
.
اهل گلداری و گل نگهداشتن نبودیم. یعنی هر گلی به خانهی ما میرسید؛ درجا میخشکید. خیلی دوست داشتم که گلی سنبلی چیزی داشته باشیم ولی با توجه به سابقهی درخشانمان به خرید کاکتوس رضا دادم و اینطوری بود که (استیو راجرز و باکی بارنز) وارد خانهی ما شدند. کاکتوس دوقلویی بودند که اسمشان را از روی شخصیتهای فیلم انتقامجویان انتخاب کردم. کمکم کاکتوس داری زیر زبانم مزه کرد. همینطور کاکتوس بود که به کلکسیونم اضافه میکردم. دیگر تقریبا کل گروه انتقامجویان را گوشهی اتاقم جمع کردم. همهچیز خوب بود. آنقدر خوب بود که خوشی زد زیر دل استیو راجرز و تصمیم گرفت به زندگیش پایان دهد. بعد از او تک تک اعضای گروه به زندگیشان پایان دادند و من فهمیدم وضعیت خانهی ما از صحرای آمریکا هم ناجورتر بوده. بعد از مرگ کاکتوسهایم و انحلال گروه انتقامجویان؛ دیگر چشم دیدن هیچ گلدانی را در خانه نداشتم. بعد از ازدواجم هم گلدانهای شوهرم برایم مثل هوو شدند. هر وقت شوهرم از من انتقاد میکرد که:« چرا با این گلدونا انقدر بدی؟ یکم تحویلشون بگیر.»
به او میگفتم:« دارم بهتون لطف میکنم که جوری رفتار میکنم که انگار گلدونی نداریم. کافیه دستم بهشون بخوره تا له شن.»
هرچند گلدانهای شوهرم هم نتوانستند من را کنار خودشان تحمل کنند و خود خشکی کردند.
حالا احساس قدرت میکنم که حتی با حضورم میتوانم موجودات زنده را بکشم.
# روایت_نویسی
.