ویرگول
ورودثبت نام
B.O.W
B.O.Wاحمق ترین انسان،شعبده بازی است که فریب سحر و جادوی خودش را میخورد.
B.O.W
B.O.W
خواندن ۳ دقیقه·۵ ماه پیش

آنچه گذشت.

دور نگاهی ست عمر خود را در گذر بینم بی هیچ اشتیاقی.هرچه میگذرد من به این زندگانی ظنین تر میشوم.نفسی میگیرم و اطراف را مینگرم...بازدم.بگذار ادامه اش را خودمانی تر بیان کنم.

چند روزی هست مکاشفات درونی ای دارم.وقتی خودم رو از دنیا جدا میکنم،مثل برداشتن یه تیکه کیک با ظرافت تمام،احساس میکنم کم راه اومدم.کم کار کردم.کم شبا تو تاریکی نشستم و به دیوار زل زدم.کم فکر کردم.باید اضافه کنم که لحظات خوب هم کم نداشتم.بعد از گز کردن های نیمه شبم توی خیابون های نیمه لخت شهر،آن هم به بهای اندک..خب لحظات خوبی هم داشتم.چه کلماتی که از دهانه این قلم رد نمی شوند.کاش میتونستم هر آنچه که حسرت و فکر های مختلف رو به سمتم می کشوند رو بهتر بنویسم.قلم من زنگ زده.چه انتظارها،آدم ها هم بعد از مدت ها بی محلی زنگ میزنند.چه برسد به قلم ها،هوم؟

تابستونی رو رد کردم که فکر میکردم رد نمیشود.به نیت صاف کردن قول هایی که داده بودم،تکه ای پازل نا مآنوس شدم میون خلق خدا.چای لب سوز و لب دوز می ریختم و قل قل تنگ غمناک خسته دلان بودم.آنچه گذشت کنایه آمیز بود و در عین حال عجیب.جالب اینکه من اونجا چه کار میکردم؟آنچه که نجاتم میداد حرکت دستان و تکرار هرچه لازم بود،بود.میون گاه و بی گاه تاریکی های دکان معرفت،سوختن و نجوای آروم ذغال های مسافر رو نگاه میکردم.در میان افکار سابقم،افکاری که با نقش تازه ام دخلی نداشت،ذغال ها را به عمر آدمی تشبیه میکردم.آدم هایی که در اندک زمان بادیه عمر،نفس خیلی ها را چاق کردند و با حرارت شان سر جماعتی را سنگین و سرخوش کردند.شاید مردی را بگویم که عمری به پای خانواده سوخت.بر روح و بر جانش دمیدند و آن هم گر گرفت...گر گرفت از غم نان سفره اش و بچه اش و بیغوله اش.هرچه گذشت ذغال مرد ما رفته رفته سوخت و از خاکستر خاطراتش نقشی پوشالی از گذشته به جای گذاشت.حال دیگر مرد را به اصلش میسپارند.ذغال دانی که خاکستر ذغالْ مرد سابق ما برای جوانان،هرچقدر کوچک،جامه باشد بر پیکرشان تا کمی دیر تر رو به زوال روند.آری به قدر کفایت استعاره هایم را با هم جور نکردم و کلماتم رنجور می به ردیف می نشینند،بی سکوت و به جبر.

به تازگی دیالوگی عجیب روزهایم را لرزاند.در میان چندی از لحظات خوب و سفری که دیروز تمام شد،همسفری بی ربط و تا حد زیادی مربوط به آنچه می پنداشتم،بین اصواتی که گوشی بر گوشه شان نداشتم گفت:مثل پدرهای دهه شصت میمانی،سخت گیر و خشن.مثل بابای خدا بیامرزم که هیچوقت رو به ماها نمی‌داد...

شوکه شدم.بدون هیچ واکنشی در جایم خشک شدم.همانطور نیمه چهار زانو به دریا خیره شدم.چطور و چرا و کِی به همچین تصویری تبدیل شدم؟ترسی قدیمی پوستم را خراشید:واقعا چه جور پدری خواهی شد؟

و فورا یاد مکالمه ام با برادری افتادم:مراقب باش تبدیل به چیزی نشی که یک عمر نهی اش میکردی...

مردم داری و شفقتی که در خودم میدیدم...شاید یه تصویر محو باشد..شاید فقط در دایرۀ تو رگی های این روز ها خوب جلوه کنم...نمی دانم.نکند من هم مایه رنجشی شوم مانند آنچه که مایه رنجشم بود؟در آخر این مسائل رو حل می کنم با خودم.امیدوارم.

سخت یا آسون این تابستان هم گذشت...چه در کنار آتش و ذغال دان با نقشِ «ذغال چی» و چه در سفر،کنار آتش و الوار با نقش هرچه پیش از این بودم..چه بودم؟یک معتاد کلمات و قهوه در معنای خیلی پیش پا افتاده.شاید واپسین هَدم باشم،بر آنچه خود ساختم.شب هایی هست که کیلومترها قدم میزنم.اگر مسافر این خیابان ها هستید، هوای ردپاها و کهنه خیره سری های شبانه رو داشته باشید.

مرا نمی بینید،اما پندارتان را قدم خواهم زد،تا هرجا که این بی مسکن رهسپار خانه تان کند.

*لبخند

لبخندتان شیرینی تلخند هایمان است.

04.6.27

پ.ن۱:مثل همیشه با تاخیر منتشر میشه،چون امروز۳۱شهریوره.

پ.ن۲:مدتی دور بودم،از خوانده ها و نوشته هاتون بگید،هر دو رو با کمال میل میخونم.آهنگ هم فراموش نشه:)

پ.ن۳ و مهمترین پی نوشت:این خطاب به توعه.قوی باش و ادامه بده،اجازه نده حرامزاده‌ها زمین گیرت کنند.تو لیاقت بهترین هارو داری،پس راهی سفرت شو و سربلند ازش بیرون بیا،یا علی✋

عکس هایی از دو سفر(به غیر اولی بقیه مال سفر دومن)
عکس هایی از دو سفر(به غیر اولی بقیه مال سفر دومن)

و اما،امید به دیدارت دارم،آنکه بی صدا رفتی...

سفرآنچه گذشت
۲۱
۱۵
B.O.W
B.O.W
احمق ترین انسان،شعبده بازی است که فریب سحر و جادوی خودش را میخورد.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید