سلام
شاید همتون تابه حال تجربه کرده باشین بودن میان آدمایی که با شما فرق دارند(شاید بگین همه باهم فرق دارند ولی منظورم این نیست).مثلا فرهنگشون باهاتون فرق کنه،رفتارشون،حرف زدانشون،فکراشون،مسائلی که مشکلشونه،حتما همتون دیدین،اما می دونین سخت تر از همه اینا چیه؟
این که تو خودت میون همین آدما به دنیا آمده باشی و بینشون بزرگ شده باشی ولی مثل اونا نباشی از هیچ نظر?خیلی عجیبه نه؟حتما تعجب کردین اما این داستان زندگی منه دخترکی که هرچقدر بزرگ تر شد فهمید شبیه اطرافیانش نیست حرفاشونو نمیفهمه درکشون نمیکنه
اونا هم درکش نمیکنن واس همین اینجا شد نقطه شروع تنهایی های دخترک.آیا دخترک از سیاره دیگه ای اومده بود؟شایدم همون طور که خودش فکر میکنه قبلا یه بار به دنیا اومده از کجا معلوم؟
اما خب اگه یکمم تجربه داشته باشین میفهمین خیلی غمناکه خیلی سخته صبر میخواد استقامت میخواد شاید یه روزی بتونه بره میون آدمایی که میفهمنش.
دخترک میگه اینجا حال دخترا اصلا خوب نیست حال اونم خوب نیست میگه اینجا همه چی تقصیر دختراست اگه پسری مزاحم بشه تقصیر دختراست اگه خانواده ها نمی تونن پسراشون تربیت کنن دخترا باید مواظب خودشون باشن چون آبرو دختر مهمه اگه پسر عیاش و معتاد و هرچی باشه واسه خانواده ها افتخاره اگه پسرا مزاحم دخترا و ناموس مردم شن افتخار خانوادست ولی اگه یکی از این دخترای بیچاره دختر خودشون باشه یه ننگ بزرگه
بی آبرویی اینجا دختر یعنی آبرو پسر قلدر و آقا به نظرتون دخترک قصه ما باید چیکار کنه؟
دخترک میگه دوست داره یه روزی از اونجا بره و دیگه برنگرده بره دنبال رویاهاش نه رویاهای دیگران،
میگه میخواد موفق بشه تو زندگیش نه که ازدواج کنه سریع و بی تجریه میگه ازدواج یه انتخابه شخصی برای خود هرشخص آیا اینکه انتخاب اون نباشه جرمه؟
بله این زندگی دخترکه واس همین که تنهاست خیلیم تنهاست شما جای دخترک نیستید که بدونید پدری که دوستش دارین فقط به خاطر حرفای دوستش راجب دخترای مردم برگرده بگه بهت اطمینان ندارم و خرابی یعنی چی آره واس همین که حال دخترک خوب نیست اصلا هم خوب نیست میگه امیدوارم امشب که میخـابم دیگه بیدار نشم شاید توی گور آرامش بیشتری باشه.
دوستان ویرگولی اگر پیشنهاد و حرفی و درد ودلی دارین حتما به دخترک بگین شاید دلش آروم باشه
ممنون از همه کسایی که وقت گذاشتن و درد دلای دخترک تنها خوندن
ممنون?