
مرثیهای برای تختجمشید: وقتی سایهها بر خورشید چیره شدند
در تالارهای بلند تختجمشید، جایی که ستونها تا آسمان قد کشیده بودند، بوی عود و عنبر دیگر بوی جلال نبود؛ بوی توطئهای بود که از آستین یک خواجه بیرون میآمد. **باگواس**، آن مار خوشخطوخال که نبض دربار را در دست داشت، نه دلی در گرو ایران داشت و نه حرمتی برای تاجوتخت قائل بود.
او نخستین خنجر را بر پیکرهی ثبات ایران زد. **اردشیر سوم**، شاه مقتدری که بار دیگر نظم را به ساتراپیها بازگردانده بود، با زهر باگواس از پای درآمد. اما جنون باگواس به همینجا ختم نشد؛ او پسران شاه را یکی پس از دیگری قربانی کرد تا تخت پادشاهی را به ملک شخصی خود بدل کند. او نه تنها خون ریخت، بلکه رگهای اقتصادی امپراتوری را هم برید. کاروانهای طلا و ثروت ایران، به جای آنکه صرف تقویت سپاه جاویدان شوند، مخفیانه به سوی مقدونیه گسیل میشدند تا زرادخانههای دشمن را پر کنند. باگواس بذر نابودی را در زمین یونان آبیاری میکرد.
سپس نوبت به **داریوش سوم** رسید؛ مردی که شاید قلبی مهربان داشت، اما دستانی ناتوان در فنون رزم. او وارث ویرانهای شده بود که باگواس ساخته بود. داریوش، با آنکه در نبردها شجاعتی از خود نشان میداد، اما از نبوغ نظامیِ نیاکانش، کوروش و داریوش بزرگ، بیبهره بود. بزرگترین گناه او اما، «اعتماد» بود. او در دنیایی که گرگها دورهاش کرده بودند، به همگان به چشم برادر مینگریست. او نمیدانست که بسیاری از سردارانش، پیشتر با طلاهای ایران که توسط باگواس ارسال شده بود، فروخته شدهاند.
در دشتهای «ایسوس» و «گوگمل»، وقتی غبار جنگ برخاست، داریوش نه با قدرت نظامی، که با خیانتهای درونی و تردیدهای خویش شکست خورد. او در حالی که سپاهیانش هنوز جان بر کف داشتند، به دلیل گزارشهای غلط و خیانت نزدیکانش، صحنه را ترک کرد تا ایرانِ طلایی، بیپناه بماند.
و آنگاه، آن **کوتولهی گجسته** (اسکندر) از غرب فرا رسید. او که در کینهی دیرینهی یونانیان سوخته بود، همچون طاعونی بر پیکر ایران افتاد. او نه یک فاتح بزرگ، که ویرانگری بود که از درک شکوهِ تختجمشید عاجز ماند. او که تاب دیدن تمدنی چنین ریشهدار را نداشت، مشعل به دست گرفت و آن خانهی دانش و هنر را به آتش کشید.
کتابخانههایی که دانش قرون را در خود جای داده بودند، در شعلههای جهل اسکندر سوختند. شهرهایی که مهد صلح و همزیستی اقوام بودند، زیر سم اسبان مقدونی له شدند. تمدنی که هزاران سال برای ساختنش عرق ریخته شده بود، به دست یک مهاجم بیریشه و به دلیل خیانتِ خواجهای پست، در شبی سیاه به خاکستر بدل گشت.
امروز، بادهایی که در میان ستونهای نیمسوختهی پارسه میوزند، هنوز صدای ضجههای پایتختی را میدهند که نه در میدان نبرد، بلکه در پستوهای خیانت و به دست بیکفایتی، به تاراج رفت. خورشید هخامنشی غروب کرد، اما داغ آن طلای به تاراج رفته و آن تمدن سوخته، تا ابد بر پیشانی تاریخ باقی ماند.