
تاحالا شده یکهو بفهمین به همه کودکی ای که جلوی چشماتون تروماهای شمارو شکل داده خیانت شده؟ تاحالا شده با یه گفت و گو راجعبه گذشته ای که همش خودتو مقصر دونستی بابت بی نقص بودن و تروماتایزد شدنت ، متوجه بشی که تو کاملا حق داشتی ضربه بخوری و در عذاب زندگی کنی؟ تاحالا شده بفهمی عشقی که همیشه جلوی چشمات الگوی زندگیت بوده یه زمانی فقط دروغ محض بوده و یک دفعه ارزش و اعتبارشو پیشت از دست بده؟
سلام
دوران بلوغ و فوق حساس زندگی من ، زیستن لحظه به لحظه ی خیانت اشکار بابام به مامانم بود.
خیانتی که صرفا درحالت ‘ما فقط دوستیم’ انکار میشد ولی در رفتار تا بوسه ها و نوازش های عاشقانه هم پیش میرفت.
جالبه بدونین یکی از نفرت های من از شخصی که عاشقش بودم همین موضوع بود که با اونایی که ‘ صرفا دوسته’ واقعا دوست نبود.
شایدم من ذهنیت خیانت شدن دارم و قلبم امادست که هرلحظه احساساتش متوجه دروغ بزرگ عشق بشن.
شاید کار درستی کردن که عشق رو در کتابها گذاشتن . شاید عشق نمیتونست جای دیگه ای زنده بمونه.
من بعد ده سال متوجه شدم همه ی دوران به اصطلاح’ تینیجری’ من ، جلوی چشمام صحنه های تاریک خیانت و آب شدن ذره ذره ی وجود مامانم بود . جالب اینه که اون خانوم نه چندان محترم با عنوان ‘ عمه ‘ که من خیلی هم دوسش داشتم ، کل وجود مامانمو از بین برد.
همه ی زنانگیش رو ، همه ی عشق پاکی که داشت رو ، همه ی اعتماد به نفسی که توی وجودش داشت رو ، همه ی روحش رو با تمام وجود مکید و انداختش یه گوشه . و مامان من تبدیل شد به ادمی با صورتی پر از چین و چروک و قلبی که دیگه حتی اگرم میخواست نمیتونست خوشبخت باشه .
و من توی همه ی این سالها پشت بابام بودم. بابایی که همه ی واقعیت رو برای من تحریف کرده بود .
من همیشه توی زندگی عاشقانم منتظر خیانت بودم . و بهم خیانتم شد . به احساسم که فهمیدم پارتنر عاشق من ، پشت سرم کاملا برعکس چیزیه که جلوی رومه . به عشقی که بهم داشت خیانت کرد با توجیه اینکه صرفا دارم با ادمای دیگه فراموشت میکنم . ( میدونم کلیشه ای ترین حرف ممکنه )
من حالم از ادمای به اصطلاح عاشق بهم میخوره .
همیشه توی زندگیم عشق رو تمام و کمال وسط گذاشتم و این عشق خورد شد . شاید باید یاد بگیرم که عشق جاش دیگه توی دنیا نیست . و دیگه عشقم رو هیچوقت برای کسی خرج نکنم حتی بابایی که من با تمام وجودم میپرستیدمش ، و حتی پارتنری که از قضا شد بابای دومم .