر نمیدانم چه مرگم شده. فقط میدانم یک مرگیم شده! فقط میدانم که تابیدن نور خورشید روی تختم در اوایل صبح دیگر لذتبخش نیست و دیگر برای نی نی های توی خیابان دست تکان نمیدهم. دیگر موقع راه رفتن به کفش های آلستارم نگاه نمیکنم و دیگر هیچ نوتیفکیشنی لبخند به لبم نمی آورد.

نمیدانم چه شده. نمیدانم چه میخواستم بگویم. نمیدانم!

نمی‌دانم
۱۰
۲
ماهی
ماهی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید