
فکر کنم دوساعتی هست که زل زدم به سقف و دارم با خودم کلنجار میرم که این متن رو بنویسم یا نه؟
من فکر میکنم یه خاطره ی فراموش شده دارم .
از اون خاطره ها که آدما از شدت دردناک بودن نمیتونن به یاد بیارنش.
چندسال پیش بود ، صندلی عقب ماشین منتظر مامانم نشسته بودم که کارش توی مغازه تموم شه و بیاد بریم که یکهو با یه اقایی چشم تو چشم شدم و طرف بهم لبخند زد. نه هرلبخندی ها ، راستیتش اصلا از اون لبخندایی نبود که ادم حس خوبی بگیره . بعد انگار که یک جرقه توی ذهنم خورد و یه دینامیت که حتی نمیدونستم پس کلم زیر کلی گردوخاک قایم شده منفجر شد. یهو در اثر همون لبخند من وارد یه شوک شدم . دست و پام یخ کرد و کل بدنم لرز گرفت و تپش قلب گرفتم . یهو همه ی وجودم به یکباره یخبندون شد . انگار که یه زمستون ناخواسته فرا رسیده.
ترسیدم ، خیلی زیاد.
و این ترس آشنا بود ، انگار که من این چهره و این لبخند رو یه جایی دیده بودم . قبلا هم اینجوری شده بودم ، از یه نوع چهره خاصی میترسیدم. حتی نمیدونم چه چهره ای یا به چه علتی ولی انگار بعد ازون روز فهمیدم .
راستشو بخواین من هنوز خاطرمو یادم نمیاد ولی همه ی این مدت فکر میکردم که من یه مشکل روانی دارم که از یه سبک ویدیو که توش یه مرد بزرگسال داره به یه دختربچه اسیب میزنه و صدای زجه های اون دختربچه خوشم میاد و وقتی اون ویدیو تموم میشه با تموم وجودم از خودم ، از زندگی ، از جنس مذکر و از بدنم متنفر میشم .
متاسفانه حتی تا یه سنی یه خواب همیشه تکراری درمورد این موضوع میدیدم و بعدش تا چندروز حتی نمیتونستم با کسی دست بدم . خیلی وقته این خاطره کمرنگ شده و من دیگه اون خوابارو نمیبینم ولی خب یه شبایی مثل امشب تا صبح حسش میوفته توی وجودم و خوابو ازم میدزده . نمیدونم بگم کاش اون خاطره یادم بیاد یا نه ، ولی فکر میکنم وقتی به اندازه ی کافی شجاع و قوی شدم همه چی برام روشن میشه . پس تا اونموقع به دختر کوچولوی اسیب دیده ی من :
معذرت میخوام اگه خیلی وقتا از خودت و بدنت متنفر شدی و من هنوز نتونستم فانتزی های دردناکت و این ریشه ی گندیده رو از بین ببرم ولی قول میدم هرروز یکوچولو قوی تر از قبل باشم و باهم ازین گذشته ای که رهامون نمیکنه عبور کنیم.