
در سالهای پرآشوب قرن سیزدهم هجری، زمانی که سایهی عقابهای دو سرِ تزار بر مرزهای شمالی ایران سنگینی میکرد، نامی در دهانها میچرخید که بوی امید و در عین حال، اندوهی بیپایان داشت: «عباسمیرزا».
او نه تنها ولیعهد فتحعلیشاه، بلکه نماد اصلاحگری و دغدغهای برای وطنی بود که در چنگال سنت و استعمار دستوپای خود را گم کرده بود. عباسمیرزا، با چشمانی که همواره افقهای دوردست را میکاوید، خوب میدانست که با شمشیرهای کهنه و سپاهیان ایلیاتی، نمیتوان در برابر توپخانهی مدرن روس ایستاد. او «نظام جدید» را بنیان نهاده بود، اما چه سخت است میانداری در سرزمینی که سیاستمدارانش در پی توطئه و سپاهیانش در پی جیره و مواجباند.
داستان ما، به روزهای نبرد سرنوشتساز در نزدیکی ارس بازمیگردد. هوا سرد و استخوانسوز بود، گویی طبیعت نیز با سرنوشت ایران همنوا شده بود. عباسمیرزا، در حالی که ردای سنگین نظامیاش را بر دوش داشت، در چادر فرماندهی، نقشه را زیر نور لرزان پیهسوز بررسی میکرد. صدای توپهای روس، چون رعدی پیدرپی در کوهستان میپیچید.
او به یاد آورد که چگونه در عهدنامهی گلستان، تکههایی از پیکر ایران جدا شد و اکنون، در این کارزار تازه، میخواست دین خود را به وطن ادا کند. یکی از افسرانش با عجله وارد شد: «شاهزاده! خطوط دفاعی در حال فروپاشی است. روسها از سمت جناح چپ پیشروی کردهاند.»
عباسمیرزا سر بلند کرد؛ چهرهاش تکیده بود اما چشمانش هنوز برق میزد. او تنها فرماندهی نبود که از دور دستور دهد؛ او کسی بود که همراه سربازانش در گلولای میجنگید. سوار بر اسب شد و به سوی میدان راند. غبار و دود میدان نبرد را فرا گرفته بود. در میانه یورش، ناگهان متوجه شد که یک گروه از سربازان ایرانی در محاصره افتادهاند. فریادی برآورد و با گروهی اندک از محافظان خود، به دل دشمن زد.
آن روز، حماسهای رقم خورد که تاریخ در دفترهای خود به آهستگی نوشت. در گیرودار نبرد، تیری بر سینه نشست. اسبِ شاهزاده شیههای کشید و آرام گرفت. عباسمیرزا از اسب به زمین افتاد؛ نه بر خاکِ سرد، بلکه بر دامانِ تاریخی که همیشه حسرت سردارانِ ناکامش را خورده است.
اطرافیانش دورش را گرفتند. یکی از سربازان قدیمی، با چشمانی اشکبار سر او را به زانو گرفت. صدای عباسمیرزا آرام بود، گویی با خودِ وطن سخن میگفت: «افسوس... که نشد دست اجانب را کوتاه کنم. ایران... ایران نباید به زانو درآید.»
او در آن لحظاتِ آخر، به کوههای قفقاز نگاه میکرد که در مه غلیظ فرو رفته بود. خونی که از سینهاش میتراوید، روی برفها جاری شد و چون گلهای شقایق، زمستانِ آن دشت را سرخ کرد. او در میدان جنگ، دور از زرقوبرق کاخهای تهران، در حالی که در فکرِ سربلندی کشوری بود که بارِ سنگینِ ندانمکاریهایِ دربار را بر دوش میکشید، چشم از جهان فرو بست.
شهادت او، نه تنها مرگ یک شاهزاده، که پایانِ یک رؤیا بود؛ رؤیای ایرانی مقتدر و نوسازی شده که عباسمیرزا سالها برایش مشقِ غیرت کرده بود. پس از او، اگرچه جنگها ادامه یافت، اما دیگر آن شور و آن درکِ عمیق از زمانه، در هیچ سردارِ قاجاری دیده نشد.
و امروز، در سکوتِ کوههای شمال، هنوز هم باد که میوزد، نامِ «عباسمیرزا» را با خود میبرد؛ سرداری که در میانهی میدانِ نبرد، در غربتِ خویش، برای غرورِ ملتی که نشناختش، به خاک افتاد.