
امروز یجا خوندم که زندگی یه صحنه ی غم انگیزه که فقط نورش کم و زیاد میشه.
باعث شد با خودم فکر کنم که…
زندگی من یه سالن سینماست که من توی ردیف اول صندلی ها نشستم و خیره شدم به صحنه با خودم فکر میکنم بنظرت صحنه ی بعدی چیه؟ حتی نمیدونم وقتی بلیطو خریدم چرا یادم رفت که بپرسم ژانر فیلم چیه؟ اگه از فیلم خوشم نیاد چی؟ آدمای زیادی میان میشینن روی صندلیا خیلیا اولای فیلم رفتن بعضیا هنوز کنارم نشستن صدای خنده هاشونو همین چندلحظه پیش شنیدم باور کنین یجا حتی حس کردم همه دارن باهم گریه میکنن یادمه یه آدمی بود که فکر میکردم تا ته فیلم کنارهم بشینیم و چمیدونم شاید بعدش بریم یه قهوه ای بخوریم و راجعبه فیلم حرف بزنیم ولی گویا خسته شد و همون وسطا رفت فکرمو از آدما پس میگیرم و میبرم روی صحنه .زل میزنم به تصاویری که حتی انقدرام واقعی به نظرنمیان.
به صداها گوش میدم همون صداهایی که بعضی وقتا دنبال منبعشون میگردم که فقط خفشون کنم یه لحظه برمیگردم عقبو نگاه میکنم چقدر سالن خالی شده شاید چون صحنه های فیلم به طرز بی رحمانه ای غمگین شدن ولی من هنوز معتقدم که نویسنده ی این فیلم انقدرام قرار نیست اذیتم کنه دوباره سرمو برمیگردونم به صحنه سعی میکنم با چندتا نفس عمیق روی صندلی ریلکس بشینم و هرجور که شده از فیلم لذت ببرم.
به هرحال صحنه یکسانه و فقط تصاویر عوض میشن خیلی وقتا با خودم میگم کاش پاشم برم ولی اینجوری هیچوقت نمیفهمم که ته داستان چیشد حتی یجاهایی میگم اگه صندلی من اشتباه باشه چی؟ شاید اگه به گیشه بلیط فروشی نمیگفتم یه صندلی رندوم بدین و صندلایای بالاترو انتخاب میکردم الان همه چی جور دیگه ای میبود.
ولی نه مشکل از صندلی نیست.
نمیدونم واقعا منم بار اولیه که این فیلمو نگاه میکنم و هیچ ایده ای ندارم یه ثانیه بعد چه اتفاقی قراره بیوفته فقط میدونم هر فیلمی یه معنایی پشتشه حتی اگه هیچوقت نفهممش حتی اگه هرلحظه این معنارو گم کنم و دوباره پیداش کنم فکر کنم که تا ته فیلم بشینم و شاید یه روزی بفهمم که خب بعدش چی؟