
تا حالا شده احساس کنید هیچکس سمت شما نیست و هیچکس نمیفهمه منظور حرفای شمارو؟
من الان دقیقا توی همین موقعیت هستم. جایی که به خاطر اختلاف عقیدهام با فامیل، در هیچ دیداری نیست که طعنه و کنایه نشنوم. تقریبا از هر 5 جمله، 3 جمله تمسخر و طعنه است.
روزهای اول که اینطور برخورد میکردند خیلی ناراحت میشدم و میزدم زیر گریه.الان هم اگر خودم را ول کنم همان لحظه گریه خواهم کرد اما چون مادرم میگوید من حساس هستم، سعی میکنم کمتر گریهام بگیرد و بیشتر حرفها و احساساتم را درون خودم میریزم. بله من حساس هستم، اما گریههای من از ضعف نیست، از شدت بیرحم بودن انسانهاست.اینها که مثلا فامیل نزدیک هستند اینطور اذیت میکنند. وای به حال غریبهها.
گاهی به این فکر میکنم که چقدر تحقیر شدهاند، که اینطور تن به تمسخر و طعنه و کنایه میدهند...
من واقعا این افراد را دیگر نمیشناسم. عمیقا احساس میکنم با هفت پشت غریبه دارم حرف میزنم و زندگی میکنم.تحمل اینکه کسی به حقیقت دین دست پیدا کرده اینقدر سخت است؟
من احساس میکنم حتی در خانه خودمان هم اگر بمیرم(که ای کاش آن مرگ با عزت برایم اتفاق بیفتد) و پدر و مادر سرکار باشند، تا شب که برگردند اصلا متوجه نخواهند شد که مردهام و در خانه افتادهام. آنها اصلا نه تماسی میگیرند نه تلاشی میکنند راه ارتباطی ایجاد کنند تا از حال من با خبر بشوند. عمیقا فهمیدم که حال من برایشان مهم نیست. یعنی در واقع اصلا متوجه من نیستند و شاید وقتی نباشم بیشتر و بهتر توجه کنند و مهربانتر بشوند.شاید هم اینطور نباشد.
شاید وقتی این متن را میخوانید سرشار از حال بد و ناامیدی باشد، دقیقا همینطور است. گاهی اطرافیان، آدم را به جایی میرسانند که تحمل زندگی برایش سخت میشود.
آیا مهربان بودن اینقدر سخت است؟ آیا همدردی کردن اینقدر سخت است؟
اگر درمان نیستید لااقل درد و زخم نباشید.
در نهایت هم میگویم:
من همچنان میمانم برعقیدهای که خدا لطف کرده است و به من داده است و من با تحقیق و تفکر آن را به دست آوردهام.باشد که حسودها و حقیرها، معنی رفتارها و گفتارهای من را بفهمند. باشد که من هم لیاقت بندگی خدا را پیدا کنم.