میگویند تفاوتهای فردی است که دنیا را زیبا میکند؛
اما هیچکس نگفت همین تفاوتهای فردی گاهی چطور ما را به خاک سیاه مینشانند، بیچارهمان میکنند و به دردسرهای عمیق میاندازند!
ماجرای یک پیراهن که اینترنت را به هم ریخت..

چند سال پیش عکس یک پیراهن زنانه وایرال شد. همه چیز از روز پنجشنبهای شروع شد که یک زن جوان اسکاتلندی در اکانت تامبلر خود، عکس سادهای را منتشر کرد و نوشت:
"بچهها! لطفا به من بگویید که این پیراهن سفید و طلایی است یا آبی و مشکی؟"
او این پیراهن را در تن مادر عروس در یک مراسم ازدواج دیده بود. از همان زمان، شکافی بزرگ بین تمام آدمهایی که عکس را دیدند به وجود آمد؛ دستهای آن را واضحاً «آبی و مشکی» دیدند و دستهای دیگر با همان قاطعیت رنگ آن را «طلایی و سفید» دانستند.
اگر ما در مورد طیفهای رنگیِ نزدیک به هم صحبت میکردیم، قضیه اینقدر عجیب نمیشد. اما مشخصا آبی و مشکی با طلایی و سفید، از زمین تا آسمان فرق میکند! مجادله در اینترنت بالا گرفت تا جایی که آدمهای مشهوری مثل تیلور سوییفت و کیم کارداشیان هم وارد بحث شدند. هشتگهای #TheDress توییتر را تسخیر کرد و نظرسنجیها نشان داد جامعه تقریبا به دو نیمه تقسیم شده است.
توهم توطئه و رنجِ نفهمیدن!
آن روزها که هنوز کوچینگ را نمیشناختم، با سادگی و لجاجت گمان میکردم امکان ندارد پیراهنی را که من سفید و طلایی میبینم، دیگری بتواند بنفش و مشکی ببیند! بدبین بودم و فکر میکردم کل ماجرا یک بازی اینترنتی و ساختگی است. (راستش را بخواهید، توهم توطئه داشتم!)
اما گذر زمان و تجربه زیسته در دنیای کوچینگ، یک سیلیِ محکم و بیدارکننده به من زد:
ممکن است همه ما به چیز یکسانی نگاه کنیم، اما قرار نیست همه ما چیز یکسانی را ببینیم.
اینجا همانجایی است که تفاوتها ما را بیچاره میکنند.
پذیرش این حقیقت بهشدت دشوار است. چطور ممکن است من از رفتار او عصبانی باشم و احساس طردشدگی کنم، در حالی که او در همان لحظه منتظر تقدیر و تشکر از من است؟
تفاوتهای فردی که منجر به تفاوتهای رفتاری میشوند، ریشه در چیزهای بسیار عمیقتری نسبت به زاویه دیدِ فیزیکی یا نحوه عملکرد نیمکره چپ و راست مغز ما دارند. ما با «باورهایمان» به دنیا نگاه میکنیم؛ عینکی نامرئی که آنقدر روی چشمهایمان نشسته و ریشهدار شده که حتی به وجودش شک هم نمیکنیم.
کفشهایی که در مخیلهام نمیگنجد؛ معجزهای به نام Coaching
دقیقا همینجاست که کوچینگ فراتر از یک مهارت، شبیه به یک پناهگاهِ امنِ انسانی عمل میکند. نه با نصیحت و نه با تکنیکهای خشک، بلکه با عصارهاش: Coaching Mindset.
ذهنیتی که کوچینگ با خود میآورد، به ما یاد میدهد وقتی با انسانی روبرو میشویم که دنیا را به رنگی کاملاً متفاوت میبیند، تلاش نکنیم رنگِ نگاهش را عوض کنیم یا ثابت کنیم که اشتباه میبیند. کوچینگ تمرینِ مداومِ حضور است؛ اینکه با تمام وجود و با ذهنی خالی از پیشفرض، در لحظه حضور داشته باشیم تا دیگری بتواند بیلکنت داستانش را روایت کند.
در این مسیر، ما یاد میگیریم Holding Space کنیم. یعنی فضایی امن و عاری از قضاوت بسازیم که در آن، من به عنوان کوچ، کفشهای گلی و سنگینِ باورهای خودم را پشتِ در میگذارم تا با پای برهنه وارد دنیای تو شوم. من با تو هممسیر میشوم و نه فقط به کلماتت، بلکه به رنجها، نیازها و باورهای پنهان در پشتِ آن کلمات گوش میدهم.
این ذهنیت، سراسر احترام است به تو و به کفشهایت. کفشهایی که من شاید حتی تصور قدم زدن در آنها را نداشته باشم؛ کفشهایی که سنگینیشان در مخیلهام نمیگنجد. اما به لطف کوچینگ، من یاد میگیرم که به جای قضاوت کردنِ مسیرت، شانه به شانهات بایستم تا دنیا را از پشتِ چشمهای تو، با همان رنگهایی که تو میبینی، تماشا کنم.
شما آخرین باری که فهمیدید با شریک عاطفی، دوست یا همکارتان به یک پدیده مشترک نگاه میکنید اما دو دنیای کاملاً متفاوت را میبینید، کِی بود؟ آن لحظهِ پر از ابهام و تفاوت را چطور تاب آوردید؟