
مینویسم برای ان ورژن خاکستر شده وجودم ، که ذره ذره زیر شعله های داغ افکارم سوخت.
افکارم که طمع کنترل کردنش و احاطه کردنش فقط باعث ورزیده شدن و گستردگی ان شد و مانند ان بود که بنزین روی اتش ریخته ام..
شعله ور تر شدن اتش نه بر صورتم بلکه بر بند بند وجودم تاثیر گذاشت و سوزانده شد ..
افکارم وزنی سنگین دارد که توان ذهنم قابل قیاس نیست با ان، دمبل ۱۵۰ کیلویی که توان من با مرده بودن تفاوتی ندارد. اری من خشک و لاغر مردنی هستم اما نه بدنم ذهنم را میگویم..
ذهنم در نتایج این توانایی مرده است
ذهنم مرده است.
من مرده ام.
ان مرده است..
نه انقدر پیر و سالخورده که گویا عمری کرده بود و چماقی شکسته بود، نه انقدر جوان که گویا هیجانات احساسی خود را به دنبال دارد و امیدی در امتداد اینده پر نور دارد
افکارم گسیخته و به ارامی پرتو نورهایی که از ان زاده میشد و اینده پر نور را تلقی میکرد ناگهان چهره دیگری بر خود گرفت ، نوری اتشین که ذره ذره وجودم را دچار تزلزل کرد و انهدام ساخت .
یک من در من مرده است.
یک من به انکسار رسید و شکست ، تحریف شد و سوخت و خاکسترش به ته نشینی رسید.
این من در واقع من نیست یکی از من های درونم است
منی که در گذشته بود و در سیر تکاملی به سر میبرد، احساسات را بطور پیوسته و با صراحت حس میکرد انسان ها را مهم تلقی میکرد به خصوص یکسری از انها مهم بودنشان ویژگی مثبت نبود یک نیاز زندگی بود که مهم تلقی شوند،
علایقاتش عمق و صلابت جالبی داشت که در حال واژه انکار شده ای بود که معنایش را از دست داده است و در راستای نابودی ادامه میدهد..
توسط افکارم یک من مرده است و میخاهم روی این من یک اسم بگذارم ..
| خاکستری |
خاکستری ام :)