
مرثیهای برای ماد
روزی در پهنهی فلات ایران،
پیش از آنکه نام شاهنشاهیها چون رعد در جهان بپیچد،
پیش از آنکه تختهای زرین پارس برآیند،
این **ماد** بود که چون دیواری از آهن
برابر هجومِ مرگ ایستاد.
از شمال،
بادِ سردِ سکاها میآمد؛
سوارانی چون تندر،
با تیرهایی که آسمان را سیاه میکردند.
از غرب،
آشور بود؛
امپراتوریِ خون و آتش،
شهریارِ پوستکندنِ مغلوبان،
دشمنِ هر سرزمینی که میخواست آزاد نفس بکشد.
و این میان،
ماد بود که ایستاد.
دو سده،
نه یک روز و نه یک نسل،
بلکه قرنها سینه سپر کرد
تا ایران،
این خاکِ کوه و آتش و نیایش،
زیر سُمِ بیگانگان له نشود.
ماد فقط یک پادشاهی نبود؛
پناه بود.
سپر بود.
نخستین دستی بود که قبایل پراکنده را
به یاد آورد که میتوانند «یک ملت» باشند.
از دل همان رنجها بود که
ایران برای نخستین بار
طعمِ بزرگی را چشید.
اما تراژدیِ ملتها همیشه از بیرون آغاز نمیشود.
بسیاری از امپراتوریها را دشمن نمیکشد؛
**فرسودگی از درون** میکشد.
آنگاه که شکوه به عادت بدل شد،
و قدرت، به غرور؛
آنگاه که شاه،
بهجای آنکه نگهبانِ تاج باشد،
اسیرِ تخت شد،
بذرِ سقوط در دلِ همان کاخها رویید.
در روایتِ تو، نام او **آژیدهاک** است؛
اژدهایی بر تخت،
شاهی که دیگر بوی مردم را نمیفهمید،
فریاد مرزداران را نمیشنید،
و سنگینیِ تاج را فقط برای خویش میخواست، نه برای کشور.
چه تلخ است سرنوشتِ سرزمینی
که نیاکانش با خون، آن را نگاه داشتند،
اما وارثانش با بیکفایتی، آن را به زانو درآوردند.
میگویند سقوط،
ناگهان رخ میدهد؛
اما نه—
سقوط، سالها پیش از فرو ریختنِ دیوارها آغاز میشود:
وقتی دربار،
از رنجِ مردم دور میشود؛
وقتی فرمانروایان،
دلاوریِ نیاکان را خرجِ عیشِ امروز میکنند؛
وقتی شکوهِ گذشته،
بهانهای میشود برای نساختنِ آینده.
و آنگاه **کورش** برخاست.
نه فقط با شمشیر،
بلکه با نظمی تازه،
با مشروعیتی که از عدالت نیرو میگرفت،
با چهرهی مردی که آمده بود
نه فقط تاجی را واژگون کند،
بلکه جهانی نو بنا کند.
این است تلخترین بخشِ ماجرا:
ماد را دشمنِ بیگانه نابود نکرد.
ماد را کسی فرو کوبید
که خود از دلِ همان جهانِ ایرانی برآمده بود.
گویی تاریخ میخواست بگوید:
وقتی بزرگی، شایستگیِ خویش را از دست بدهد،
وارثِ نیرومندتر از راه میرسد.
کورش،
در روایتِ تاریخ،
فاتحی کور و خونآلود نبود؛
او از جنسی دیگر بود.
عادلتر،
دوراندیشتر،
بزرگتر از آنکه فقط یک شورشی باشد.
برای همین،
پیروزی او تنها شکستِ یک شاه نبود؛
پایانِ یک عصر بود.
و ماد،
آن پیرِ خستهی نجیب،
که قرنها از ایران پاسداری کرده بود،
سرانجام تاج را بر زمین گذاشت
و آن را به دستی سپرد
که از او جوانتر،
اما از فرمانروای واپسینش شایستهتر بود.
چه اندوهی بالاتر از این؟
اینکه ملتی،
بنیانِ عظمت را خود بگذارد،
اما میوهی نهاییِ آن را دیگری بچیند.
با اینهمه،
ماد حقیقتاً نمرد.
در رگهای هخامنشیان،
در سازمانِ شاهنشاهی،
در مفهومِ وحدتِ ایران،
در همان اندیشه که این فلات باید یک دل و یک فرمان داشته باشد،
ماد ادامه یافت.
شاید این بزرگترین تسلای آن تراژدی باشد:
اینکه ماد سقوط کرد،
اما بیهوده سقوط نکرد.
او چون پدری بود
که خانه را ساخت،
دیوارها را بالا برد،
دشمنان را دور کرد،
و آنگاه،
در پایانِ عمر،
کلید خانه را به پسری نیرومندتر سپرد.
پس اگر بر ماد گریه میکنیم،
برای نابودیِ صرف نیست؛
برای **بیوفاییِ زمانه** است،
برای شکوهی که سزاوار فرجامی بهتر بود،
برای ملتی که ایران را از چنگال سکا و آشور نگه داشت
اما خود،
در پایان،
بهسبب سستیِ آخرین نگهبانش
زیر پرچمِ کورش رفت.
و تاریخ،
بر بلندای اکباتان،
هنوز شاید در گوش باد زمزمه میکند:
> «ای ماد،
> تو شکست نخوردی؛
> تو فرسوده شدی.
> و این،
> غمانگیزتر از شکست است.»