چند وقتی بود که روی دلمان مانده بود رنگ و رویی به دفتر ویسان بزنیم؛ کمی حس و حال نونواری و طراوت به در و دیوارها بپاشیم. در یک عصر گرم بهاری، استاد نقاش پا به دفتر گذاشت.
ما بودیم، انتظاراتمان و مردی که قرار بود قلممو به دست بگیرد. اما کار از همان ابتدا کلافهکننده شد. ما «واژگان یکسانی» نداشتیم. انگار هر دو به یک زبان صحبت میکردیم، اما حرف هم را نمیفهمیدیم.
مایی که در ویسان مدام از لزوم Establishing the Agreement (ایجاد توافق) و Direct Communication (ارتباط مستقیم) حرف میزنیم، حالا در سادهترین سطح ارتباط با یک استادکار، دچار لکنت شده بودیم. او آن توضیحی را که ما منتظرش بودیم نمیداد و ما هم نمیتوانستیم تصویر ذهنیمان را به او منتقل کنیم.
وسط همین کلافگی، من پرت شدم به دوران نوجوانیام. به روزهایی که خوره کتابهای آگاتا کریستی بودم و ناگهان، یاد «قطار ساعت ۴:۵۰ از پدینگتون» افتادم.

در آن داستان، قتلی رخ میدهد که تنها شاهدش دوست سالخوردهی خانم جین مارپل است. خانم مارپل برای رمزگشایی از این جنایت، دست به دامان دختری سی ساله به نام «لوسی ایلسبارو» میشود. لوسی به غایت باهوش است و تحصیلات آکادمیک درخشانی از آکسفورد دارد. اما او بعد از فارغالتحصیلی، دست به انتخاب عجیبی میزند: خدمتکار تخصصی خانوادهها!
لوسی فهمیده بود که خانوادههای اشرافی زیادی در انگلستان، دربهدر به دنبال کسی هستند که از پس همه چیز بربیاید؛ از آشپزی اعلا و مدیریت خانه گرفته تا سر و کله زدن با بچهها و پیرمردهای غرغرو. لوسی هیچوقت بیشتر از دو هفته در یک خانه قرارداد نمیبندد، دستمزد کلانی میگیرد و لیست انتظاری طولانی از مشتریان دارد.
آگاتا کریستی در جزییاتی شاهکار مینویسد:
«خانم مارپل که دوران نقاهت بعد از عمل زانو را میگذراند، وقتی از پنجره اتاق خوابش لوسی را در باغچه دید که با چه مهارت و ظرافتی گلهای تازه را در خاک میکاشت، با خیال راحت به تخت برگشت، چشمانش را بست و مشغول استراحت شد.»
این همان کیفیتی است که ما در کوچینگ به آن Presence (حضور) میگوییم؛ حضوری چنان امن، مسلط و اصیل که به طرف مقابل، احساس رهایی و آرامش مطلق هدیه میدهد.
از داستان بیرون بیاییم. فردی مثل لوسی برای من همیشه تحسینبرانگیز است. آرزو میکردم میتوانستم افراد باهوش، مجرب و تحصیلکردهای را در کارهایی ببینم که شاید به باور عموم، کارهای سادهای هستند؛ اما در واقعیت، به شدت به «تخصص»، «هوش عاطفی» و مهارتهای ارتباطی نیاز دارند.
کارهایی مثل خدمتکار یک خانه بودن
یا حتی نقاش دیوار بودن!
چقدر دنیا قشنگتر میشد اگر نقاش دیوار ما، یک لوسیِ باهوش بود که میتوانست بوم دیوارهای ما را با نبوغش بفهمد.
چند روز پیش، استاد (بنیانگذار ویسان) تعریف میکرد که دوستی برای مشورت به سراغش آمده بود. آن دوست، از نظر رتبه کنکور، علایق، باورها و حتی مسیر زندگی، نقطهاشتراک عجیبی با گذشتهی استاد داشت. آمده بود تا سنت دیرینه «پندپذیری از باتجربهها» را بهجا آورد.
استاد برایم گفت:
«به او گفتم من از تجربههایم برایت خواهم گفت. -این "منتورینگ" است- اما آن چیزی که به تو کمکِ دقیقتر، عمیقتر و شخصیسازیشدهتری میکند، یک جلسه کوچینگ است.»
در دنیایی که یکی از بزرگترین لذتهای ما، منبر رفتن و گفتن از تجربیاتمان برای جوانترهاست، کوچینگ نگاه بسیار تازهتری به ما میدهد. کوچینگ فضایی برای Evoking Awareness (ایجاد آگاهی) است؛ جایی که به تو دیکته نمیکند چون باهوشی باید پزشک یا مهندس شوی. کوچینگ به تو این شجاعت را میدهد که تخصصت را «خودت»، مطابق با هوش، هیجان، استعداد و خواسته واقعیات از دنیا انتخاب کنی.
حتی اگر آن انتخاب، شبیه به انتخاب شجاعانه «خانم لوسی ایلسبارو»، پوشیدن پیشبند خدمتکاری یا به دست گرفتن قلمموی نقاشی باشد؛ اما این بار، به عنوان یک استادِ تمامعیار.
بیاید به سبک خودمان در دنیا اثرگذار باشیم!