هیچی برام مهم نیست ولی حاجی جدی زندگیم به گ/ا رفت چند سالیه که زندگی نمیکنم فقط زنده ام این چند روز از سر هر کوچه ایی رد میشم یه حجله هست جوان های ۲۰ ساله حتی کمتر هفته پیش برای یه دختر ۷ ساله بنر زدم اولین بار بود یه مرده متحرک دیدم وقتی باباش اومد تو مغازه گفت بنر میزنید ، واقعا یه انسان تو خالی بود وقتی داشت تعریف میکرد گلوله جنگی خورده تو گردن دخترم
مرد مگه میشه اینجوری زندگی کرد هیچی نفهمیدم به قرآن از زندگیم همش درد همش خبر بد فقط خلاصه ایی از امسال که ۱۸ سالگیم رو گذروندم
اوایلش دو تا جا کار کردم صبح تا بعد از ظهر تو کافی نت و بعد از ظهر تا شب پیک موتوری
یکی بهم زد و فرار کرد هنوز بعد ۶ ماه پیدا نشده و باعث شد خون ریزی مغزی کنم و ۲ بار عمل انجام بدم ۳ ماه تو تخت بیمارستان بودم ، برای اینکه مغزم نترکه درصدی از جمجه ام رو گذاشتن تو شکمم
تو همون ۳ ماه دوران نقاهت جنگ شد و ۲ بار آب بیمارستان سینا تو تهران قطع شد
پدرم ۴ دی به رحمت خدا رفت
اینم اعتراضات دی ماه هر روز خبر بد هر روز بگ/ایی
خسته شو حاجی من که خسته
شدم نشسته ام