هر روز دوباره تولد جدیدی است،هر بار که چشم های خود را می گشایم آسمان آبی رادر برابر دیدگان خود می بینم که آنقدر وسیع است که ابتدا و انتهایی ندارد و برای او هیچ ستونی نیست.

آسمان در سکوت فرورفته است اما نه وقتی پنجره هارا بگشایی صدای جیک جیک پرندگان که در آسمان پر میزنند و میرقصند را می شنوی،آنها با تکان دادن پرهای بهشتی خود در آسمان چون مرواریدی در دریا جلوه می نمایند و با فخر فروشی برما انسان ها، در برایر دیدگانمان پرواز می کنند.دراین جاست که درکنج دل خسته ام آرزو می کنم که ای کاش چون پرندگان بال و پر داشتم، بال های خود را می گشودم وبه اوج می رفتم و درآسمان این دنیای فانی پرواز میکردم با بلبلان هم آواز و با گنجشکان هم صدا.درتنهایی دنیای کوچک خود صنع را می دیدم وبه عظمت آن می نگریستم.

اگر می توانستم پرواز کنم از کوچه ها و بازارها می گذشتم از جنگل ها و دریاها از کوه ها دشت ها،می رفتم می رفتم و در کنج ایوان خانه پیرزن آواز سر میدادم و با گشودن بال های مفخرم براو فخر میفروختم واوبا لبخند حسرت بارش یاد بهار زندگانیش می افتد،روزهایی که دانه های عشق در وجودش جوانه میزدند واو با لبخند زیبایش آسمان را می نگریست و میخندید،درجنگل ها میرقصید وبا پرندگان آواز میخواند و با باد زمزمه میکرد اما بهار جوانی میگذرد و زمستان آن را در خاک فرو میبرد.



او نیست اما آسمان همان آسمان است وباد همان باد تنها اوست که دیگر نیست ودست زمانه اورابه فراموشی می سپارد.اگر میتوانستم پرواز کنم بر کنار آرامگاهش میرفتم و می نشستم و آواز میخواندم تا شاید برای روح تنهایش مرحمی باشم تا به مسافران دنیای فانی بگویم که روزگاری دختری بود که دراین دشت می رقصید و آواز میخواند تا بگویم ای انسان های غافل بهار زندگانی میگذرد و همه در زیر این خاک سرد آرام میگیریم وتنها روح فراموش شده مان است که برسر مزار ما می نشیند وتاروز محشر منتظرمان می ماند.
اگر می توانستم پرواز کنم به شاعر این شعر میگفتم که دست زمانه آنقدر نامرد بود که دل های ماهم چون کبوتر نشست:
((دل نیست کبوتر که چو برخواست نشیند
از گوشه بامی که پریدیم پریدیم))
درگوشه تمنی ها و خیالات خود باد چون مادری مهربان صورتم را نوازش میدهد،ومن را ازخیالات خود دور می کند.باد روح سرگردانی است که نمی دانم به خاطر چه گناهی این گونه تنها مانده است اما میدانم او قلب رئوفی دارد او دیگر با تنهایی انس گرفته و با او دوست شده است.
باد قصه های زیادی برای گفتن دارد چراکه او شاگرد روزگار است وبسی روزگار سخت گیر مهم نیست طالب باهوشی هستی، یا نه روزگار معلم توانمندی است.هرچقدر که در کلاس این چنین معلمی غفلت کنی او سیرت خود را تلخ تر می کند تا عاقبت راز زندگی را درک کنی.
به قول شاعر که میگوید:«
یارب این چه رسمیست رسم روزگار
می آموزد به تلخی برما درس آموزگار
هرچه را نیاموختیم به شیرینی از آموزگار
برما می آموزد به تلخی روزگار»
از رویاها و خیالات خود بیرون می آیم صبح خودرا با لبخند شروع می کنم و به روزگار و آموزگار روزگار سلام میدهم وبا شادی تولد دوباره خود را جشن میگیرم،چرا که هرروز انسان ها روز جدیدی است و هرروز می توان انسان دیگری بود.روزها در پی هم میگذرند وتنها چیزی که می ماند خاطره هایی است که ازغم ها وشادی ها باقی مانده است.پس بیاییم پنجره های چشم خود را بگشاییم ودر آرزوی پرگشودن به سوی خالق هستی بزیستیم .
♡پروردگار عالم زیباست و بی نهایت♡
♡عشق و محبت او قشنگ و بی نشان است♡
♡ازاوست هرچه داریم این لطف بی مثال است♡
♡بگشا زلب غم را او آفریدگار است ♡
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥