ویرگول
ورودثبت نام
m_37460041
m_37460041
m_37460041
m_37460041
خواندن ۳ دقیقه·۳ ماه پیش

صدای آغاز

یکی از خاطراتی که هیچ‌ گاه از ذهنم پاک نمی‌شود، به روزهایی برمیگردد که هنوز نوجوان بودم و برای اولین بار فرصت رانندگی با ماشین پدرم نصیبم شد. آن روز، آسمان صاف و آفتابی بود و نسیم ملایمی از میان درختان محله عبور می‌کرد. هوا نه آنقدر گرم بود که مرا کلافه کند و نه آنقدر سرد که انگشت‌هایم از سرما بی‌حس شوند. پدرم، با لبخندی که در کنارش نگرانی هم پیدا بود، کلید ماشین را روی میز گذاشت و گفت: امتحانش کن، ولی حواست به همه چیز باشد. قلبم آن‌قدر تند میزد که حس می‌کردم در همان لحظه می‌خواهد از سینه‌ام بیرون بپرد.

ماشین پدرم یک پراید قدیمی و نقره‌ای بود، مدلی که هرچند سال‌های زیادی از تولیدش می‌گذشت، اما هنوز سالم و سرحال بود. هر بار که ماشین را می‌دیدم، برق بدنه و بوی تازه‌ی چرم صندلی‌هایش، خاطراتی شیرین در ذهنم تداعی می‌کرد. وقتی کلید را در استارت چرخاندم و موتور با صدای غرش کوتاهی جان گرفت، احساس کردم که دروازه‌ای به دنیای جدیدی باز شده است. فرمان را گرفتم، دنده را آرام جا زدم و نفس عمیقی کشیدم؛ هیجان و ترس به‌طور همزمان در وجودم شعله‌ور شده بود.

خیابان‌های محله خلوت بودند و پدرم اجازه داد که کمی رانندگی کنم. قدم به قدم، ماشین را به جلو حرکت دادم. ابتدا با سرعت بسیار پایین، اما هر لحظه که اعتماد به نفس بیشتری پیدا می‌کردم، حس می‌کردم که می‌توانم دنیا را تسخیر کنم. صدای باد که از پنجره‌ها به داخل می‌آمد، بوی هوای تازه و موسیقی ملایم رادیو همه چیز را جادویی کرده بود. برای اولین بار حس آزادی واقعی را تجربه می‌کردم. آزادی‌ای که تا آن لحظه فقط در رویاهایم دیده بودم و حالا زیر دستانم و زیر چرخ‌های ماشین محسوس بود.

در همین حین، ناگهان یک گودال کوچک روی خیابان دیدم که قبلا هرگز متوجه آن نشده بودم. دستپاچه شدم و فرمان را کمی بیش از حد چرخاندم. ماشین با تکانی کوتاه به سمت چپ رفت و ترمز را فشردم. صدای ترمز و لرزش ناگهانی ماشین قلبم را به تپش انداخت، اما خوشبختانه ماشین دوباره به مسیر درست برگشت. پدرم که کنارم نشسته بود، دستی روی شانه‌ام گذاشت و گفت: همه‌ی راننده‌ها یک روز اولی دارند، نترس. همان جمله کوتاه، اما پرمعنا، حس غرور و رضایت عمیقی در وجودم ایجاد کرد.

پس از آن حادثه کوچک، به رانندگی ادامه دادم و به تدریج شروع به کشف قابلیت‌های ماشین کردم. حس شتاب گرفتن روی جاده‌های صاف، صدای موتور که با هر فشار پدال گاز عمیق‌تر می‌شد، و کمی لغزش چرخ‌های عقب روی آسفالت، همه و همه تجربه‌ای منحصر به فرد بودند. حتی وقتی برای لحظاتی کنار خیابان توقف کردم و دستم را روی فرمان گذاشتم، حس می‌کردم که این ماشین نه فقط وسیله‌ای برای جابه‌جایی، بلکه یک همراه برای من شده است.

هر لحظه‌ای که با آن ماشین سپری میشد، درسی جدید در مورد صبر، کنترل و اعتماد به نفس برایم داشت. یاد گرفتم که ترس طبیعی است، اما وقتی بر آن غلبه می‌کنی، لذت واقعی را تجربه می‌کنی. بعد از حدود نیم ساعت، به خانه برگشتم. پدرم با نگاهی تحسین‌ آمیز گفت: آفرین، خوب بود. همان جمله کوتاه، برای همیشه در ذهنم حک شد و خاطره آن روز را تبدیل به یک نقطه‌ی عطف در زندگی‌ام کرد.

سالها گذشت و ماشین قدیمی پدرم دیگر حال و روز گذشته را ندارد، اما هنوز بوی صندلی‌های چرمی و صدای موتور آن را در ذهنم حس می‌کنم. هر بار که سوار ماشین می‌شوم، ناخودآگاه به آن روز برمی‌گردم. روزی که با ترس و هیجان دست در دست یک ماشین قدیمی، برای اولین بار حس واقعی آزادی را تجربه کردم. آن خاطره برایم تنها به یادگیری رانندگی محدود نمی‌شود. بلکه یادآور لحظه‌ای است که از نوجوانی به بزرگسالی قدم گذاشتم و یاد گرفتم که با کمی شجاعت، می‌توان بر ترس‌ها غلبه کرد و دنیای تازه‌ای را کشف کرد.

دنده عقب با اتو ابزار
۱۰
۶
m_37460041
m_37460041
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید